مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Tuesday 04 August 2020 - الثلاثاء 14 ذو الحجة 1441 - سه شنبه 14 5 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • ميلاد رسول نور  
  • 1392-10-28 11:24:45  
  • تعداد بازدید : 57   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • میلاد با سعادت رسول اکرم محمد مصطفی(ص) و ولادت حضرت امام جعفر صادق(ع) مؤسس مذهب جعفری بر مسلمین مبارک باد

    محمّدِ من
    کاش پدرت زنده بود و این روز را می‏دید، روز شکفتنت را می‏گویم! کاش بود و می‏دید نوری را که بعد از همسفر شدن با من از دست داده بود و ....!
    می‏دانستم؛ از همان اول که حضورت را در وجودم حسّ کردم. می‏دانستم این اتفاق ساده‏ای نیست. از همان اول که پدرم، پدرت عبدالله را در شکارگاه دیده بود، همان وقت که خودش مرا به عبد المطلِّب برای همسری پدرت معرفی کرده بود، می‏دانستم این وصلتی عادّی نیست.
    کاش عبد اللّه بود و تو را می‏دید. می‏دانی، شبی که به دنیا آمدی، اتفاقات عجیبی افتاد. امّا برای من که تو را در آغوش داشتم، حتی شکستن همه بت‏های مکّه عجیب نبود. وقتی شنیدم در آن شب، شب تولدت را می‏گویم، ایوان مدائن به لرزه در آمده است و آتشکده فارس، بعد از هزار سال روشنایی خاموش شد، تعجب نکردم. از وقتی وجودم خانه تو شد، نه از چیزی ترسیده‏ام و نه به حیرت افتاده‏ام. شنیدم همان شب، موبد زرتشتیان در خواب دیده بود که شتران نیرومندی، اسب‏های عربی را می‏کشیدند و از دجله می‏گذشتند و وارد سرزمین ایران می‏شدند، آب دجله طغیان کرده بود و خانه‏های اطرافش را فرا گرفته بود.
    آن وقت، نور تابانی از سوی سرزمین حجاز صعود کرد و به سوی شرق کشیده شد و بعد، همه جهان را فرا گرفت و تخت‏های پادشاهان واژگون شد و کاهنان نتوانستند از دانششان استفاده کنند و جادوی جادوگران بی اثر شد. من شاید تعبیرش را ندانم، امّا یقین دارم حتی آن خواب هم به تو مربوط می‏شود.
    کاش پدرت زنده بود و می‏دید این روزها را! کاش می‏شنید آن ندای غیبی را که به وحدانیت خدا و پناه بردن به او از شرّ حسودان سفارشم می‏کرد، تا مبادا گزندی به تو برسد!
    حتی نام زیبای تو را هم همان ندای غیبی برگزید. امّا وقتی همه این‏ها را برای جدّت عبد المطلب تعریف کردم، او هم مثل من تعجب نکرد. فقط لبخند زد و برق شوق، در چشمانش درخشید و انگار که همه چیز را می‏دانسته، شادان تو را در بغل کشید و به سوی خانه کعبه رفت. حتماً برای سپاسگزاری از خدایش، خدای ابراهیم و موسی و عیسی، تو را به آنجا بُرد.
    کاش پدرت زنده بود، آن وقت حلیمه، با دلگرمی بیشتری تو را با خود می‏بُرد!
    امّا قول می‏دهم با یک لحظه تو را در آغوش گرفتن، تمام نگرانی‏اش را از دست بدهد؛ مثل من.
    حالا برو؛ برو و هر چه زودتر بزرگ و قوی و سالم پیش مادر بازگرد. آری، دیگر برو محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کوچک من!
    میلاد امام جعفر صادق علیه‏السلام
    علمدار علم
    مثل بهار، ناگهان روی دست‏های ابدیت گل می‏کنی.
    جهان، سراسر لبخند می‏شود. همه پیله‏ها، پروانه می‏شوند از شکوفه‏های لبخندت.
    پرستوها، به آشیانه‏های مجاور نفس‏هایت بازمی‏گردند. لبخندهایت را در هوا می‏پاشی تا درخت‏های باغچه را پر از شکوفه کنی.
    گرمی نفس‏هایت، تن سردترین زمستان‏ها را می‏لرزاند.
    بهار، با چشم‏های کودکانه تو، رو به بازترین پنجره‏های جهان سلام می‏کند. تمام باغ‏ها به خودشان قول داده‏اند تا از بهار آمدنت فاصله نگیرند. شاید دیگر هیچ زمستانی نتواند باعث یخ زدن آوازهای آبیشان شود!
    تمام دریچه‏ها در مهی از خوش‏بختی فرو رفته‏اند. آغاز خواب جنگل‏های جهان، با گریه‏های شیرین کودکانه توست.
    شهر آینه‏ها، زیبایی‏اش را وامدار چشم‏های زیبای توست.
    باران، از جنس اشک‏های توست. سفر، از کفش‏های تو آغاز خواهد شد. تمام قلم‏های جهان، تشنه نشسته‏اند تا دریای بی‏کران علومت را کلمه به کلمه و سطر به سطر منتشر کنند. جهانی از کلمات، بی‏قرار جاری شدن بر رودهای لب توانَد.
    تمام چمدان‏های جامانده از سفر، بی‏قرار رسیدن توانَد تا کتاب کتاب، دانشت را با آنها راهی کنی.
    غبار آینه‏ها را فقط ایمان دست‏های تو می‏تواند بتکاند.
    تویی که دره‏های فراموش شده را غرق باران می‏کنی تا کبوتران سپید، در مه غوطه‏ور شوند و آبشارها، از دوش صخره‏ها سرازیر و بهارها، تا بلندترین قله‏های فرو رفته در ابر، شکوفه کنند.
    آمدنت، زیباترین ترانه پرنده‏های خوش‏آواز خواهد شد.
    قدم بر عرصه هستی بگذار، ای سراسر مهربانی که دنیا تشنه دریای غوطه‏ور در سینه توست! جهان، آماده است تا زانوی ادب بزند در مکتب تشیع تو.
    ای مقتدای شیعیان، ای علمدار علم! درود بر تو که آمدن کودکانه‏ات، چشم‏های تنهاترین پنجره‏ها را با آفتاب، آشنا خواهد کرد.
    تویی که عشق و دین و علم و دوستی را برای همیشه با شیعیان آشتی خواهی داد.

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد