مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Saturday 30 May 2020 - السبت 07 شوال 1441 - شنبه 10 3 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • فردوسى و معاد انديشى  
  • 1391-08-03 16:55:57  
  • تعداد بازدید : 17   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • فردوسى و معاد انديشى

    نويسنده:على ابوالحسنى

    خصوصيت ديگر فردوسى، مرگ آگاهى، معاد انديشى و عبرت‏گيرى از حوادث روزگار است، كه اين امر را نيز بايستى از جلوه‏هاى بارز تابش قرآن و احاديث پيشوايان معصوم عليه‏السلام بر ذهن و دل استاد طوس، و بازتاب آن از روزن شاهنامه، شمرد.

    قرآن كريم، جابه‏جا گوشزد مى‏كند كه در سرگذشت اقوام پيشين، به چشم «عبرت» بنگريد: «وَلَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُولى الاَلْباب»(1) و افسوس مى‏خورد كه چرا برخى انسانها از فرجام عبرت‏انگيز پيشينيان «حكمت» نمى‏اندوزند؟! «وَلَقَدْ جاءَهُمْ منَ الاَنْباء ما فيه مُزْدَجَرٌ حكْمَةٌ بالغَةٌ فَما تُغْن النُّذُر»(2) فردوسى نيز، به تأسّى از اين بينش، فرياد برمى‏دارد:

    كجا آن سروتاج شاهنشهان؟!

    كجا آن دلاور گرامى مهان؟!

    كجا آن حكيمان و دانندگان؟!  

    همان رنج‏بردار خوانندگان؟!

    كجا آن بتان پر از طرم و شرم 

    سخن گفتن خوب و آواى نرم...؟!

    زخاكىّ و، بايد شدن زير خاك 

    همه جاى ترس است و تيمار و باك...

     

    تو چنگ فزونى زدى در جهان 

     

    گذشتند بر تو بسى همرهان

     

    جهان سر بسر حكمت و عبرت است       

     

    چرا بهر من زو همه غفلت است!(3)

     

    عبرت، اسم مصدر از باب «اعتبار» بوده و در معنى، ميوه درخت آن است. ماده (ع. ب. ر) مشتقات گوناگونى دارد و لغت‏نويسان، مشتقات اين ماده را همراه با معانى آنها آورده‏اند. توجه به اين مشتقات (= عبور، مِعبَر، عابر، عَبْرُالكتاب، تعبير الدّراهم، تعبير الرُّؤيا) و دقّت در معانى آنها،

     

    مفهوم عبرت و اعتبار را روشن مى‏سازد.(4)

     

    از اين لغات، كه با عبرت و اعتبار همريشه‏اند، در مى‏يابيم كه: اعتبار، به معنى مرور بر حوادث و رخدادهاى تاريخى، سبك سنگين كردن وقايع، و دقت در كنُهِ ذات و علل پيدايش و تأمّل در حدّ تأثير و تأثّر آنها، براى كشف ريشه‏ها و درك اصول حاكم بر آن حوادث است. اعتبار، نگريستن به حوادث امّا گذشتن از سطح ظاهر و غور در علل و اسبابِ (دور و نزديك، مستقيم و غيرمستقيم، و مرئى و نامرئىِ) آنهاست.

     

    براين اساس، اعتبار، چيزى جز همان تفكّر عميق و نافذ (به مفهوم سير از ظاهر به باطن اشيا و پديده‏ها، و رسوخ در كُنهِ آنها) نبوده و بيجهت نيست كه قرآن كريم، عبرت‏بينى و عبرت‏گيرى از طبيعت وتاريخ را، ويژگى بارز صاحبان فكر و بصيرت شمرده است: «انَّ فى ذلكَ لَعِبْرَةٌ لاولى الاَبْصار». (5)

     

    صحنه‏هاى طبيعت وتاريخ، البته در تيررس نگاه همگان بوده و (به تعبير امام كاظم عليه‏السلام ) در هر پديده نيز عبرتى نهفته است. (6) امّا فقط صاحبان بينش‏اند كه چشم تيزبينشان تنها «برسطح حوادث نمى‏لغزد»، بلكه همچون غوّاصى چيره‏دست «از سطح به اعماق مى‏رود» و دستهاى پشت پرده طبيعت و تاريخ و سنتهاى جارى در آن را مى‏كاود و مى‏يابد. تو گويى، اينان بر نهرِ جارىِ «حوادث» پلى از نظر زده‏اند و چونان عابرى كه از راهى مى‏گذرد يا كشتى‏اى كه امواج دريا را مى‏شكافد و پيش مى‏رود، «عرض و طول و عمق» حوادث را با «گام انديشه» طى مى‏كنند.

     

    آرى صاحبان بينش، از آنچه مى‏بينند هرگز بسادگى نمى‏گذرند بلكه حوادث گوناگون را، دانه به دانه، همچون نقّاد زر بر ترازوى نقد و تحقيق نهاده و با «محك انديشه» به «سنجش عيار» آنها مى‏پردازند. از همين روست كه اين گونه كسان، و تنها اين گونه كسان، بر پرده حوادث آنچه را كه از چشم ديگران مخفى است مى‏بينند و به اصول و سنُنى كه جهان، جلوه‏گاه و بستر جريان آنهاست پى مى‏برند و اين امر، كه خود حاصل نوعى بصيرت است، براى آنان شعور و آگاهيهاى تازه مى‏آورد: «مَنِ اعْتَبَرَ أبْصَرَ وَ مَنْ أبْصَرَ فَهِمَ وَ مَن فَهِمَ عَلِم».(7)

     

    فسوسا كه غالب آدميان، چشمشان تنها بر سطح حوادث مى‏لغزد و از اين همه صحنه‏هاى عبرت‏زا و شگفت بهره‏اى نمى‏برند:«مَاأكْثَرَ الْعِبَر وَ أقَلَّ الإعتْبار».(8)

     

    در كتاب شريف الهى (قرآن) و نيز در تعاليم پيشوايان دينى ـ سلام‏اللّه‏ عليهم اجمعين ـ بر غور و تأمّل در احوال و آثار پيشينيان، و دقّت در رموز انحطاط و پيشرفت آنان براى عبرت‏گيرى از سرنوشت ايشان، تأكيد بسيار رفته است. اسلام، پيروان خويش را كرارا به تفكر (در آثار صنع و قدرت حق) فراخوانده و غور در تاريخ را نيز از مصاديق آشكار اين تفكر شمرده است. اهتمام بدين امر در اسلام، تا آنجاست كه تأمّل در احوال گذشتگان براى رهيابى به حقايق غيبى، كافى دانسته شده است: كَفى بما سَلَفَ تَفَكُّراً».(9)

     

    بخشى عظيم از قرآن به شرح جهاد انبيا با عوامل تباهى و ستم، و نيز بيان رمز پيروزىِ اندك امّا مؤمن و مصمم آنان بر انبوه دشمنان مقتدر خويش، اختصاص دارد، و همچنين حكايتگرِ فرجامِ سوء كسانى است كه، چون پيامبران با چراغ روشنگر وحى به سراغشان آمدند كبر و غرور ورزيده از پذيرش حق سرباز زدند و در نتيجه، آتش خشم حق، صاعقه‏وار، بر خرمن وجودشان زد و عبرت روزگارشان ساخت.

     

    اشارات مكرّر قرآن بدين نكات، از آنروست كه منكرانْ دست از لجاج و انكار حقايق بردارند، و مؤمنان نيز به پيروزى خويش دلگرم و اميدوار باشند:

     

    «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا إنْ تَنْصُرُوا اللّه‏َ ينْصُرْكُمْ وَ يثَبِّتْ اَقْدامَكُمْ وَالَّذينَ كَفَروا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضلَّ أَعْمالَهُمْ ذَلكَ باَنَّهُمْ كَرهُوا مَا أَنْزَلَ اللّه‏ُ فَأَحبَْطَ أَعْمالَهُمْ أَفَلَمْ يسيرُوا فى الأَرْض فَينْظُروا كَيفَ كَانَ عاقبَةُ الّذينَ مِنْ قَبْلهمْ دَمّراللّه‏ُ عَلَيهمْ و لِلْكَافرينَ أَمثالها ذلكَ بأَنّ اللّه‏َ مَولى الّذينَ آمَنُوا وَ اَنَّ الْكافرينَ، لا مَولى لَهُمْ...» سوره محمد(ص): آيات 7-13. و نيز ر.ك، يوسف: 108-111، نحل: 36، انعام: 10-11، روم 8-9، نمل: 67-69 و فاطر: 42 و 44).

     

    از ديدگاه قرآن، تاريخْ جلوه‏گاه قدرت مطلقه الهى، و مظهر و مَجلاىِ اراده و سنن جاويد اوست، به گونه‏اى كه هر كس در احوال و آثار پيشينيان غور كند بدان سنن راه خواهد يافت: «قَدْ خَلَتْ منْ قَبْلكُمْ سُنَن فَسيروُا فى الاَرْض فَانْظُرُوا كَيفَ كَانَ عاقبَةُ الْمُكَذّبِين» (آل‏عمران: 137 و نيز غافر: 82-85). از همين روى مكرّر به پيامبر فرمان مى‏دهد كه داستانِ اُمم پيشين را بر منكران و مُجرمان بازگوى، تا در آن بينديشند و از آن عبرت گيرند: «فَاقْصُص الْقَصصَ لَعَلَّهُمْ يتَفَكَّروُن» (اعراف: 176).

     

    گذشته از قرآن، در كلام رسول‏خدا(ص) نيز همه جا دعوت به عبرت و اعتبار شده است: حضرتش غافلترين فرد را كسى مى‏دانست كه از تبدّل احوال روزگار پند نگيرد.(10) نيز تفكّرِ لحظه‏اى را از عبادتِ شبى برتر مى‏شمرد، و تفكّر وى چنان بود كه بر خانه‏هاى مخروب و ويران گذر مى‏كرد و از بانيان و ساكنان آن ـ كه اينك در خانه تنگ گور خفته بودند ـ سراغ مى‏گرفت. (11) عبرت گرفتن از گردش روزگار را مقامى رفيع مى‏شمرد كه جز صافى دلانِ صاحب بصيرت را توفيق دستيابى بدان نيست.(12)

     

    جانشينان راستين رسول(ص) نيز ـ كه امامان معصوم عليه‏السلام اند ـ در اين زمينه به راه قرآن و پيامبر گرامى اسلام رفته‏اند و در اين ميان، بويژه نهج‏البلاغه مولا عليه‏السلام سراسر «نامه عبرت و فكرت» است. خُطَب و كلمات مولا، پراست از يادآورى اخبار گذشتگان و آنچه از مصائب دهر و بليات روزگار بر آنان گذشته است، و سختيها و بدبختيهايى كه چشيده‏اند، و دشواريهايى كه در جمع مال و كسب جاه كشيده‏اند ولى در لحظه مرگ هيچ يك به كارشان نيامده است...

     

    مولاى متقيان على عليه‏السلام اين گونه اشارات را دستمايه تذكار حقايقى مى‏كند كه آدمى در زندگى غالبا آنها را ناديده مى‏گيرد، و برخلاف آنها عمل مى‏كند؛ غافل از آنكه نجات و تباهى جاويد وى را همان حقايق رقم مى‏زنند:

     

    أوَلَيسَ لكم في آثار الأوّلين مُزدَجَر، و فى آبائكم الماضين تبصرة و مُعتبَرة إن كنتم تعقلون؟! أوَلَم تَرَوْا إلى الماضين منكم لايرجعون، وإلى الخلف الباقين لايبْقَون؟!... ألا فاذكروا هاذم اللذات و منغّض الشهوات... و استعينوااللّه‏ على أداء واجب حقّه...

     

    آيا در آثار بجا مانده از پيشينيان و نيز در پدران شما كه از جهان رفته‏اند ـ چنانچه بنگريد و بينديشيد ـ مايه‏هاى بينايى و عبرت و پرهيز نيست؟! آيا نمى‏بينيد كه رفتگانتان باز نمى‏گردند و فرزندانتان جاودان نمى‏زيند؟!

     

    آيا نمى‏بينيد كه اهل دنيا، در طول شب‏وروز حالات گوناگون دارند و احوال دگرگون مى‏يابند؟ يكى مرده‏اى است كه بر وى مويه مى‏كنند؛ ديگرى مصيبت زده‏اى است كه در مجلس عزا به وى تسليت مى‏گويند؛ سومى گرفتار انواع بليات است؛ چهارمى به عيادت مريض رفته است؛ پنجمى مُشرِف به موت است و قالب تهى مى‏كند؛ شمشى در پى دنيا بوده، و مرگ نيز در پى اوست؛ و هفتمى شخص غافلى است كه مرگ از وى غافل نيست! آينده نيز به گذشته خواهد پيوست.

     

    هان! پس زمانى كه شتابان به سوى اعمال ناشايست خيز برمى داريد، مرگ را ـ كه بر هم زننده لذّات، ويرانگر شهوات و پاره‏كننده رشته آمال و آرزوهاست ـ به ياد آوريد و از خداى متعال، براى اداى حقوق واجب وى، و شكر نعمت بيشمارش، يارى طلبيد... (13) اين همه تأكيد بر غور در احوال و آثار رفتگان، از آنروست كه به تعبير مولا عليه‏السلام ، هر كس از گذشته عبرت گيرد پاسِ فرصتهاى حال و آينده را خواهد داشت: «وَلَو اْعْتَبرْتَ بما مَضى حَفظْتَ ما بَقي»(14)، و در غير اين صورت، خود عبرت‏آيندگان خواهد شد: «واتَّعِظوا بِمَنْ كانَ قبلكُمْ، قَبْلَ أنْ يتّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُم»(15)

     

    بابى كه قرآن مجيد در لزوم عبرت‏گيرى از تاريخ گشود و بزرگان اين دين نيز با تذكارها و توصيه‏هاى مكرّر خويش بر آن مُهر تأكيد زدند، سبب شد كه انديشمندان مسلمان با چشم عبرت بين به تاريخ بنگرند و از سرگذشت پيشينيان، گذشته از «انبان تجربه»، «كرسى وعظ» و «زنگ بيدار باش» بسازند.

     

    از قصيده مشهور خاقانى (هان اى دل عبرت بين، از ديده نظر كن هان!) كه بگذريم، ابوالفضل بيهقى ـ تاريخنگار شهير عصر غزنوى ـ با تلنگرهاى محكمى كه در جاىْ جاىِ تاريخ گرانسنگش به ذهن و دل خواننده مى‏زند، همين رسم قرآنى را به كار گرفته است. حتى عناوينى كه بسيارى از نويسندگان مسلمان بر آثار تاريخى يا شبه تاريخى خويش نهادند حاكى از همين نوع نگاه و بينش بود؛ بينشى كه در بررسى «لُبّ» و «لَباب» تاريخ، به دنبال «تذكره» و «تجربه» و «عبرت» و «نصيحت» است و اوراق تاريخ را «مرآة» و آينه حقايق مى‏خواهد.(16)

     

    شاهنامه نيز در حوزه تأثير همين فرهنگ چشم بر جهان گشوده و سراينده دانشور آن، با ابيات عبرت انگيزش در فراز و فرود داستانها، همه جا بر همين نمط مشى كرده است. فى‏المثل، مولاى متقيان على عليه‏السلام مى‏فرمايد: خداى متعال فرشته‏اى دارد كه هر روز خطاب به آدميان بانگ برمى‏دارد، بزاييد براى مردن، جمع كنيد براى نابود شدن، و بسازيد براى ويران شدن:

     

    إنَّ لِلّهِ مَلَكاً ينادي في كُلِّ يومٍ لِدُوا لِلْمَوتِ وَاجْمَعُوا لِلْفَناءِ وَابْنُوا لِلْخَرابِ!(17)

     

    شاهنامه نيز كرارا تذكر مى‏دهد:

     

    جهان را چنين است ساز و نهاد        كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد

     

    زمادر همه مرگ را زاده‏ايم       بَرينيم و گردن ورا داده‏ايم

     

    زمادر همه مرگ را زاده‏ايم       همه بنده‏ايم ار چه آزاده‏ايم

     

    زمادر همه مرگ را زاده‏ايم       بناكام گردن بدو داده‏ايم

     

    كه جز مرگ را كس زمادر نزاد   زدهقان و تازىّ و رومى نژاد (18)

     

    كه دقيقا برگرفته از همان تعبير لِدوا للموت در كلام مولا عليه‏السلام است.

     

    استاد طوس، براستى حكيمى عبرت بين، مرگ آگاه و معاد انديش است:

     

    كنون اى خردمند روشن روان   بجز نام يزدان مگردان زبان

     

    كه اويست بر نيك و بد رهنماى         و زويست گردونِ گَردان به جاى

     

    همى بگذرد بر تو ايام تو سرايى جز اين باشد آرام تو (19)

     

    بسا رنجها كز جهان ديده‏اند     زبهر بزرگى پسنديده‏اند

     

    سرانجام بستر جز از خاك نيست      از او بهره زهر است و ترياك نيست

     

    چودانى كه ايدر(20)نمانى دراز         به تارَك چرا بر نهى تاج آز؟!

     

    همان آز را زير خاك آورى         سرش را سر اندر مَغاك (21) آورى!

     

    تو را زين جهان شادمانى بس است كجا رنج تو بهر ديگر كس است

     

    تو رنجىّ و، آسان دگر كس خورد       سوى گور و تابوت تو ننگرد!

     

    بر او نيز شادى سرآيد همى    سرش زير گرد اندر آيد همى

     

    ز روز گذر كردن انديشه كن      پرستيدن دادگر پيشه كن

     

    بترس از خدا و ميازار كس       ره رستگارى همين است و بس(22)

     

    از احمد غزالى، عارف و واعظ مشهور، نقل كرده‏اند كه «روزى... در مجلس وعظ روى با حاضران كرد و گفت: اى مسلمانان، هر چه در اين چهل، سال من از سر چوب پاره (=منبر) با شما مى‏گويم، فردوسى آن را در يك بيت گفته است. اگر بدان كار كنيد، از گفته‏هاى ديگران مستغنى توانيد بود:

     

    ز روز گذر كردن انديشه كن      پرستيدن دادگر پيشه كن(23)

     

    از روزن شاهنامه كه بنگريم، استاد را مى‏بينيم كه بر قلّه‏اى رفيع از «فكر و ذكر و نظر» ايستاده، دوربين تاريخ در دست دارد، و ناظرِ «سنت استوار و فراگيرِ هستى» يعنى آمد و رفت مستمرّ آدميان، و زوال تدريجى يا دفعى قدرتها ومكنتهاست. شاهنامه، از سر تا به بُن، نَفَسِ گرمِ حكيمى را با خود، و در خود، دارد كه از مَنْظرِ تاريخ، شاهان و شاهكان بسيارى را ديده و نگريسته است كه نخست، چون غنچه‏اى شكفته و باز شده‏اند و سپس، چونان گلى كه سُموم خزان ديده باشد، پژمرده و پرپر گشته‏اند و در اوج شكوه وناز و نعمت، ناگهان منزل به ديگران سپرده ورخت به سراى خاموشان برده‏اند.

     

    چنين است رسم سراى سپنج        نمانى در او جاودانه، مرنج!

     

    نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ    نه جنگ‏آوران زير خفتان و ترگ

     

    اگر شاه باشى و گر زرد هشت        نهالى زخاك است و بالين زخشت (24)

     

    چنين است كردار اين چرخ پير چه با اردوان وچه با اردشير

     

    اگر تا ستاره برآرد بلند    سپارد هم آخر به خاك نژند (25)

     

    حكيم طوس، همچون ديده‏بانى دقيق برفراز كوهسار، اين همه را بدقت مى‏بيند و بشيوايى گزارش مى‏كند و جاىْ جاىْ نيز هشدار مى‏دهد كه: هان اى مردمان! از حرص و آز بكاهيد و عمر به غفلت مگذرانيد كه نوبت شمايان نيز، دير يا زود، فراخواهد رسيد:

     

    آيا دانشى مرد بسيار هوش    همه چادر آزمندى مپوش

     

    كه تخت و كُلَه چون تو بسيار ديد       چنين داستان چند خواهى شنيد...

     

    چه جويى از اين تيره خاك نژند كه هم بازگردانَدَت مستمند (26)

     

    كه گر چرخ گردان كشد زين تو سرانجام خاك است بالين تو!(27)

     

    دكتر قدمعلى سرّامى، شاهنامه پژوه معاصر، سخنى زيبا دارد: «شاهنامه چون تسبيحى است كه گرداننده به هنگام گذراندن هر يك از دانه‏هايش خود را ناگزير از استرجاع مى‏بيند. سرگذشت تسلسل رنج آدميزاد از خشت تا خشت است. داستان شاهانى است كه يكى پس از ديگرى بر تخت مى‏نشينند و بر تخته تابوت مى‏افتند...

     

    كوتاه سخن آنكه، شاهنامه داستان كوچ غريبانه انسان از خاك تا خاك است و فردوسى فاخته انديشمند وانديشناكى است كه بر كاخ بلند نظم خويش نشسته و كوتاهترين پرسش ما آدميان را فرياد مى‏كند: كو... كو... كو... كو...؟».(28)

     

    الا اى خريدار مغز سخن دلت بر گسل زين سراى كهن!

     

    كجا چون من و چون تو بسيار ديد      نخواهد همى با كسى آرميد

     

    اگر شهر يارىّ و گر پيشكار      تو ناپايدارىّ و او پايدار

     

    چه با رنج باشى، چه با تاج و تخت    ببايدَتْ بستن به فرجام رخت

     

    اگر زآهنى، چرخ بگدازدت        چوگشتى كهن نيز ننوازدت

     

    چو سروِ دل آراى گردد به خم   خروشان شود نرگسان دژم

     

    همان چهره ارغوان، زعفران     سبك مردم شاد گردد گران

     

    اگر شهريارى،اگر زيردست       بجز خاك تيره نيابى نشست

     

    كجا آن بزرگان با تاج و تخت     كجا آن سواران پيروز بخت

     

    كجا آن خردمند كُندآوران         كجا آن سرافراز جنگى سران

     

    كجا آن گزيده نياكان ما   كجا آن دليران و پاكان ما

     

    همه خاك دارند بالين و خشت خُنُك آن كه جز تخم نيكى نكِشت (29)

     

    جام شاهنامه، از تذكار مرگ و اشارت به بيقرارى و ناپايدارى نعمتها و مكنتهاى جهان آكنده و سرشار است. از ديدگاه شاهنامه، مرگ ـ اين مظهر قهر حق و در عين حال لطف آن ـ فرجام محتوم همه آدميان است؛ و اين شير تيز چنگال زمانى كه حمله آوَرَد، شاه و گدا، پيروبرنا، و جاهل و دانا نمى‏شناسد و همگان را شكار مى‏كند. هژبر جهانسوز و اژدهاى تيزچنگ را نيز توان رستن از دام قضاى الهى نيست.

     

    به دريا نهنگ و به هامون پلنگ همان شير جنگاور تيز چنگ

     

    ابا پشّه و مور در چنگ مرگ     يكى باشد، ايدر بُدن نيست برگ (30)

     

    آرى، جام شاهنامه از ياد مرگ، سرشار است؛ امّا هرگز نبايدفردوسى را به اعتبار مرگ آگاهى و مرگ‏انديشى، آن‏سان كه برخى شاهنامه پژوهان معاصر توهّم كرده‏اند، دچار «يأس فلسفى»! و شاهنامه‏اش را «پيشتاز ادبيات پوچى» (به معنى نيهيليستى آن)! شمرد.(31) حكيم موحّد و معادْ باورى چون استاد طوس را از رده نيست انگارانِ خودبنيادى چون آلبركامو يا بودلر شمردن و مشمول حكمى واحد ساختن، كارى سخت نابجاست.

     

    از منظر نگاه فردوسى (و اصولاً در بينش اسلامى، بلكه شرقى) چنين نيست كه چون به واقعيت اين جهان فانى و ناپايدار پى برديم، قطع اميد كنيم و بينديشيم حال كه چنين است پس بايد هر چه زودتر از اين جهان رخت بست و در صورت امكان، با انتحار و خودكشى به صحنه خنده‏آور آن خاتمه دارد. اصولاً، اين نوعى اصالت دادن به دنيا و ماديات است كه چون به بى‏اعتبارى و ناپايدارى آن پى برديم، همه چيز را تمام شده پنداريم و زندگى را پوچ و بيهدف انگاريم. انديشه‏اى كه ابديت و جاودانگى را در جهان ديگر مى‏جويد، هرگز جهان فانى و تمتعات مادّى را مقصد عالى حيات نمى‏پندارد و همواره چشم به افقى برتر از جهان گذران دارد.

     

    بدبينى فردوسى، «درام» نوميدى و يأس روح ناتوانى نيست كه در خفقان بند هستى محصور مانده، هيچ روزنه اميدى نمى‏بيند و آرامش خويش‏را در انهدام كامل خود مى‏جويد.

     

    «پوچى» و «عبث» (ابسورديته و نيهيليسم) ميوه تلخ و شومى است كه از درخت «اومانيسم» (=اصالت بشر ــ سلطنت مطلقه نفس امّاره نوعىِ بشر) سرمى‏زند.

     

    وقتى كه «جهان غيب» انكار گرديد و به طرق گوناگون مورد بى‏اعتنايى قرار گرفت يا توجيه مادى گشت؛ وقتى كه هستى، محدود به بخشِ صرفا محسوس جهان (عالَمِ شهادت) شمرده شده؛ وقتى كه نفس امّاره و طبع بهيمى بشر، سلطان كاينات تلقى شد و همه چيز در خدمت شكم وشهوت و غرايز پست حيوانى درآمد؛ وقتى كه علم، ديگر نه در پى كشف حقيقت و راز وجود، بلكه صرفا وسيله‏اى جهت كسب و افزايش قدرت گرديد، آن هم قدرت مادّى براى سلطه بر طبيعت خاكى و بلع حريصانه آن (سخن مشهور بيكن)؛ و وقتى كه مرگ پايان همه چيز انگاشته شد، طبعا در چنين فضايى اين سؤال عميق و جدّى مطرح مى‏شود كه:

     

    ـ خوب، آخرش چه؟! بر فرض كه چند صباحى، رفاه و راحت و تمتّعى حاصل گشت و شكم و شهوت آدمى (با هزار زحمت) به مراد خود رسيد، بعد از آن، مرگ (اين هاذِمِ لذّات) خواهد آمد و طومار همه چيز را درهم خواهد پيچيد.پس چه ارج و ارزشى دارد اين حيات زودگذر و عيش آسيب‏پذيرِ چند روزه؟! كه در قياس با «ابديت»، حتى لحظه‏اى هم نيست بلكه كالعدم است. (32)

     

    چنين است كه انديشمندانِ «اومانيست» عصر ما ـ همچون آلبركامو و كافكا و اوژن يونسكو، به اَشكال مختلف، سخن از پوچى حيات و دلهره بشر مى‏رانند، و خاصّه آلبركامو با رمان «طاعون» و طرح مجدّد افسانه يونانى «سيزيف»، هر گونه تلاش متعهدانه و آرمانخواهانه را در زندگى بشر، بيوجه و بى‏معنى دانسته جدّيترين و منطقيترين كار را در جهان، «خودكشى» مى‏شمرد و آمار انتحار نيز در اروپا و آمريكا ـ حتى در ميان اقشار مرفّه ـ سير تصاعدى طى مى‏كند. طبيعى هم هست: در كويرى خشك و عبوس و خالى از هر گونه هدف و غايت معقول (= جهان منهاى خدا) انسان به چه چيز دل خوش تواند كرد؟ به دور بسته توليد براى مصرف و مصرف براى توليدش؟! به دويدنهاى مكرّر و بى‏حاصلش؟! به نوشِ زودگذر و نيش آگينش؟!

     

    امّا آيا انسانى نيز كه در پرتو تعاليم وحىْ جهان را به گونه ديگرى مى‏بيند، كشتى زندگيش به گرداب پوچى و ديوار محال (ابسورديته) برخورد مى‏كند و سرش به سنگ نيهيليسم (نيست‏انگارى) مى‏خورد؟!

     

    پيداست كه نه! انسان خداباورى چون استاد طوس، كه عميقا با فرهنگ شيعى و ديدِ كلانِ كلانِ آن آشناست، تاريخ را (با همه نشيب و فرازها و تلخى و شيرينيهايش) در مجموعْ طرحى حساب شده بر پايه مشيت خداوند مهربان و حكيم مى‏داند كه طومار آن بتدريج باز مى‏شود و سرنوشتِ خوشِ محتوم خويش را باز مى‏يابد، و مرگ را نه پايان همه چيز، بلكه اوّل عشق و آغاز دفتر مى‏شناسد، و رنجها و سختيهاى زندگى را (به شرط ايمان واخلاص در عمل) عين خير و لطف و مرحمت حق ديده و مايه تطهير جان آدمى از آلودگيها و آبديده شدن جوهر وجود او، و بالنتيجه بالارفتن مقام معنوى و نيل به ساحت قرب الهى وبهشت جاويد حق تلقى مى‏كند و مى‏كوشد كه آن را پلّكانِ كمالِ بى‏انتهاى خويش سازد.

     

    براساس همين بينش متعالى بود كه دختر رشيد اميرمؤمنان عليه‏السلام ، به رغم آن همه مصائب سخت كه در سفر كربلا و كوفه و شام ديد، در كاخ ابن زياد زبان به شكر حق گشود و نغمه «ما رأيت إلّا جميلاً» سرداد و سالار شهيدان حسين‏بن على عليه‏السلام نيز، خفته در بستر خون، فرمود: الهى رضاً بقضائك، صبراً على بلائك، تسليماً لأمرك، لامعبود سواك...!

     

    فرزندان فكرى اين دو بزرگوار كجا، و امثال آلبركومار و بودلر كجا؟! «هذا عَذبٌ فرات و هذا ملح أُجاج»!(33)

     

    بنابراين، بدبينى فردوسى، نه «يأس» صادق هدايت است و نه «تنگناى بيزارى» (spleen)

     

    بودلر و نه فرضيه «بيهودگى محض» (absurde)كامو(34) ؛ بلكه از آنجا كه در بينش اسلامىِ فردوسى، مرگ صرفا نردبان انتقال آدمى از جهان فانى و پست به جهان باقى و برتر بوده و آنان كه در طول عمر توشه نيكى اندوخته‏اند در آن جهان جاى در بهشت جاودان دارند، مرگ‏انديشى استاد طوس، عينِ هدفدارى و هدفمندى است.

     

    فسانه و باد بودن گيتى نيز، آنجا و از آن نظر است كه دنيا اصل و اساس قرار گرفته و چسبيدن به آن مايه اعراض از اُخرى و عُقبى گردد. وگرنه از زاويه‏اى ديگر، جهانْ جلوگاه جلال و جمال حق، و كشتراز آخرت است، و لذا شايسته صد تمجيد و تحسين:

     

    برآن آفرين، كافرين آفريد مكان و زمان و زمين آفريد

     

    هم آرام ازويست و هم كام از وى     هم انجام از ويست و فرجام از وى

     

    سپهر و زمان و زمين كرده است       كم و بيش گيتى برآورده است

     

    زخاشاكِ ناچيز تا عرش راست سراسر به هستىّ يزدان‏گو است

     

    جز او را مخوان كردگار جهان    شناسنده آشكار و نهان (35)

     

    آرى، استاد طوس ـ به تأسى از مولاى خويش اميرمؤمنان على عليه‏السلام ـ با ياد مرگ اُنس دارد و خواننده را نيز، در فراز و فرود داستانها، همه جا به فكر مرگ و آمادگى براى طى كردن راهى كه پس از اين جهان پيش پاى آدمى گشوده مى‏شود، مى‏خواند. باشد كه دلى بيدار شود، و دستى به نيكى برآيد...

     

    چه جويى همى زين سراى سپنج    كز آغاز رنج است و فرجام رنج

     

    بريزى به خاك ار همه زآهنى   اگر دين‏پرستى، ور آهِرمَنى

     

    تو تا زنده‏اى سوى نيكى گراى مگر كام‏يابى به ديگر سراى (36)

     

    سرانجام با خاك باشيم جفت دو رخ را به چادر ببايد نهفت

     

    بيا تا همه دست نيكى بريم     جهانِ جهان را به بد نسپريم (37)

     

    اگر تخت يابى اگر تاج و گنج     وگر چند پوينده باشى به رنج

     

    سرانجام جاى تو خاك است و خشت        جز از تخم نيكى نبايدت كشت (38)

     

    دل گسستن از مهر جهان، و دورى جستن از آز و آمال دور و دراز دنيوى، نتيجه‏اى است كه فردوسى از طرح بى‏ثباتى و بى‏وفايى دنيا و دنياوى مى‏گيرد. راجع به فريدون گويد:

     

    ورابُد جهان ساليان پانصد        نيفكند يك روز بنياد بد

     

    جهان چون بر او بر نماند اى پسر      تو نيز آز مپرست و اندُه مخور

     

    يكى پند و نيز: گويم تو را من درست دل از مهر گيتى ببايدت شست

     

    چنين است كردار چرخ بلند      به دستى كلاه و به ديگر كمند

     

    چو شادان نشيند كسى با كلاه        به خمّ كمندش ربايد زگاه

     

    چرا مهر بايد همى بر جهان     چو بايد خراميد با همرهان؟!(39)

     

    دعوت به نيكى و نيكنامى، و پرهيز از بدى و مردم‏آزارى، و در يك كلام: پرستش حق و خدمت به خلق، نتيجه ديگرى است كه فردوسى از بى‏اعتبارى دنيا و ناپايدارى مكنتهاى آن مى‏گيرد؛ و اين، خلاف منطق پوچگرايانى چون كامو و كافكا و صادق هدايت است. پس از شرح مرگ و دفن گشتاسب مى‏گويد:

     

    يكى دخمه كردند از شيز و عاج        برآويختند از برِگاه، تاج

     

    همين بودش از رنج وز گنجْ بهر بديد از پس نوش و ترياك، زهر

     

    اگر بودن اين است، شادى چراست؟         شد از مرگ، درويش با شاه راست

     

    بخور هرچ برزىّ‏و، بد را مكوش به مرد خردمند بسپار گوش

     

    گذر كرد همراه و، ما مانديم     زكار گذشته بسى خوانديم

     

    به منزل رسيد آنك پوينده بود    رهى يافت آن كس كه جوينده بود

     

    نگيرد تو را دست جز نيكوى     گر از پير دانا سخن بشنوى

     

    پس از شرح قتل و دفن رستم نيز توصيه مى‏كند:

     

    تو تا زنده‏اى سوى نيكى گراى مگر كام‏يابى به ديگر سراى

     

    جز اين موارد، در جاىْ جاى شاهنامه مى‏خوانيم:

     

    نباشد همى نيك و بد پايدار     همان به كى نيكى بود يادگار

     

    نه ايدر همى ماند خواهى دراز         به كار ستوده درنگى مساز

     

    دل اندر سراى سپنجى مبند   سپنجى نباشد همه سودمند

     

    چنين است كيهان ناپايدار        بر او تخم بد تا توانى مكار

     

    بكوشىّ و آرى زهر گونه چيز    نه مردم،نه آن چيز، ماند بنيز

     

    سرانجام با خاك باشيم جفت دو رخ را به چادر ببايد نهفت

     

    بيا تا همه دست نيكى بريم     جهانِ جهان را به بد نسپريم

     

    بكوشيم بر نيكنامى به تن       كزين، نام يا بيم بر انجمن

     

    ...........................................     چنين است كردار چرخ بلند

     

    گهى زو فراز آيد و گه نشيب    گهى شادمانى وگاهى نهيب

     

    بى‏آزارى و مردمى بهتر است   كه را كردگار جهان ياور است

     

    زخاك آمد و خاك شد يزد گرد    چه جويى تو زين بر شده هفت گرد؟

     

    چو از گردش او نيابى رها        پرستيدن او نيارد بها

     

    به يزدان گراى و بدو كن پناه     خداوندِ گردنده خورشيد و ماه

     

    كسى كو بود پاك و يزدان‏پرست        نيازد به كردار بد هيچ دست

     

    كه گر چند بد كردن آسان بود   به فرجام زو جان هراسان بود

     

    اگر بد، دل سنگ خارا شود      نماند نهان، آشكارا شود

     

    ندارد نگه راز مردم، زبان همان به كه نيكى كنى در جهان

     

    چو بيرنج باشى و پاكيزه راى    از او بهره‏يابى به هر دو سراى (40)

     

    صحنه‏اى كه فردوسى از مويه و شيون ياران اسكندر مقدونى بر سر تابوت زرّين وى ترسيم مى‏كند، بسيار تكان‏دهنده و عبرت‏انگيز است. خاصّه، طنز و تعريضى كه در خلال سخنان ملال‏انگيز آن جماعت نهفته، حرص و فزونخواهى آن جهان‏خوار جوانمرگ را آماج تيرهاى ملامت ساخته است. بنگريد:

     

    حكيم اَرْسْطاليس پيش اندرون         جهانى بر او ديدگان پر زخون

     

    بر آن تنگ صندوق بنهاد دست چنين گفت كاى شاه يزدان پرست

     

    كجا آن هُش و دانش و راى تو كه اين تنگ تابوت شد جاى تو؟!

     

    به روز جوانى، بر اين مايه سال         چرا خاك را برگزيدى نهال؟!

     

    حكيمان رو مى‏شدند انجمن    يكى گفت كاى پيل رويينه تن!

     

    زپايت كه افگند و جانت كه خَست؟!   كجا آن همه حزم و راى و نشست؟!

     

    دگر گفت چندين نهفتى تو زر   كنون زرّ دارد تنت را به بر!

     

    دگر گفت كز دست تو كس نرست     چرا سودى اى شاه با مرگ دست؟!

     

    دگر گفت كآسودى از درد و رنج         هم از جستن پادشاهى و گنج! دگر

     

    گفت چون پيش داور شوى      همان بركه كِشتى، همان بدروى...

     

    دگر گفت كز مرگ چون تو نرست       به بيشى سزد گر نيازيم دست...

     

    دگر گفت ديبا بپوشيده‏اى        نپوشيده را نيز رخ ديده‏اى

     

    كنون سر زديبا برآور كه تاج      همى جويدت ياره و تخت عاج!...

     

    دگر گفت پرسنده پرسد كنون   چه ياد آيدت پاسخ رهنمون

     

    كه خون بزرگان چرا ريختى      بسختى به گنج اندر آويختى؟!

     

    خنك آن كسى كز بزرگان بمرد زگيتى جز از نيكنامى نبرد...

     

    فردوسى سپس به مويه مام اسكندر بر سر جنازه فرزند اشاره كرده و آن صحنه جانگداز را براى وارد ساختن تلنگرى محكم به روان خواننده مغتنم مى‏شمرد و هشدار مى‏دهد:

     

    نهفتد صندوق او را به خاك      ندارد جهان از چنين ترس و باك...

     

    همه نيكوى بايد و مردمى       جوانمردى و خوردن و خرّمى

     

    جز اينت نبينم همى بهره‏اى    اگر كهتر آيى و گر شهره‏اى

     

    اگر ماند ايدر ز تو نام زشت      بدانجا نيابى تو خرّم بهشت

     

    آنگاه، در ادامه، خود نيز با ابياتى سوزناك در بيوفايى دنيا و بى‏ثباتى نعمتهاى آن، به جمع مويه‏گران مى‏پيوندد و در فرجام، از ميانه غوغا، نَقْبى به «شاهراه سعادت» مى‏زند كه همان پناه جستن در سايه لطف يزدان، و فرمان بردن از آفريننده جهان است:

     

    به يزدان گراى و به يزدان پناه   براندازه زو هرچ بايد بخواه

     

    جز او را مخوان كردگار سپهر    فروزنده ماه و ناهيد و مهر

     

    فردوسى، گذشته از داستان اسكندر، شكوه كم‏نظير دستگاه خسرو پرويز، و شوكت جهانگير وى رانيز، در كنار فرجام خونين و فجيع وى نهاده و از آن دستمايه‏اى جهت عبرت‏گيرى از بيوفايى روزگار و ناپايدارى مكنتهاى جهان ساخته است. بدين منظور، پيش از آنكه آن همه قدرت و شكوه را با قلم سحّار خويش به تصوير كشد، نخست ذهن خواننده را ـ با پرخاشى تند به آز و آزمندان ـ براى تفكر و عبرت آماده مى‏سازد، سپس ابعاد آن قدرت و شكوه را ـ به گستردگى ـ باز مى‏نمايد و دست آخر، زنگ بيدار باش را ـ بلند و پرتوان ـ به صدا در آورده تشنگان قدرت و خفتگان غفلت را بيم و تحذير مى‏دهد.

     

    سخنش را، در 3 بخش، مرور مى‏كنيم: پيش پرده؛ گزارش؛ بيدار باش.

     

    1. پيش پرده

     

    كنون از بزرگى خسرو سخن    بگويم كنم تازه روز كهن

     

    بر آن سان بزرگى كس اندر جهان     ندارد به ياد از كهان و مهان

     

    هر آن كس كه او دفتر شاه خواند      زگيتيش دامن ببايد فشاند...

     

    مبادا كه گستاخ باشى به دهر         كه از پاىْ زهرش فزون است زهر

     

    مسا ايچ با آز و با كينه دست   زمنزل مكن جايگاه نشست

     

    سراى سپنج است با راه ورو   تو گردى كهن ديگر آرند نو

     

    يكى اندر آيد دگر بگذرد   زمانى به منزل چمد،گر (41) چرد

     

    چو برخيزد آواز طبل رحيل        به خاك اندر آيد سر مور و پيل

     

    2. گزارش:

     

    زپرويز، چون داستانى شگفت زمن بشنوى، ياد بايد گرفت

     

    كه چندان سزاوارى و دستگاه بزرگى واورنگ و فرّ و سپاه

     

    كز آن بيشتر نشنوى در جهان اگر چندپرسى زدانا مهان

     

    زتوران، و زهند، و زچين و روم   زهر كشورى كان بُد آباد بوم

     

    همى باژ بردند نزديك شاه       به رخشنده روز و شبان سياه

     

    غلام و پرستنده از هر درى      زدرّ و زياقوت و هر گوهرى

     

    زدينار و گنجش كرانه نبود        چنو خسرو اندر زمانه نبود

     

    زشاهين، وز باز و پرّان عقاب    زشير و پلنگ و نهنگ اندر آب

     

    همه برگزيدند پيمان اوى         چو خورشيد روشن بدى جان اوى

     

    نخستين كه بنهاد گنج عروس زچين و زبرطاس، وزروم و روس

     

    دگر گنج پر درّ خوشاب بود       كه بالاش يك تير پرتاب بود

     

    كه خضرا نهادند نامش ردان     همان تازيان نامور بخردان

     

    دگر گنج باد آورش خواندند       شمارش بكردند و در ماندند

     

    دگر آنك نامش همى بشنوى   تو گويى همه ديبه خسروى

     

    دگر نامور گنج افراسياب كه كس را نبودى به خشكى و آب

     

    دگر گنج كش خواندى سوخته كز آن گنج بُد كشور افروخته

     

    دگر آنك آنك بُد شادورد بزرگ    كه گويند رامشگران سترگ

     

    به زر سرخ گوهر بر او بافته      به زر اندرون رشته‏ها تافته

     

    زرامشگران سركش و باربد      كه هرگز نگشتى به آواز بد

     

    به مشكوى زرّين ده و دو هزار كنيزك به كردار خرّم بهار

     

    دگر پيل بُد دو هزار و دويست   كه گفتى از آن بر زمين جاى نيست...

     

    دگر اسب جنگى ده و شش هزار     دو صد بارگى كان نَبُد در شمار

     

    ده و دوهزار اشتر باركش        عمارى كش و گامزن شست و شش

     

    كه هرگز كس اندر جهان آن نديد       نه از پير سركاردانان شنيد!

     

    3. بيدار باش:

     

    چنويى به دست يكى پيشكار تبه شد، تو تيمار و تنگى مدارا

     

    تو بيرنجى از كارها برگزين       چو خواهى كه يابى به داد آفرين

     

    كه نيك و بد اندر جهان بگذرد    زمانه دم ما همى بشمرد

     

    اگر تخت يابى اگر تاج و گنج     و گر چند پوينده باشى به رنج

     

    سرانجام جاى تو خاك است و خشت        جز از تخم نيكى نبايدت كشت (42)

     

    اين هشدار ونتيجه‏گيرى را، شاعر، در دو جاى ديگر از زندگينامه خسرو پرويز نيز تكرار مى‏كند. يك جا، در پايان قصه شورش مردم بر ضد خسرو، كه به گريختن شبانه خسرو به باغ منتهى شد (43) وديگر، پس از شرح قتل فجيع وى به دست نزديكان:

     

    اگر گنج دارى وگر گُرم (44) و رنج      نمانى همى در سراى سپنج

     

    بى آزارى و راستى برگزين      چو خواهى كه يابى به دادآفرين

     

    بدينگونه، مى‏بينيم كه نگاه استاد طوس به مرگ، نگاهى عميق بوده و بايد گفت كه دقيقا مُلهَم از بينش اسلامى است. فردوسى، به رغم ظاهر بينان، مرگ را «آخر خط» و «پايان همه چيز» نمى‏داند و در چشم او مرگ ـ هر چند مظهر قهر الهى است ـ در عين حال چون نيك بنگرى جز نشانى از لطف او نيست. دليل روشن اين امر آن است كه اوّلاً، هيچ پير كهنسالى ـ در خزانِ ضعف ديده و دست و پا و گوش ـ به «ماندن» راضى نيست و هر چه مى‏گذرد، مرگ را جز مَخلَصى از آن همه رنج و شكنج نمى‏شناسد. ولاجرم از خدا، آرزوى مرگ مى‏كند:

     

    اگر خود بمانى به گيتى دراز    ز رنج تن آيد به رفتن نياز

     

    هر آن گه كه سال اندر آمد به شست        ببايد كشيدن زبيشيت دست

     

    زهفتاد برنگذرد بس كسى      ز دوران چرخ آزمودم بسى

     

    وگر بگذرد آن همه بَتَّرى است بر آن زندگانى ببايد گريست (45)

     

    در ثانى، بسيط زمين، گنجايش همه نسلهاى بشر را ـ يكجا و در زمان واحد ـ ندارد:

     

    اگر مرگ بر ما نكردى كمين     زبس جانور، تنگ بودى زمين

     

    ثالثا و مهمتر از همه، مرگ، در دقيق نظر، جز گذر از جهان فانى و گذرا (دنيا) به نشئه باقى و ابدى (آخرت) نيست و آنان كه در اين سراى سپنج، همه تخم نيكى كِشته و بذر راستى افشانده‏اند، از مرگ چه باك دارند؟ مگر نه اينكه با آن، گذشته از نام نيك در دنيا، بهشت جاودان مى‏يابند و رضايت رحمان؟!

     

    مرگ، نزد مردان حقّ، مَخلَصى است از اين خاكدان كه هر نوشش آلوده صد نيش است، و پروازى بدان جهان كه نيكان را ـ تا جاودان ـ همه عيشِ بى‏تشويش و نوشِ بى‏نيش است. بر پايه همين تلقّى حكيمانه از مرگ است كه در چشم استاد طوس، مرگ (حتى آنجا كه چونان تند بادى از كوير، ترنجِ نارسيده‏اى چون «سهراب» را بر خاك هلاكت مى‏افكند و بانگ مويه و پرخاشِ بسيار كسان را برمى‏انگيزد (در تحليل نهايى، چيزى جز «عدل و داد» نيست!

     

    استاد طوس، داستان «پر آب چشمِ»سهراب را ـ كه با آن «قوّت صورت و مضمون»، بيشترين خواننده را در طول تاريخ داشته است ـ بهترين فرصت براى طرح اين معنى شمرده است.(46)

     

    سهراب ـ فرزند رستم ـ قهرمانى شجاع، مغرور و بى‏هماورد است كه در اوج نشاط و جوانى، آن هم به دست پدر خويش، در خاك و خون مى‏غلطد. در داستان سوزناك رزم او با پدر، مى‏بينيم كه دست تقدير، همه راهها، تلاشها و تمهيداتى را كه مى‏توانست به نجات سهراب انجامد (نجاتى كه تنها، در گرو شناخت پدر توسط فرزند بود!) بى‏اثر و خنثى مى‏سازد و آن گُردِ بيهمال را ـ كه حتى، در لحظاتى، پشت جهان پهلوان را نيز به خاك آورد ـ راست به كام مرگ مى‏كشد: «العبد يدبّر واللّه‏ يقدّر» و «تقديرى يضحك بتدبيرك». به قول خواجوى كرمانى:

     

    گفتم از قيدش به دانايى برون آيم وليك      آن چنان تدبير كردم، وين چنين تقدير بود!

     

    سهراب، حاصل ازدواج رستم و تهمينه (دختر شاه سمنگان) بود كه دور از چشم پدر، به سرعت باليده و بزرگ شده بود. پدرش، رستم، احتمال نمى‏داد كه فرزندش از تهمينه، اگر هم پسر باشد، بدين زودى ببالد و بَرومند شود و پاى در ميدان رزم با جنگاوران يكه تاز ايرانى نهد و پشتشان را به خاك رساند. از اين روى به رغم همه قرائن، در طول جنگى دراز و تن بتن، فرزند خويش را نشناخت جز آن زمان كه دشنه را بر پهلوى وى كاشت! مادرش، تهمينه، برادر خويش و دايى سهراب (ژنده‏رزم) را همراه وى به جنگ با ايرانيان گسيل داشت تا رستم را به فرزند نشان دهد، و شگفتا كه ژنده‏رزم نيز در تصادفى ناميمون، ناشناخته، به دست رستم به قتل رسيد!

     

    از آن سوى، تير اصرار سهراب نيز، كه از هجير (سردار اسير ايرانى در سپاه افراسياب) خواهان معرّفى رستم بود، بر سنگ نشست. چه، هجير، به علت هراس از احتمال قتل رستم به دست سهراب، مصلحت سياسى ايران را در اين معرّفى نمى‏ديد.

     

    چنانكه خود رستم هم كه به رزم با فرزند خويش برآمد، روى همين مصلحت، هيچگاه آن رازِ سر به مُهر را نگشود و حتى رستم بودن خويش را ـ كه سهراب، اين اواخر، اندكى از آن، بوبرده بود ـ انكار كرد!

     

    هومان و بارمان تورانى نيز، كه از سوى افراسياب با سهراب همراه شده بودند تا به سنگ وى شيشه عمر رستم را بشكنند، عذرشان پيشاپيش خواسته بود! چه، اساسا مأمور بودند كه مانع شناسايى پدر و فرزند (ودر نتيجه، پيوستن سهراب به سپاه ايران) شوند، ولذا با انكارشان ـ كه اين پهلوان، رستم نيست ـ آخرين فروغ اميد سهراب به شناخت پدر را خاموش ساختند.

     

    بدين ترتيب با قضاى الهى، نه تنها سعى دوست در نجات سهراب باطل بود، بلكه گويى همگان (از دوست تا دشمن) دست در دست يكديگر نهاده بودند تا هر چه زودتر، آن سروِ مغرور را از پاى دراندازند و پدر را به داغ فرزند بنشانند!

     

    اين چنين است كه هيولاى مرگ، در هاله‏اى از راز و رُعب، چنگ و دندان مى‏نمايد و از آنجا كه اين پديده مرموز، بر هم زننده لذّات و ويرانگر بناى حيات است و در اين اين راه پير و برنا نيز نمى‏شناسد، در نگاهِ بَدْوى جلوه‏اى از ظلم و بيداد يافته و پرخاشِ سطحى نگران را برمى‏انگيزد. امّا حكيم طوس، از مسئله تحليلى ديگر دارد. او با تذكار نكاتى چون:

     

    1. دنيا، جاى رفتن و به اصطلاح «دارِ مَمَرّ» است نه جاى درنگ و «دارِ مَقَرّ» (47)؛

     

    2. آنان كه در سراى سپنج، دل از نور ايمان آكنده و پرستش يزدان پيشه كرده‏اند، از اين رفتن نه تنها زيان نخواهند كرد. كه جايگاه بهترى نيز ـ كه همان جوار رحمت حق است ـ خواهند يافت؛

     

    3. حال كه همه بايد از اين جهان برويم دير و زودى اين سفر، و به ديگر تعبير پير و جوان بودن اشخاص هنگام مرگ چندان فرقى نمى‏كند، و چنين نيست كه مرگ پيران داد باشد و مرگ جوانان ظلم و بيداد؛

     

    بحق نتيجه مى‏گيرد كه مرگ، برخلاف پندار سطحى نگران، داد است و بيداد نيست:

     

    به رفتن مگر بهتر آيدش جاى    چو آرام گيرد به ديگر سراى...

     

    در اين جاى رفتن، نه جاى درنگ       بر اسپ قضاگر كشد مرگ تنگ

     

    چنان دادن كه داد است و بيداد نيست       چو داد آمدش، جاى فرياد نيست

     

    و به مخاطب آگاه شاهنامه نيز خاطر نشان مى‏كند: لب از هر گونه اعتراض فرو بندد و توشه آخرت را آماده سازد!

     

    آرى مرگ، با همه ترسناكى و شكنندگى، داد است و نه بيداد؛ چرا كه مرگ در چشم انسانى كه مبدأ و معادى هدفمند براى هستى قائل است مرحله‏اى از سير تكاملى انسان و مايه انتقال وى از اين سياره رنج به «جايگاه بهتر»ى است كه «جهان آخرت» نام دارد. فردوسى به اين معنى در جاى ديگر نيز اشاره دارد: ستاره‏شناسان، عمر منوچهر (نواده فريدون) را در 120 سالگى رو به پايان ديدند و روز مرگش را نزديك،

     

    بدادند زآن روز تلخ آگهى كه شد تيره آن تخت شاهنشهى

     

    گهِ رفتن آمد به ديگر سراى     مگر نزد يزدان به آيدْتْ جاى (48)

     

    و اصولاً اگر دعوت به نيكويى هم مى‏كند، بر پايه ايمان به معاد و حشر و نشر بشر ـ در روز رستاخيزـ در پيشگاه عدل الهى است:

     

    تو چندان كه گويى سخنگوى باش     خردمند باش و جهانجوى باش

     

    چو رفتى سر و كار با ايزد است        اگر نيك باشدْتْ جاى، اربد است

     

    نگر تا چه كارى؟ همان بدروى سخن هر چه گويى، همان بشنوى

     

    درشتى ز كس نشنود نرمگوى         بجز نيكويى در زمانه مجوى (49)

     

    سخن را با ذكر مقدمه داستان رستم و سهراب به پايان مى‏بريم:

     

    كنون رزم سهراب و رستم شنو         دگرها شنيدستى، اين هم شنو

     

    يكى داستان است پر آب چشم       دل نازك از رستم آيد به خشم

     

    اگر تند بادى برآيد زكنج   به خاك افكند نارسيده ترنج

     

    ستمكاره خوانيمش ار دادگر؟   هنرمند دانيمش ار بى‏هنر؟

     

    اگر مرگ داد است بيداد چيست؟!    زداد اين همه بانگ و فرياد چيست؟!

     

    از اين راز، جان تو آگاه نيست   بدين پرده اندر تو را راه نيست

     

    همه تا درِ آز رفته فراز    به كس برنشد اين در راز باز

     

    به رفتن، مگر بهتر آيدش جاى چو آرام يابد، به ديگر سراى...

     

    اگر آتشى گاهِ افروختن   بسوزد، عجب نيست از سوختن

     

    بسوزد چو در سوزش آيد درست       چو شاخ نو از بيخ كهنه بِرُست

     

    دَمِ مرگ چون آتش هولناك      ندارد زبُرنا و فرتوت باك

     

    جوان را چه بايد به گيتى طرب كه بى‏مرگ راهست پيرى سبب

     

    در اين جاى رفتن، نه جاى درنگ       براسب قضا گر كشد مرگ تنگ

     

    چنان دان كه داد است و بيداد نيست        چو داد آمدش جاى فرياد نيست

     

    جوانى و پيرى به نزديك مرگ    يكى دان چو اندر بُدَن نيست برگ

     

    دل از نور ايمان گر آكنده‏اى      تو را خامُشى به، كه تو بنده‏اى

     

    پرستش بر انديشه كن با نياز   همان كار روز پسين را بساز

     

    برِ كارِ يزدان تو را راز نيست      اگر جانْت با ديو انباز نيست

     

    به گيتى در آن كوش چون بگذرى      سرانجام اسلام با خود برى (50)

     

    از بيت آخر، مصرع «سرانجام اسلام با خود برى»، در برخى از نسخه‏هاى شاهنامه (كه مصححان شاهنامه چاپ مسكو نيز همان را در متن آورده‏اند) چنين آمده است: «سرانجام نيكى برِ خود برى». ولى ما ضبط سه نسخه خطى كهن (نسخه لنينگراد مورخ 733 ق و نسخه اوّل و دوم انستيتوى خاورشناسى روسيه مورخ 849 و حدود 850) را برگزيده‏ايم كه نسخه‏هاى چاپى تورنرماكان و ژول مول و فوللرس و بروخيم نيز همان را در متن آورده‏اند.

     

    تعبير «سرانجام اسلام با خود برى»، مى‏تواند برگرفته از آياتى چون آيه 132 بقره (وصيت حضرت ابراهيم عليه‏السلام به فرزندان خويش: «إنَّ اللّه‏َ اصْطَفى لَكُمُ الدّين فَلَا تَمُوتُنّ إلّا وَ اَنْتُمْ مُسْلمُون») و 102 آل عمران (سفارش اكيد قرآن به مؤمنان: «يا اَيهَا الَّذين آمَنُوا اتَّقُوا اللّه‏َ حَقَّ تُقاته وَلاتَمُوتُنَّ إلّا وَ انْتُم مُسْلمُونَ») و ديگر آيات باشد كه اسلام را كليد دروازه سعادت جاويد شمرده‏اند.

     

    ضمنا، چنانچه نسخه بدل «نيكى» هم درست باشد، باز (به گواه ابيات ديباچه شاهنامه ـ كه بررسى آن در بخش نهم خواهد آمد ـ و نيز ديگر قسمتهاى شاهنامه) مقصود فردوسى از نيكى، چيزى جز همان عمل به دستورات خداوند متعال بر مبناى اسلام و تشيع نيست.

     

    اگر چشم دارى به ديگر سراى         به نزد نبىّ و على گير جاى

     

    گرت زين بد آيد گناه من است چنين است و اين دين و راه من است...

     

    نگر تا ندارى به بازى جهان       نه برگردى از نيك پى همرهان

     

    همه نيكيت بايد آغاز كرد         چو با نيكنامان بُوى همنورد (51)

    پى‏نوشت‏ها:

    1 ـ يوسف: 111.

    2 ـ قمر: 4-5.

    3 ـ شاهنامه فردوسى، براساس چاپ مسكو، همان، 3/252 و 105.

    4 ـ «عبور» به معنى گذشتن و رفتن از جانبى به جانب ديگر، و «عابر» همان رهنورد است. «عَبْرُ الكتاب» به مفهوم آرام و بيصدا كتاب خواندن و در مطاوى آن انديشيدن، و «مِعْبَر» پُلى است كه بر روى آب مى‏زنند يا كشتى‏اى كه در دريا مى‏افكنند. «عُبْر» به ابر تيزرو و نيز عقاب و كيفر (عاقبت امر) گويند و «عَبْر ـ يا تَعبيرُ الدّراهم»، سبك سنگين كردن سكه‏هاى پول براى تعيين دقيق وزن و جنس آنهاست. و بالأخره «تعبيرُ الرُّءيا» به معنى پرده‏بردارى از باطن رؤيا، و خبر دادن از حقايقى است كه آنچه در خواب آمده بواقع نمادِ رمزىِ آنهاست.

    ر.ك، مقائيس اللغه، القاموس المحيط، تاج المصادر، مختار الصحاح، لسان العرب، المصباح المنير، و ديگر معاجم اصيل و كهن در ذيل ماده «عبر».

    5 ـ آل عمران، 13، و نيز ر.ك، حشر: 2 و يوسف 111.

    6 ـ ما من شيء تراه عينك إلّا و فيه موعظة (بحار الانوار، 71/324).

    7 ـ از سخنان اميرمؤمنان(ع) در: نهج‏البلاغه، تحقيق صبحى صالح، حكمت 208، ص 506.

    از رسول‏خدا(ص) نيز روايت شده كه فرمود: «رحم اللّه‏ امرءاً تفكر و اعتبر و اعتبر فأبصر...» (مدينة البلاغة فى خطب النبى...، شيخ موسى زنجانى، مراجعه شيخ ابراهيم انصارى، انتشارات كعبه، 1363 ش، 2/46، به نقل از ارشاد مفيد).

    8 ـ نهج‏البلاغه، همان، حكمت 297، ص 528.

    9 ـ وسائل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، تصحيح و مقدمه شيخ عبدالرحيم ربّانى شيرازى، كتاب جهادالنفس، باب 4، حديث 18، 11/240.

    10 ـ أغفل النّاس من لم يتّعظ بتغير الدنيا من حال إلى حال (معانى الأخبار، شيخ صدوق، تصحيح على‏اكبر غفارى، دارالمعرفة، بيروت، 1399 ق، ص 195).

    11 ـ بحارالأنوار، 71/325 ـ 324.

    12 ـ مصباح الشريعة، منسوب به امام صادق(ع) (مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت، 1400) باب 97: فى العبرة، ص 201.

    13 ـ نهج‏البلاغه، همان، خطبه 99، صص 145-144. و نيز ر.ك، خطبه 83 ص 110 و خ 111 ص 164 و خ 132 ص 190 و خ 188 ص 279-278 و خ قاصعه صص 291-290 و 298-296 و خ 221 صص 340-338 و رساله 31 وصيت امام(ع) به فرزندش صص 394-392 و نيز صفحات 492 و 538، و بسيارى صفحات ديگر.

    14 ـ همان: ص 423.

    15 ـ همان: ص 76.

    16 ـ نظير: تجارب الاُمم و تعاقب الهمم نوشته ابوعلى مسكويه (كه مؤلف حكيم آن سعى كرده است تاريخ را به منزله درس عبرتى تلقى كند و حوادث را به ديده اعتبار و انتقاد بنگرد)، تجارب السلف (هندوشاه نخجوانى)، تجارب الملوك (ترجمه فارسى با برنامه)، (العبر و ديوان المبتدء والخبر (ابن خلدون)، روضة أولى الألباب فى تواريخ الأكابر و الأنساب (بناكتى)، لبّ التواريخ (سيفى قروينى)، تذكره لباب الألباب (محمد عوفى)، مرآة الجنان و عبرة اليقظان (يافعى)، مرآة الزمان (سبط ابن جوزى)، مرآة الأدوار (مصلح الدين لارى)، مرآة القاسان (عبدالرحيم ضرّابى كاشانى)، نصيحة الملوك (غزالى) و نيز: تذكرة الشعراء (سمرقندى)، تذكرة‏الأولياء (محرابى)، تذكره نصرآبادى، تذكره بزم آرا (سيد على بن محمود حسينى)، تذكره ميخانه (ملا عبدالنبى فخرالزمانى قزوينى)، تذكره هفت اقليم (امين احد رازى)، تذكره آتشكده (آذر بيگدلى)، تذكره شوشتر (سيد عبداللّه‏ شوشترى)، تذكره حزين لاهيجى، تذكرة الملوك، تذكره آل داود و...

    17 ـ نهج‏البلاغه، كلمات قصار، شماره 123.

    18 ـ شاهنامه، همان، 1/223 و 2/38 و 4/16 و 209 و 7/409 و نيز ر.ك، 8/293 و 379 و 9/157.

    19 ـ همان: 4/208 (آغاز داستان رستم و خاقان چين).

    20 ـ ايدر: اينجا.

    21 ـ مغاك: گودال.

    22 ـ شاهنامه، همان، 3/202.

    23 ـ مرزبان نامه، مرزبان بن رستم بن شروين، اصلاح سعدالدين وراوينى، تصحيح محمد روشن (چاپ دوم، نشر نو، تهران 1367) 1/142 ـ 143؛ تصحيح و تحشيه محمد قزوينى (طبع ليدن، بى تا) صص 77-78. توجه داريد واعظ و عارف نامدارى يك سطر شاهنامه را عصاره چهل سال مواعظ خويش بر سر منبر مى‏داند كه تراجم نگاران، وى را با اوصاف عجيبى چون عارف محقّق، سلطان العلماء، محقّق علامه، ملك الأبدال، شيخ‏الاسلام، صاحب كرامات و اشارات، جامع علوم قالى و مراتب حالى، نادره عصر و شيخ المشايخ ستوده‏اند . ر.ك، مجموعه آثار فارسى احمد غزالى، احمد مجاهد (انتشارات دانشگاه تهران، 1358 ش) صص 1-2.

    24 ـ همان: 5/379 (پس از مرگ كيكاوس).

    25 ـ همان: 7/135 (پس از شكست و دستگيرى اردوان و فروپاشى سلسله اشكانيان به دست اردشير بابكان).

    26 ـ همان: 3/202 (آغاز رفتن گيو در پى كيخسرو).

    27 ـ همان 2/36 ـ 35 (قتل نوذر به دست افراسياب).

    28 ـ از رنگ گل تارنج خار؛ شكل‏شناسى قصه‏هاى شاهنامه قدمعى سرّامى، همان ص 603.

    29 ـ شاهنامه، همان، 7/185 ـ 186 (پايان پادشاهى اردشير).

    30 ـ همان: 6/330. و نيز ر.ك، 1/56 و 102 و 112 و 4/209 و 2/241 و 7/7 و 2/26 ـ 27.

    براى مشاهده حجم وسيع اين گونه ابيات در شاهنامه، مطالعه فصل يازدهم از كتاب ارزشمند جاذبه‏هاى فكرى فردوسى تأليف دكتر احمد رنجبر مفيد و مغتنم است.

    31 ـ از رنگ گل تا رنج خار، همان، ص 605 و 607.

    از ديگر اشتباهات فاحش آقاى سرّامى «پيامبر خدا» شمردن مزدك! (همان: ص 528) و اسطوره پنداشتن ماجراهايى چون داستان هابيل و قابيل و نيز يوسف(ع) است! (ص 71).

    32 ـ تازه، اين براى كسانى است كه در طول زندگى نوعا خوش بوده و «وجه غالب» زندگيشان را عيش و رفاه و لذت تشكيل مى‏دهد (فى‏المثل، ارثى از پدر برايشان مانده است و، كار پردرآمدى دارند و همسر سازگارى و، باغ و ويلاى دلگشايى و...) والّا آنها كه زندگيشان نوعا از لذت و رفاه خالى بوده و عمرشان عملاً به «دويدنها و عَرَق ريختنهاى مدام و كم حاصل يا بيحاصل...» مى‏گذرد، حسابشان يكسره پاك است. بگذريم كه آن زندگيهاى بظاهر آسوده نيز، خالى از دهها گونه رنج و درد (از رنج زادن گرفته تا درد پيرى و غم ياران و...) نيست.

    زندگى چيست؟ خون دل خوردن      اوّلش رنج و آخرش مردن!

    يا به قول فردوسى:

    چه جويى همى زين سراى سپنج     كز آغاز رنج است و فرجام رنج

    شاهنامه، همان، 6/337. و نيز: به آغاز گنج است و، فرجام رنج/پس از رنج، رفتن ز جاى سپنج (98/1).

    33 ـ 1. جالب اين است كه خود آقاى سرّامى نيز، كه شاهنامه را «پيشتاز ادبيات پوچى» و فردوسى را گرفتار «يأس فلسفى» خوانده‏اند، در صفحه 609 كتاب خويش اعتراف دارند كه: «فردوسى در موارد متعدد به مخاطب اثر خويش پيشنهاد مى‏كند راه نيكى و نيكوكارى پيش گيرد و كار خود را به خدا واگذارد و مط‏مئن باشد كه خوبى او بى‏پاداش نخواهد ماند»!

    2. براى آشنايى با نيهيليسم و ادبيات پوچى در غرب و مبانى فكرى و فلسفى آن، ر.ك، فلسفه پوچى: ده مقاله فلسفى وادبى، آلبركوما، ترجمه محمدتقى غياثى (انتشارات پيام، تهران 1356)؛ تعهد كامو: مقاله‏هايى از آلبركامو در زمينه‏هاى ادبى و اجتماعى، گزيده و ترجمه مصطفى رحيمى (انتشارات آگاه، تهران 1362)؛ آسيا در برابر غرب، داريوش شايگان، همان، فصل ششم، صص 123-129؛ اديان و مكتبهاى فلسفى هند، داريوش شايگان (مؤسسه انتشارات اميركبير، تهران 1362) 1/9 ـ 10؛ سرمايه تاراج رفته، مهندس محمدعلى‏سادات (انتشارات هدى، تهران، بى‏تا) صص 98 ـ 109.

    34 ـ همان: 6/337 ـ 338 (پس از قتل رستم).

    35 ـ همان: 7/192 (پس از مرگ اردشير).

    36 ـ همان، 9/237.

    37 ـ همان: 1/79 و 105 و 2/245.

    38 ـ ر.ك، همان: 1/251 و 2/261 و 6/64 و 7/192 و 240 و 284 و 8/153. راوندى در راحة الصدور مى‏نويسد: «نام نيك، مطلوب جهانيان است. در شاهنامه، كه شاهِ نامه‏ها و سردفتر كتابهاست، مگر بيشتر از هزار بيت، مدح نيكونامى ودوستكامى هست». آنگاه ابيات زير را از شاهنامه مثال مى‏زند:

    زخورشيد، وز باد، وز آب و خاك    نگردد تبه نام و گفتار پاك

    همان نام كوشم كه مانَد (نه ننگ)   بدين مركز خشك و پرگار تنگ

    پس از مرگ نفرين بود بر كسى      كزو نام زشتى بماند بسى

    اگر ماند ايدر زتو نام زشت            نه خوش روز يابى، نه خرّم بهشت

    زگيتى ستايش بماند بس است        كه تاج و كمر بهر ديگر كس است

    ترانام بايد كه ماند دراز     نمانى همى كار چندين مساز

    چنين گفت موبد كه مُردن به نام      به از زنده دشمن بدو شاد كام

    زتو نام بايد كه ماند بلند    نگر دل ندارى زغم دردمند

    ر.ك، راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق، محمد بن على بن سليمان راوندى، تصحيح دكتر محمد اقبال (چ 2، موسسه انتشارات اميركبير، تهران 1364) صص 59 ـ 60. 90 ـ گر، به معناى «يا» ست.

    40 ـ شاهنامه، همان 9/235 ـ 237.

    41 ـ همان، 9/249.

    42 ـ گُرم: غم و اندوه.

    43 ـ ر.ك، شاهنامه، همان، 5/87، 5/240 و...

    44 ـ آقاى دكتر اصغر دادبه، پيرامون تحليل فردوسى از مرگ در مقدمه داستان رستم و سهراب، بحثى در كيهان فرهنگى (سال 3، ش 6، شهريور 1365، صص 52-50)دارند كه مطالعه آن سودمند است.

    45 ـ از زبان سام گويد:

    كه گيتى سپنجى است پر آى و رو   كهن شد يكى، ديگر آرند نو (1/245)

    46 ـ شاهنامه، همان، 1/247.

    47 ـ همان: 3/7.

    48 ـ همان، 2/169 ـ 170.

    49 ـ شاهنامه، همان: 1/20.

    منبع :هنر ديني،شماره 17و18

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد