مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Saturday 30 May 2020 - السبت 07 شوال 1441 - شنبه 10 3 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • نگاهى به يك نقداستعاره سكاكى، اعتباريّات علاّمه طباطبايى  
  • 1391-08-03 17:4:13  
  • تعداد بازدید : 18   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • نگاهى به يك نقداستعاره سكاكى، اعتباريّات علاّمه طباطبايى

    نويسنده:صادق لاريجانى

    استعاره، بحث مهم و دشوارى است كه هم علماى ادب به آن علاقه‏مندند و هم فيلسوفان و از ديرباز هر دو گروه بدان پرداخته‏اند. هم اكنون در فلسفه تحليلى غرب، مسأله استعاره «metaphore» به طور فزاينده‏اى، مورد پژوهش قرار مي‏گيرد و دهها كتاب و مقاله اين باب نگاشته شده است.1

    كاربرد فراوان بحث استعاره، از بحث‏هاى كلامى در باب اوصاف خداوند گرفته تا پاره‏اى بحث‏هاى نظريه در علوم كامپيوتر بر اهميّتبحث استعاره افزوده است.

    بحث اين مقاله منحصر است به مقايسه دو نظريه: يعنى نظريه اعتبارات مرحوم علامه طباطبايى و حقيقت ادعايى سكاكى منشأ اين بحث، مقاله‏اى است نقّادانه كه جناب محمد على اژه‏اى در، مجله معارف به طبع رسانده‏اند (دوره هشتم، شماره 3، ص 41).

    اين دو مقاله از آن جهت كه توجه محققّان را به اختلاف رأى سكاكى و علامه طباطبائى، معطوف داشته، (على رغم بيانات شهيد مطهرى در وحدت دو نظر) در خور ستايش است. ولى در عين حال در نقل قولهاى اين مقاله و نيز در استدلالهاى آن خطاهاى جدّى رخ داده، كه اميداورم نكته سنجي‏هاى مقاله حاضر، منتهى به اصلاح آنها گردد. ابتدا كلام شهيد مطهرى در پاورقي‏هاى مقاله اعتباريّات علامه را، نقل مي‏كنيم و سپس به بررسى انتقادات ناقد محترم مي‏پردازيم. و در نهايت بعد از نقل بيان سكاكى در استعاره و تجزيه و تحليل آن و بيان قوّت شبهه وى، به ارائه راه حلى مي‏پردازيم.

    كلام شهيد مطهرى

    طبق گزارش شهيد مطهرى، «جمهور علماى ادب قبل از سكاكى، استعاره را از شئون الفاظ مي‏دانستند و معتقد بودند كه استعاره جز نقل مكان دادن الفاظ و بكار بردن لفظى بجاى لفظ ديگر بواسطه علاقه مشابهت بين معانى آن دو لفظ، چيزى نيست... ولى سكاكى (متوفى قرن هفتم هجري) معتقد شد كه استعاره از شئون الفاظ نيست، بلكه از شئون معانى است؛ يعنى از اعمال مخصوص ذهن است و در مورد عمل استعاره هيچگاه لفظ از جاى خود تكان نمي‏خورد و در غير معناى اصلى خود استعمال نمي‏شود. استعاره حقيقتا يك عمل نفسانى و ذهنى است، يعنى انسان در ذهن خود فرض و اعتبار مي‏كنند كه مشبه يكى از مصاديق مشبّه‏به است... قرائن لفظى و محاوراتى عمومى بشر مؤيد اين مطلب است... . هنگامى كه عمل ذهن و طرز انديشه سازى نفس را در مورد مطلق اعتبارات مورد مطالعه دقيق قرار مي‏دهيم نظريه سكاكى را درست مي‏بينيم. اين است معناى جمله متن كه مي‏گويد: «در پندار خود حدّ چيزى را به چيز ديگر مي‏دهيم2».

     

    ناقد محترم در بخشى از مقاله خود آورده‏اند رأى افراد مخالف سكاكى اين نيست كه استعاره صرفا نقل لفظ از يك مورد به مورد ديگر است بلكه نقل به همراه معناست. «... امّا اين فرض كه منظور ارسطو و جرجانى از نقل اسم «نقلِ اسم بى معنا» يعنى نقل «لفظ مهمل» يا نقل «اسمى كه در آن اعتبار عدم معنا شده است» بوده است، خود فرضى غير قابل قبول و نامعقول است. (ص 45).

     

    سپس ايشان به كلامى از جرجانى استشهاد مي‏كند كه در آن عمل استعاره را بيش از نقل لفظ مي‏داند.

     

    به نظر مي‏رسد نويسنده مقاله، بين معناى لفظ فى حد ذاته (معناى وضعي) و معناى لفظ در تمام استعمال (مراد استعمالي) خلط كرده‏اند. آنچه كه معقول نيست، اين است كه لفظى را كه فى حد ذاته مهمل است يا در آن اعتبار عدم معنا شده، نقل كنند. و اين در لبّ به اين معناست كه معناى مجازى، اصالتا معناى حقيقى نداشته باشد، و اين امر نامعقولى به نظر مي‏رسد. امّا خالى ساختن لفظ از معناى حقيقى در مقام استعمال، چيزى است كه همه علماء ادب بر امكان و وقوع آن متّفقند. در واقع، بايد در اين تعبير بيشتر تأمّل كرد كه «در استعاره، لفظ از جايى به جاى ديگر تلقى مي‏شود.» مراد از اين نقل چيست؟ مراد اين است كه لفظى كه بنا به وضع، حقيقت در معنايى شده، در معناى ديگرى استعمال شود. در حين استعمال لفظ به جاى اينكه در معناى حقيقى افناء شود، در معناى ديگرى فانى مي‏گردد. به اين ملاحظه گفته مي‏شود: لفظ از جايى به جاى ديگر نقل مي‏شود. پس از نقل در مقام استعمال است و اين چه ربطى به «مهمل بودن لفظ» يا «عدم اعتبار معنا در آن» دارد. مقسم «مهمل» و «غير مهمل» الفاظ به لحاظ معانى وضعي‏شان هستند نه معناى مراد استعمالى.

     

    نظريه مشهور در باب مجاز همين است كه لفظ، در غير ما وضع له استعمال مي‏شود.

     

    امّا تمسّك صاحب مقاله به كلام جرجانى خود حديث ديگرى است. چون جرجانى، به تصريح سكاكى، در اين امر مردّد است كه آيا استعاره مجاز لغوى است يا مجاز عقلى، و در اين صورت تمسّك به كلام جرجانى براى اثبات اينكه قول مشهور (مجاز لغوي) با نظريه سكاكى در «دادن حدّ چيزى به چيز ديگر»، مشترك است، استدلال غريبى به نظر مي‏رسد.

     

    بلكه از اين بالاتر، به نظر راقم اين سطور، نظر جرجانى در عقلى بودن استعاره، از نظر سكاكى بسيار روشن‏تر است، و بر خلاف پيچ و تابهايى كه در كلام سكاكى وجود دارد، جرجانى به صراحت اعلام مي‏كند كه استعاره عملى ذهنى و عقلى است نه مربوط به لفظ. در اين صورت تمسّك به كلام جرجانى براى تبيين و توجيه نظر مشهور در باب مجاز و استعاره، جدّا غير منطقى است.

     

    گمان ندارم از عبارات جرجانى صريح‏تر در عدم مجاز لغى كه مشهور بدان قائلند، بتوان عبارتى يافت. جرجانى در فقره فوق3 به صراحت مجاز و استعاره را از دائره لفظ خارج مي‏داند و در واقع قايل به نظرى است كه سكاكى بدان مشهور شده است با اين وضع، براى توجيه و تبيين رأى مخالفان سكاكى، بسيار نادرست است كه به نظر جرجانى تمسّك كنيم. مشهور در باب مجاز قايل به نقل لفظ‏اند، يعنى لفظ در غير ما وضع‏له استعمال مي‏شود. از تمام آنچه گفتيم معلوم شد كه واقعا در مسأله استعاره و مجاز دو نظر مقابل هم وجود دارد: يكى نظر كسانى كه معتقدند، مجاز تصرف در لفظ و استعمال آن در غير ماوضع‏له است و ديگرى نظر كسانى كه مجاز را تصرف در لفظ نمي‏دانند و تماما به مرحله تطبيق معنى و تصرّف در آن مربوط مي‏كنند. و عبارات جرجانى به صراحت اين نظر را تأييد مي‏كند و قول مخالف را غلط مي‏دانست عاّمه بلكه خاصه مستحكم شده است.

     

    البته اين سكاكى هم قائل به اين رأى دوّم باشد، مطلب ديگرى است كه تحقيق آن خواهد آمد.

     

    نقد دوم

     

    ناقد محترم در مقام ردّ نظريه سكاكى، چنين مي‏گويد «...حال اگر ما جدّا معتقد باشيم كه شخص شجاع از جنس شيران است و داراى ماهيت شير است بايد براى تلفظِ شير مفهومى شاملتر از آنچه معمولاً با اين لفظ متداعى است، قائل شويم. بايد قائل شويم كه لفظ شير براى هر موجودى كه داراى صلابت، قوّت و شجاعت است در لغت وضع شده است، اعم از آنكه آن موجود داراى هيكل مخصوص و يال و كوپال آن حيوان معروف باشد يا نباشد. بديهى است اگر چنين مفهومى را عبارت از مفهوم شير بدانيم، مصاديق و افراد شير را هم در ميان انسانها مي‏توان يافت و هم در ميان گرگان و سگان...اين نتايج نامأنوس و غريب، خلاف نظر و اعتقادات عموم است كه معتقدند هر چيزى خودش است و هيچ چيزى چيز ديگر نيست...از اينجا به خوبى روشن مي‏شود كه ادعاى شاعر و يا غير شاعر نمي‏تواند ملاك تعيين جنس افراد قرار گيرد و اگر ملاكِ جنس افراد ادّعاى مثلاً شاعر قرار گيرد، نتيجه آن جز پريشانى فكر و متناقض نخواهد بود.» (ص 49).

     

    تالى فاسد ديگر نظريه سكاكى، به نظر نويسنده مقاله، نسبى شدن حقايق اشياء و جنس آنها است. «بدين معنا كه اگر در زبانى مثلاً «ياقوت» را شاعرى در مورد نور خورشيد بكار برد، در آن زبان نور خورشيد از افراد ياقوت خواهد بود. ليكن در زبان ديگرى كه چنين استعاره‏اى بكار نرفته است، نور خورشيد از افراد ياقوت نخواهد بود...» (ص 50).

     

    اشكال نويسنده مقاله بر سكاكى، بسيار غريب مي‏نمايد. چون زمانى اين اشكال وارد است كه شير دانستن شخص شجاع، حقيقى و واقعى باشد نه ادّعايى. و تمام كلمات سكاكى و ديگر قايلان به اين مسلك، مشحون از تعبير «ادعاء» است.

     

    در همان عباراتى كه از سكاكى نقل كرده‏اند، مكررا آمده است كه دخول مشبّه در مشبّه به ادعايى است: «مدّعيا دخول‏المشبّه فى جنس مشبّه به» «مدّعيا انه من جنس‏الاسود»..«انّا متى ادعينا في‏المشبه كونه داخلاً فى حقيقة‏المشبه به» و معلوم نيست با وجود اينهمه تصريحات به اينكه فرديّت مرد شجاع نسبت به مفهوم شير ادعايى است، چرا نويسنده مقاله مدعى مي‏شود، لازمه كلام سكاكى يافتن شير در ميان همه حيوانات از سگان و گرگان و...است.

     

    لازمه كلام سكاكى بيش از اين نيست كه در ميان انسانها و همه اصناف حيوآنها، افراد ادّعايى شير يافت مي‏شود (يا ممكن است) و اين كجا نامأنوس است؟! آنچه نامأنوس و بلكه نامعقول است يافت افراد حقيقى شير در ميان ديگر اصناف حيوانات و يا انسان است و اين لازمه غلط و غير منطقى، هيچ ربطى به كلام سكاكى و تابعان وى ندارد.

     

    ناقد محترم مي‏گويد: تالى فاسد مهمترِ نظريه سكاكى از لحاظ بلاغى اين است كه در اين نظريّه جنبه خلاقيّتى كه در استعاره هست ناديده گرفته خواهد شد، چون لفظ در اين صورت در معناى خودش بكار برده شده است.

     

    در پاسخ ايشان مي‏گوييم از قضا خلاقيّت استعارى، بنابر مسلك حقيقت ادّعايى بسيار روشنتر و زيباتر است. و همين نكته است كه عبدالقاهر جرجانى به آن تصريح مي‏كند و كثيرى از اصوليان متأخر، از جمله شيخ رضا اصفهانى قدس سره در وقاية‏الاذهان، به دليل همين نكته، مسلك حقيقت ادّعايى را در كلّ مجازات پذيرفته است. دليلشان اين است كه استعمال لفظ «اسد» در غير ما وضع له يعنى «رجل شجاع» مثلاً، لطافتى ندارد: درست مثل اين است كه بگويى «رجل شجاع» به خلاف وقتى كه لفظ «اسد» در همان معناى خود بكار رود و اين معنا را به صورت ادّعايى بر انسانى تطبيق كني؛ دلالت اين تطبيق ادعايى بر شجاعت به مراتب صريحتر و بليغ‏تر از شكل اوّل است. خلاقيت‏هاى استعارى در اين صورت، به انحاءِ گوناگون اين ادعا برمي‏گردد، نه به كيفيت استعمال لفظ در معنى.

     

    البته اين همه در فرض تسلّم نسبتى است كه به سكاكى داده شده كه استعمال لفظ را در استعارات، د ر«ما وضع له» مي‏داند. و اين نسبتى است كه جدّا قابل ترديد است.

     

    ناقد محترم در نهايت به مقايسه رأى علامه طباطبايى و سكاكى مي‏پردازد و بر خلاف رأى شهيد مطهرى كه رأى آن دو را يكى پنداشته بود، قايل به اختلاف آن دو نظر مي‏گردد.

     

    ايشان مي‏گويد:

     

    «مفهوم اساسى نظريه علامه «در پندار، حدّ چيزى را به چيز ديگر دادن» است. اين مفهوم در اصول فلسفه و حواشى آن با عبارات مختلف مطرح شده است، در تعريف سكاكى از استعاره بدان اشاره نشده است. در نظريه سكاكى وقتى كه شخص شجاع، شير خوانده مي‏شود، اين امر نتيجه جنس بودن آن شخص شمرده شده است. و اين از جنس شير بودن او نتيجه فعاليت ذهنى شخص مستعير نيست، بلكه نتيجه وضع اوّليه لفظ شير است كه اين لفظ در اصل براى موجوداتى وضع شده است كه داراى برخى از صفاتند (هيكل مخصوص داشتن يكى از اين صفات محسوب نشده است)

     

    ... در نظريه علاّمه تمايز ميان استعمال لفظ در معناى اصلى و استعمال لفظ در معناى غير اصلى همچنان محفوظ است. يعنى ما لفظ شير را به دو صورت و در دو مورد مختلف مي‏توانيم بكار گيريم: يكى وقتى كه لفظ شير را در مورد حيوان زنده معروف بكار مي‏بريم و اين استعمال لفظ در معناى حقيقى خواهد بود، و ديگرى وقتى است كه لفظ را در مورد «شير در پندار» يعنى موجودى كه حدّ شير در ذهن براى او فرض و اعتبار شده است بكار مي‏بريم. و اين كاربرد لفظ در نظير معناى اصلى و اوليه خواهد بود.

     

    ليكن در نظريّه سكاكى چنانكه ملاحظه كرديم، لفظ در مورد چيزى بكار مي‏رود كه در اصل براى آن وضع شده است و بنابراين لفظ از جاى خود تكان نخورده است.» (ص 55)

     

    در اين نقد مطالب مختلفى خلط شده‏اند از مهمترين اين مطالب، كيفيت استعمال الفاظ در معانى و تطبيق آنها بر خارج (مصداق) است. و نيز تفكيك بين معناى لغوى لفظ و بين مراد از لفظ [به اراده استعمالي] است.

     

    امّا مطلب اول: از كلمات ناقد محترم مشخص مي‏شود كه ايشان معتقدند در مقام تطبيقِ مفهوم معينى چون «شير» بر مصداق خاصش، لفظ هم تطبيق مي‏شود. مثلاً در جايى گفته‏اند: «استعمال لفظ ياقوت در نور خورشيد، بنا به نظريه سكاكى، استعمال لفظ در ما وضع له است». يا گفته‏اند «سكاكى معتقد است كه استعمال لفظ شير در مورد انسان شجاع استعمال لفظ در مورد آن چيزى است كه براى آن وضع شده است». چنين اعتقادى از بُن نادرست است. و ناشى از عدم تفكيك كارهاى متكلماست «استعمال لفظ در معني» يك كار متكلّم است و «افناى معنا در خارج و مطابق» كار ديگر؛ اوّلى متقوّم به اراده استعمالى است و دوّمى به اراده جدّى. «لفظ» را متكلم بر خارج تطبيق نمي‏كند، بلكه از لفظ معنايى را اراده مي‏كند كه لفظ براى آن وضع شده است [در استعمال حقيقي] يا معنايى كه به تناسب در آن بكار رفته است [استعمال مجازى بنابر رأى مشهور]. در هر دو صورت تطبيق معنا بر خارج، ربطى به لفظ و استعمال لفظ در معنا ندارد. تفتازانى در مطوّل به همين نكته توجّه مي‏دهد و مي‏گويد كثيرى از متعلمان از آن غفلت مي‏ورزند و دلالت لفظى را با تطبيق معنا بر خارج خلط مي‏كنند.4

     

    سكاكى كه معتقد است، انسان شجاع فرد عالى شير است، بيش از اين نمي‏گويد كه انسان شجاع، فرد ادعايى موضوع‏له است نه اينكه خود موضوع له است، و اين نكته مهمّى است. چون استعمال لفظ «شير» در «انسان شجاع» بنابر اوّل مستلزم مجاز در كلمه است و بنابر دوّم استعمال حقيقى است. سخن سكاكي5 در اصل اين است كه لفظ «شير» اصلاً در «رجل شجاع» استعمال نشده است. لفظ «شير» در معناى حقيقى خودش كه «طبيعت و ماهيت شير» است استعمال مي‏شود و در وراى اين كار متكلم، كار ذهنى ديگرى هم صورت مي‏گيرد و آن تطبيق ماهيت «شير» بر انسان شجاع است. اگر توجّه كنيم، اين تطبيق ادعايى اصلاً نيازى به لفظ و استعمال لفظ در معنا ندارد و لذا اگر كلام و تكلّمى هم در كار نباشد، ذهن مي‏تواند چنين ادعايى را بسازد و مفهوم شير را بر مصداق غير واقعي‏اش حمل كند. تصديق اعتقادى، كارى ذهنى است [در مقابل تصديق شهادتى كه مبرز مي‏خواهد و از سنخ انشاء است]. اين تصديق اگر به صورت ادعايى صورت گيرد، همان چيزى است كه مرحوم علاّمه آن را اعتبار مي‏خواند و سكاكى هم تحليل در استعاره آن را بكار مي‏گيرد.

     

    سكاكى به تصريح كلامى كه از وى نقل شده [در مقاله] مي‏گويد: «با اصرار گوينده بر اين كه فلان شخص شير است يا ماه است يا اينكه خورشيد است، محال است كه بتوان گفت لفظ شير يا ماه يا خورشيد در غير معنايى كه براى آن وضع شده است بكار رفته است» ص 52) و معلوم است كه الفاظ براى افراد وضع نمي‏شوند [در اسماء جنس]، بنابراين مراد سكاكى اين نيست كه بعد از ادعاى اينكه فلان شخص شير است، «فلان شخص» يا نوع «انسان شجاع» خود موضوع له مي‏شود. بلكه مراد او اين است كه بعد از ادعاى فوق، هيچ انگيزه‏اى وجود ندارد كه معنا و موضوع له لفظ را توسعه دهيم و مجاز در كلمه پديد آوريم. اين كار عبثى است بلكه مضرّ به ادعا است. ما مي‏خواهيم انسان شجاع را مصداق شير واقع قرار دهيم [در ظرف ادعا] نه مصداق اعم از «شير واقعى و شير غير واقعي»، اينكه لطافتى ندارد.

     

    براى روشن‏تر شدن بحث، از استعاره صرفنظر مي‏كنيم و در همان استعمالات حقيقى و معمولى مي‏پرسيم: آيا لفظ «درخت» در مصاديق و افراد طبيعت درخت استعمال مي‏شود يا در نفس طبيعت و جنس. اگر گفتيم «لباس را به آن درخت آويزان كن» در اين جمله استعاره‏اى در كار نيست. سؤال اين است كه لفظ «درخت» در اين جمله در چه چيزى استعمال مي‏شود: در نفس طبيعت و جنس درخت يا در همان فردى كه مشاراليه است و مراد. به نظر مي‏رسد نظر آقاى اژه‏اى اين است كه دومى درست است يعنى لفظ «درخت» در همان فرد از درخت استعمال شده است و اين سخن جدّا باطلى است. لفظ درخت در معناى خودش كه همان طبيعت و جنس درخت است استعمال مي‏شود و فرد خاص در مقام اراده جدى، اراده مي‏شود و در مقام تفهيم به ادات ديگرى [مثل اسم اشاره در مثال يا قرائن حاليّه در موارد ديگر] تفهيم مي‏گردد.

     

    اين مطلب بعينه در استعاره بنا به تحليل سكاكى هم وجود دارد. مي‏گويد بعد از اينكه ادعا كرديم، شخص شير است، كافى است از لفظ شير معناى خودش را اراده كنيم (اراده استعمالي) چون در اين صورت معناى اراده شده بر فرد تطبيق مي‏شود (ادعاءا و در مقام اراده جدّي). صحبتى از اين نيست كه چون شخص شير محسوب شده است، پس استعمال لفظ شير در خصوص اين فرد، استعمال در موضوع له است. استعمال هيچگاه در خصوص اين فرد نيست تا از قبيل استعمال در موضوع له گردد. استعمال لفظ در معنا، در مرحله‏اى سابق بر تطبيق معنا بر خارج [حقيقتا يا ادعاءا] صورت مي‏پذيرد. از آنچه گفتيم روشن مي‏شود در نظريه اعتباريّات علاّمه، لفظ «شير» در مورد «شير در پندار»، يعنى موجودى كه حدّ شير در ذهن براى او فرض و اعتبار شده، بكار نمي‏رود تا اينكه كاربردش، كاربرد در غير معناى اصلى باشد. «شير در پندار» فردى ادعايى است و ما لفظ اسماء جنس را بر فرد اطلاق نمي‏كنيم [مگر اينكه نيازى خاصّ اين شكل استعمال مجازى را لازم گرداند]. طبق نظر علاّمه لفظ «شير» در معناى خودش استعمال مي‏شود و اين معنا بر فردى در خارج خودش استعمال مي‏شود و اين معنا بر فردى در خارج تطبيق مي‏شود كه اين فرد، از مصاديق واقعى معنا نيست. كجاى اين سير فكرى، استعمال لفظ «شير» در «شير در پندار» را لازم مي‏آورد. تفكيك بين مراد استعمالى و مراد جدّى يكى از كليدهاى حلّ معمّايى است كه نويسنده مقاله خود رادر آن افكنده‏اند.

     

    تحليلى عميقتر

     

    آنچه تا كنون گفتيم بر حسب مماشات با نقل قولى است كه ناقد محترم از سكاكى كرده‏اند و همگام با نظرى است كه عموما از سكاكى نقل مي‏شود و در علم اصول هم غالبا به عنوان حقيقت ادعايى سكاكى معروف است.

     

    ولى عجيب اين است كه نظر سكاكى، آنطور كه بنده از مفتاح العلوم مي‏فهمم، غير از آنچيزى است كه به وى نسبت داده شده و عجيب‏تر نقل قول آقاى اژه‏اى است چون ايشان عباراتى از مفتاح العلوم را نقل مي‏كنند كه سكاكى براى توجيه قول مخالف رأى خويش آورده است!

     

    سكاكى گرچه پاى ادعا را در استعاره به ميان كشيده ولى صراحتا اعلام مي‏كند استعاره، مجاز لغوى است نه عقلى و در استعاره لفظ در معناى موضوع له بالتحقيق استعمال. نمي‏شود در مفتاح العلوم بعد از تعريف استعاره، چنين آمده است:

     

    «و امّا عدّ هذاالنوع لغويّا فعلى احد القولين و هو المنصور كما ستقف عليه و كان شيخنا الحاتمى تغمده الله برضوانه احد ناصريه. فان لهم فيه قولين احدهما انّه لغويّ... ثانيهما انه ليس بلغويّ بل عقلى...» [ص 157، دارالكتب العلمية ـ بيروت]

     

    در عبارات فوق، سكاكى به صورت مجاز لغوى بودن استعاره را مختار خويش مي‏داند و آنچه ناقد محترم از سكاكى نقل كرده، يعنى عبارت: «و مع الاصرار على دعوى انّه اسد و انه شمس و انه قمر يمتنع ان يقال لم تستعمل الكملة فيما هى موضوعة له» بيانى است براى نظر دوّم يعنى «ثانيهما» كه در مقابل رأى مختار سكاكى است.

     

    به گمان ما نظريه مختار او متضمّن دقايقى است كه اگر خوب فهم شود، شبهه‏اى قوى در مقابل تفسير جرجانى و تابعان وى چون علامه طباطبايى از استعاره، قرار مي‏دهد و بايد ديد اين شبهه قابل جواب هست يا نه؟ سكاكى مي‏گويد در باب استعاره دو نظريه هست:

     

    نظريه اول: لغوى بودن استعاره سكاكى اين نظريه را نظريه منصور محسوب داشته و استاد خويش را نيز مافع آن مي‏داند. دليل اين نظريه اين است كه در استعاره لفظ «اسد» در غير موضوع له تحقيقى خويش استعمال مي‏شود. چه اينكه، ما گرچه معناى اسديّت را براى شخص ادعا كرده‏ايم ولكن در اين ادعا به بيش از شجاعت وى نظر نداريم و از آن فراتر نمي‏رويم و لذا براى انسان شجاع، صورت اسديّت و هيأت خاص شير را ادّعا نمي‏كنيم. از طرف ديگر لفظ «اسد» براى مطلق شجاع هم وضع نشده است تا اينكه اطلاق لفظ اسد بر انسان شجاع، اطلاق حقيقى و فيما وضع له باشد؛ گرچه شجاعت از اخصّ اوصاف اسد محسوب مي‏شود. بلكه لفظ اسد براى حصّه خاصه‏اى از شجاعت كه همراه با آن صورت و هيأت خاص حيوان است وضع شده است. و الا اگر «اسد» براى مطلق شجاعت وضع شده بود، صفت بود نه اسم (جنس) و اطلاقش بر انسان شجاع اطلاق حقيقى بود نه از باب تشبيه و نيازى به استعاره نبود، چون اطلاقش بر آن حقيقى است.

     

    نظريه دوم: عقلى بودن استعاره. دليل اين نظريه اين است كه ادّعاى شير بودن انسان و داخل در جنس شير بودن، منافى اين است كه لفظ در «غير موضوع له» خودش استعمال شود، بنابراين، استعاره نمي‏تواند مجاز لغوى و تصرف لغوى باشد. چون لغوى بودن آن مستدعى استعمال لفظ در «غير ما وضع له» است و با اصرار بر اينكه شخص شجاع اسد است و فلان شخص خورشيد يا ماه است، محال است بگوييم: كلمه در «موضوع له» خود استعمال نشده است. ترديد عبدالقاهر جرجانى بين لغوى بودن استعاره و عقلى بودن آن، ناشى از دو وجهى است كه ذكر كرديم.

     

    اين محصّل كلام صاحب مفتاح در مقام تحرير دو نظر است. سكاكى چنانكه گفتيم، لغوى بودن استعاره را اختيار مي‏كند. امّا چگونه به دليلى كه نظريه دوّم اقامه كرده، پاسخ مي‏دهد؟ اصرار بر ادعاى اينكه فلان شخص شير است، چه نيازى براى استعمال لفظ شير در «غير ما وضع‏له» باقى مي‏گذارد. آيا استعمال، با آن ادعا غير قابل جمعند؟

     

    سكاكى در پاسخ به اين شبهه، نظريه اصلى خويش را ابراز مي‏كند و اين نظريه در واقع همان نظريه اول است با بيانى خاص كه بتواند شبهه فوق را پاسخ گويد.

     

    وى مي‏گويد: ادّعاى شير بودن براى شخص، مبتنى بر ادعايى ديگر است و آن اينكه افراد جنس شير بر حسب ادعا و تأويل دو قسمند: يك قسم افراد متعارف و آن همان حيوانى است كه از چنان صفاتى برخوردار است و قسم دوّم افراد غير متعارف و آنها افرادى هستند كه از شجاعت برخوردارند؛ امّا آن صورت حيوانى خاص را ندارند بلكه واجد صورتى ديگرند. چنانكه عرف در مورد شيرى كه از گرگ بگريزد، مي‏گويند شير نسبت و در مورد انسانى كه هيچكس را در مقابل او ياراى مقاومت نيست، مي‏گويند انسان نيست، شير است.

     

    كار قرينه در اين ميان، نفى كردن افراد متعارف است كه به ذهن تبادر مي‏كنند، تا اينكه چيزى كه «اسد» را در آن استعمال مي‏كنيم، متعيّن شود.

     

    مطالب فوق برخلاف فهم آقاى اژه‏اى و شايد كثيرى ديگر ـ در مقام اثبات اين نكته نيست كه لفظ «اسد» در معناى اصلى خودش استعمال شده است، بلكه بر عكس مراد وى، اثبات اين نكته است كه لفظ «اسد» در معناى حقيقى خودش و معناى على التحقيق استعمال نشده است.

     

    ممكن است سؤال شود در اين صورت اينهمه هيچ و خم در كلام وى براى چيست؟

     

    به گمان ما مشكل سكاكى، حلّ شبهه‏اى است كه از لابلاى دليل نظريه اوّل استفاده مي‏شود و به نظر شبهه‏اى قوى مي‏رسد. تمام كسانى كه قائل به عقلى بودن استعاره هستند و از آن جمله مرحوم علاّمه طباطبايى، در تعبير خويش با اين شبهه روبرويند.

     

    شبه اين است:

     

    كسانى كه در باب استعاره، قائل به ادعا مي‏شوند و معتقدند شي‏ءاى يا انسانى ادعاءا فرد ماهيتى شمرده مي‏شود، آيا مي‏توانند به همين ادّعا بسنده كنند يا اينكه استعاره براى اينكه به نحو معقولى تحقّق يابد، بايد ادعاى ديگرى هم صورت گيرد؟ در وهله اوّل به نظر مي‏رسد، شقّ اوّل درست است و لذا در باب استعاره معناى لفظ تغيير نمي‏كند. لفظ «شير» در معناى «حيوان معهود» استعمال مي‏شود و فقط در مقام تطبيق، به پاره‏اى افراد غير حقيقى ادعاءا تطبيق مي‏شود.

     

    ولى مشكل اين است كه لازمه چنين تصويرى، اين است كه انسان شجاع را نيز داراى يال و كوپال و... بدانيم (ادعاءا). به عبارت ديگر وقتى شي‏اى را فردِ طبيعتى شمرديم و لو ادعاءا، ناگريز بايد مقومات و لوازم آن طبيعت را بر وى بار كنيم ولو در ظرف ادّعايى. معنا ندارد بگوييم: «حسن شير است» ولى در عين چنين ادعاى «حسن شير نيست» و لو ادعاءا. اين تناقض گويى است.

     

    بنابراين، براى اينكه دچار تناقض گويى نشويم بايد در ظرف ادعا، آثار طبيعت را بر فرد حمل كنيم، به اين معنا كه در ظرف ادعا او را واقعا مصداق شير بدانيم. آنچه ادعا مي‏شود [ مضمون ادّعا شده] ديگر خود ادعايى نيست. وقتى ادعا مي‏كنيم «حسن شير است» معنايش اين نيست كه ادعا مي‏كنيم «حسن شير ادعايى است» بلكه مدّعا نفس اين جمله است يا مضمون «حسن شير است».

     

    نتيجه اين نكته اين است كه لازمه ادعاى «حسن شير است»، اين است كه در ظرف ادعا حسن را شير بدانيم، يعنى حيوانى درنده و شجاع. ولى آيا به راستى كسى كه استعاره بالا را انجام مي‏دهد، چنين قصدى دارد؛ مي‏خواهد اين صفات شير را نيز بر حسن تطبيق كند، يا اينكه صرفا مراد اثبات شجاع شير است؟ بى شك دوّمى مقصود است. در اين صورت نظريه «مزد ادعايي» با مشكلى مواجه مي‏شود: ادّعاى «فرديّت حسن براى طبيعت شير» مستلزم لازمه‏اى است كه قابل قبول نيست. راه حلّى كه براى اين شبهه به نظر مي‏رسد، اين است كه بگوييم ادعاى «فرديّت براى طبيعتي» به همينجا ختم نمي‏شود. بلكه مستلزم ادعايى ديگر در ناحيه خود طبيعت است: نوعى توسعه ادعايى در خود طبيعت و جنس.

     

    كسى كه ادعا مي‏كند «حسن شير است» در مرتبه سابق ادّعا مي‏كند كه جنسِ شير موسع‏تر از آن جنسى است كه مردم مي‏پندارند. جنسِ شير ماهيتى است كه هم افراد متعارف دارد، يعنى همان حيوان درنده با اوصاف كذايى، و هم افراد غير متعارف، و آن شيرهايى هستند در صورت انسان شجاع يا گرگ شجاع يا... در اينجا جنس شير در واقع تعيّن نوعى خويش را دارد. ولى در ظرف ادعا «اسد» را طبيعتى موسع نپنداشته‏ايم.

     

    با اين بيان، معضله مرتفع مي‏شود: وقتى ادعا مي‏كنيم «حسن شير است» در مرتبه سابق ادعا كرده‏ايم كه «شير» جنس موسع است. در ظرف اين ادعاى دوّم، ادعاى اوّل بيش از اين نمي‏گويد: «حسن مصداق شيرى است كه خود جنسى است با افراد متعارف و غير متعارف» و با قرينه صارفه تطبيق اين جنس موسع را بر افراد حقيقى منع مي‏كنيم. جنس موسّع شير، در ذات خود يال و كوپال و چنگال ندارد، چون طبق فرض بر افراد غير متعارف هم صادق است.

     

    اين بيان اصل معضله را مرتفع مي‏سازد ولى مستلزم نوعى مجاز در كلمه مي‏گردد. چون در اين صورت در معناى لفظ «اسد» حاكى از نوع آن حيوان درنده است؛ و حال مي‏گوييم حاكى از آن نوع موسع (ادّعايي) است كه هم فرد متعارف دارد و هم فرد غير متعارف. و اين ناگزير موجب لغوى شدن استعاره مي‏گردد. و چنانكه گفتيم سكاكى به تصريح خويش استعاره را لغوى مي‏داند نه عقلى، و استنباط بالا اين نكته را تأكيد مي‏كند.6

     

    با بيان فوق شبهه‏اى قوى بر سر راه قائلان به عقلايى بودن استعاره (همچون علامه طباطبايى و مرحوم مطهري) قرار مي‏گيرد و مقاومت در مقابل آن بسيار مشكل مي‏نمايد.

     

    البته روشن است كه اين شبهه فقط در مواردى وجود دارد كه مسلّم باشد مراد و مقصود از ادعاى فرديّت شي‏ءاى براى طبيعتى، ادعاى همه خصوصيات آن طبيعت در فرد نيست و الاّ شبهه فوق دفع مي‏شود.

     

    بيان راه حلّى براى شبهه فوق

     

    به نظر مي‏رسد بنابر مبنايى كه در معرفت دينى در مداليل اسماى جنس اتخاذ كرده‏ايم7 و نظير آن در كتاب تسيمه و ضرورت (Naming and Nesessity) به قلم سول كريپكى (Saul kripke) وجود دارد،8 مي‏توان راه حلّى براى اين مشكل بدست داد.

     

    مسأله اين است كه مدلول اسم جنس، ماهيت تفصيلى اشياء نيست: مدلول لفظ «انسان» يا «شير» يا «اسب»، ماهيت تفصيلى اين امور نيست، بلكه ماهيت اجمالى است. با اين الفاظ اشاره به صورت نوعيه خاصّى مي‏كنيم كه همان صورت نوعيه اجمالى مدلول اسم جنس است: و لذا هرگونه وصف خارجِ لازم يا وصف مقوّم كه براى اين ماهيّت بياييم، مثل قضيه «انسان داراى مغزى كذايى است» قضيه توتولوژيك نخواهد بود: چون محمول، در معناى موضوع وجود ندارد.

     

    هرگونه كشف علمى راجع به ساختمان اشياء و لوازم آنها بشود، معرفتى است خارج از مدلول و معناى اسم جنس، گرچه داخل در ماهيت واقعى و عينى شي‏ء باشد. به عنوان مثال لفظ آب را در نظر بگيريد: اگر مدلول اين اسم جنس، ماهيت واقعى آب باشد، در اين صورت اگر گفتيم «آب H2O است»، قضيه‏اى توتولوژيك گفته‏ايم، در حالى كه اين از كشفيات علمى است، كه آب چنين است. علاوه بر اين نقضها، عمده‏ترين دليل براى عدم وضع لفظ براى ماهيت واقعى در اسم جنس، اين است كه ماهيت واقعى غالبا براى من مجهول است و لذا جعل لفظ بازاء آن لغو است.

     

    با اين مقدمه به سراغ بحث استعاره مي‏رويم:

     

    اگر در مفهوم «شير» يا هر اسم جنس ديگرى، اوصاف و حتى اوصاف داخلى و مقوّمات اخذ شده بود، حق با مستشكل (سكاكي) مي‏بود و لازمه «شير بودن حسن» اين بود كه حسن واجد اوصاف داخلى (مقومات) و اوصاف خارجى ماهيت شير باشد، مثلاً علاوه بر شجاعت، صورت حيوانى با يال و كوپال و چنگال و... داشته باشد و لو در ظرف ادعا. ولى از آنجا كه بر مبناى فوق، همه اين اوصاف و حتى اوصاف ذاتى يك ماهيت از معناى اسم جنس آن خارجند، در اين صورت ادّعاى فرديّت حسن براى شير به هيچ وجه ما را ملزم نمي‏كند كه براى حسن صورت صورت شير با آن اوصاف خاصّ را ثابت كنيم. «شير» لفظى است دال بر صورت نوعيه‏اى خاص كه هيچ از آن نمي‏دانيم و يا اينكه داخل در معناى لفظ نيست. آنچه از از اوصاف براى شير مي‏دانيم، اوصافى هستند لازم معاى شير در ذهن ما، نه اينكه جزء نفس معناى آن هستند.

     

    ممكن است در اينجا اشكال شود كه بنابراين، اصل ادعاى فرديّت حسن براى صورت نوعيه شير هم لغو است. چون شجاعت داخل معناى لفظ شير نيست، از اوصافى است كه ما علم به ثبوتش براى شير داريم و اين خارج از معنايى است كه ادّعاى اثباتش را براى حسن كرده‏ايم (ادعاءا). پاسخ اين است كه براى خروج از لغويّت همين مقدار كافى است كه اين وصف شجاعت، به همراه معناى شير، به ذهن تبادر كند ولو از باب اينكه در ذهن ما و بنا به معلومات ما، شجاعت وصفى است كه خارجا براى معناى «شير» ثابت است و لو اينكه جزء مقوّم اين معنا نباشد، همچون بسيارى از اوصاف خارج از ذات يك شي‏ء كه بر آن حمل مي‏شوند.

     

    با اين بيان به نظر مي‏رسد بتوان شبهه قويّ فوق را دفع كرد. يعنى مي‏توان تصوّر كرد كه با تحقّق نوعى ادّعا و اعتبار در ناحيه «تطبيق معنا بر مصداق» كه فعاليتى عقلانى و خالى از عالم الفاظ است، ديگر نيازى به نقل لفظ در استعارات نداشته باشيم. بلكه لفظ شير مثلاً در نفس معناى خودش استعمال مي‏شود و ادّعا فقط در تطبيق صورت مي‏گيرد.

     

    تذكر دو نكته

     

    1 ـ سكاكى در موضعى از مفتاح العلوم مي‏گويد:

     

    «فالحقيقة هى الكلمة المستعمله فيما هى موضوعة له من غير تأويل فى الوضع كاستعمال الاسد فى الهيكل المخصوص فلفظ الاسد موضوع له بالتحقيق و لا تأويل فيه و انّما ذكرت هذا القيد ليحترز به عن الاستعارة ففى الاستعارة تعدّ الكلمة مستعملة فيما هى موضوعة له على اصح القولين و لا نسميّها حقيقةً بل نسميّها مجازا لغويّا لبناء دعوى (كون) المستعار موضوعا للمستعار له على ضرب من التأويل كما ستحيط ذلك علما فى موضعه انشاءالله تعالى (ص152).

     

    سكاكى در عبارات فوق مي‏گويد در استعاره، كلمه در موضوع له خود، استعمال مي‏شود. و اين ممكن است در وهله اوّل موجب سردرگمى مي‏شود. چنين كسى چگونه چند صفحه بعدتر مي‏گويد در استعاره بنابر اصح قولين (و قول منصور) مستعمل در موضوع له نيست؟

     

    پاسخ اين است كه مراد از استعمال لفظ در موضوع‏له در باب استعارات، استعمال در موضوع له حقيقى نيست كه سكاكى از آن به موضوع له على التحقيق تعبير مي‏كند. بلكه مراد استعمال لفظ در معنايى است كه به «ضرب من التأويل» و با نوعى توسعه موضوع‏له محسوب مي‏شود و اين عينا منطبق با نظريه‏اى است كه در صفحات بعدتر در مفتاح العلوم، طرح شده و ما آن را به تفصيل تحرير نموديم. چون طبق آن تحرير، در باب استعارات، «جنس» كه مدلول و موضوع‏له لفظ است با نوعى توسع، هم واجد افراد متعارف مي‏شود و هم افراد غير متعارف. اين «جنس» موسع، موضوع له بالتحقيق نيست، بلكه موضوع له بالتأويل است. موضوع له بالتأويل، با اين بيان، در واقع غير موضوع له است و لذا استعاره مجاز لغوى است. پس بين دو بيان سكاكى تهافتى نيست.

     

    2 ـ جرجانى كه كلامش در دلائل الاعجاز صراحت در عقلى بودن مجاز دارد و عين عبارت وى قبلاً گذشت، در اسرارالبلاغه تفصيلى در مسأله ذكر مي‏كند: طبق نقل، وى مجاز در جمله را كه مجاز در اثبات مي‏خواند، مجاز عقلى مي‏داند، و مجاز در مفرد و كلمه كه آن را مجاز مثبت مي‏نامد، مجاز لغوى.9

     

    در آيينه معنويت

     

    تواضع

     

    رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند به من وحى كرده است كه تواضع كنيد تا هيچيك از شما به ديگرى فخر و مباهات و تعدّى نكند. هيچ فردى نيست كه تواضع كند مگر آنكه خدا او را بلند مرتبه مي‏كند و پيامبر(ص) خود به دليل نهايت تواضعش بر كودكان همواره سلام مي‏كرد. حقيقت تواضع آنست كه انسان به جهت عظمت پروردگار متعال و در مقابل عزت و بزرگوارى او پيوسته خود را حقير و ضعيف ببيند و فروتنى كند. و هيچ عبادتى نيست كه مورد قبول و رضاى خداوند قرار گيرد مگر آنكه با تواضع بياغازد و فقط بندگان مقرب و خاص خدا حقيقت تواضع را مي‏فهمند. خداوند متعال عزيزرتين بنده خود رسول خدا(ص) را به تواضع امر فرمود: با مؤمنان فروتنى كن.

     

    امام صادق(ع)، مصباح الشريعه، ص 243.

     

    انّ من التواضع... ان لايحبّ ان يحمد على التقوى

     

    از [نشانه‏هاي] تواضع آنست كه انسان دوست نداشته باشد او را به تقوى و خوبى بستايند.

     

    كنزالعمال، ج3 / 701.

     

    بعضى از ياران رسول خدا(ص) به آن حضرت عرض كردند: يا رسول اللّه هلاكت و سيه بختى ما را تهديد مي‏كند. چون برخى از ما به كفش خوب و جامه فاخر احساس دلبستگى مي‏كنند. پيامبر فرمودند: «اين كبر نيست، عبارتست از حق‏ناپذيرى و حقير شمردن مردمان»

     

    كنزالعمال، ج2 حديث 7747.

     

    اگر خداى ناخواسته اهل جدال و مراء در مباحثه علميّه هستى ـ كما اينكه بعضى از ما طلبه‏ها گرفتار اين سريره زشت هستيم ـ مدتى بر خلاف نفس اقدام كن. در مجالس رسمى كه مشحون به علما و عوام است، اگر مباحثه‏اى پيش آمد كرد، ديدى طرف صحيح مي‏گويد، معترف به اشتباه خودت بشو و تصديق آن طرف را بكن.

     

    امام خميني(ره)، چهل حديث، ص 23

     

    گفته‏اند تواضع نعمتى است كه اندرو حسد نكنند و كبر محنتى بود بر وى رحمت نكنند و عزّ اندر تواضع است، هر كه اندر كبر طلب كند، نيابد.

     

    ابراهيم شيبان گويد: شرف اندر تواضع است و عزّ اندر تقوى و آزادى اندر قناعت يحيى بن معاذ گويد: تكبّر كردن بر آنك بر تو به مال تكبر كند، تواضع بود.

     

    رساله قشيريه، ترجمه بديع الزمان فروزانفر، ص 220

    پاورقيها:

    1 - به عنوان نمونه: a) J. searl، Eep rssion and Meaning [cabridge، 1989]، p:76-136 b) D. Cooper، Metaphor [blackwell، 1986] C) D. Davidson، what metaphors meanis in Referense، Truth and Reality (ed) M.platt [Routledge، 1980] P. 233-23. D) Bva Kittay، Metaphor [oxford، 1987]

    منبع :نشريه حوزه و دانشگاه ،شماره 7

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد