مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Saturday 30 May 2020 - السبت 07 شوال 1441 - شنبه 10 3 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • حافظ و انتظار  
  • 1391-08-03 17:7:53  
  • تعداد بازدید : 19   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • حافظ و انتظار

     نويسنده:مهدى كياكجورى

    كه ز انفاس خوشش بوى كسى مي‏آيد

    مژده اى دل كه مسيحا نفسى مي‏آيد

    زده‏ام فالى و فريادرسى مي‏آيد از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش

    همان‏طور كه مي‏دانيم، از مهمترين مواردى كه در همه اديان و مكتب‏هاى عالم، به طور جدّى و مفصل بدان اشاره شده، مساله انتظار است؛ يعنى ظهور كسى كه در آينده و نه چندان دور، عرصه گيتى را غرق نور حقيقت و عدالت مي‏كند كه در فرهنگ دينى ما به انتظار فرج حضرت امام زمان(عج) تعبير شده است. انتظار فطرى است، يعنى در همه اديان و مكاتب، همچون اگزيستانسياليسم، كُمونيسم، ماركسيسم و حتى اُومانيست (كه قوانين مردمى را زير پا گذاشته و جز قدرت ديكتاتورى معتقد به هيچ تعاون و معاضدت نبودند؛ ولكن مي‏خواستند از وضع موجود خَلاصى و به تكيه‏گاه بهتر و مطمئن‏ترى دست يابند) و همچنين زبور، زند، پازند، شاكمونى، پاكتيل، جاماسب نامه، تورات، انجيل و قرآن، جريان و ريشه در دل انسان‏ها دارد؛ به طور مثال در عهد عتيق باب دوم به صراحت آمده است: «اگر چه تأخير نمايد، منتظر باش كه او خواهد آمد، درنگ نخواهد نمود، تمام قوم‏ها را براى خويشتن فراهم مي‏آورد و جميع امّت را نزد خود جمع مي‏كند.» در جاى ديگر از كتاب مزامير داود، مزمور 37، مي‏خوانيم كه: «به سبب شريران، خويشتن را مشوش مساز ... زيرا كه شريران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمين خواهند شد... آنانكه لعن شده‏اند، روى زمين پراكنده خواهند شد ....

    صالحان وارث زمين خواهند بود... (در آن) تا هميشه ساكن خواهند بود... از فراوانى سلامت بهره خواهند برد...»

    اسلام هم به عنوان كاملترين و آخرين دين الهى مسأله را در وسيع‏ترين ابعاد مورد تجزيه و تحليل قرار داده است؛ انسان از زمانى كه در اين كوير حيرت زده پا نهاد و در نهاد خود احساس تشنگى را به نهال زندگى پيوند داد، جانش دوخته و سوخته درد انتظار بود. البته نوع تفكر و نگرش در مسأله انتظار، متفاوت است؛ انتظار از ديدگاه يك انسان سوخته و تشنه حقيقت انسانى كه سينه‏اى شرحه شرحه از فراق مي‏خواهد تا شرح درد اشتياق خود را واگويد و در اثر جدايى از اصل خويش، معتقد و اميدوار رجعت اصل، به روزگار وصل است با انسانى كه در پس كوچه‏هاى خيابان زار هوس، به انتظار لبخندى تنفس مي‏كند يا با شخصى كه در گرداب بيچارگي‏هاى مادّى نداى حقّ بسر مي‏دهد فرق دارد.

     

    از جدايي‏ها شكايت مي‏كند بشنو از نى چون حكايت مي‏كند

     

    تا بگويم شرح درد اشتياق سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

     

    باز جويد روزگار وصل خويش هر كسى كُو دور ماند از اصل خويش

     

    به طور كلّ هر زمانى كه بشر از تصادم و تزاحم به تنگ آيد و يا در درونش احساس بستگى و خلاء و كمبود روحى، تبلور يابد؛ انتظار در دلش وجدان و زنده مي‏شود، همانطور كه گفته آمد...

     

    همه انسان‏ها از نظر عقلى يا فطرى به اين عنصر جوهرى معترف‏اند و اهل دل و بزرگان، در تبيين و تزريق فهم اين پديده عظيم بسيار كوشيده‏اند؛ حافظ هم به عنوان يك فرد ـ معتقد و متفكر جان سوخته ـ از اين قاعده مستثنى نيست.

    انسان از زمانى كه در اين كوير حيرت زده پا نهاد و در نهاد خود احساس تشنگى را به نهال زندگى پيوند داد، جانش دوخته و سوخته درد انتظار بود. البته نوع تفكر و نگرش در مسأله انتظار، متفاوت است؛ انتظار از ديدگاه يك انسان سوخته و تشنه حقيقت انسانى كه سينه‏اى شرحه شرحه از فراق مي‏خواهد تا شرح درد اشتياق خود را واگويد و در اثر جدايى از اصل خويش، معتقد و اميدوار رجعت اصل، به روزگار وصل است با انسانى كه در پس كوچه‏هاى خيابان زار هوس، به انتظار لبخندى تنفس مي‏كند يا با شخصى كه در گرداب بيچارگي‏هاى مادّى نداى حقّ بسر مي‏دهد فرق دارد.

    اين نكته مهم را نبايد فراموش كنيم كه حافظ پيش از آنكه شاعر و عارف باشد، شيعه است و با تمسّك و توجه به اين اصل يقينى و مُتقن، مي‏توان اذعان داشت كه شخصيتى چون حافظ كه داراى اعتقادات لطيف ناب مذهبى و عرفانى است نمي‏تواند نسبت به پديده خطير انتظار فرج حضرت ولى عصر(عج) غافل و العياذ باللّه‏ بي‏اعتنا باشد.

    هر چند حافظ به طور مستقيم به اسم مبارك حجة بن الحسن(عج) اشاره‏اى نكرده است، ولى با توجه به شواهد و قراين به مقوله غيبت امام (عج) اشاره صريح دارد و اين امر نشانگر توجّه و تدبّر او به وجود شريف اوست.

    مطلب ديگر اينكه، دل‏باختگان معشوق مادى و آشفتگان جزر و مدّهاى احساسى، كلامشان فاقد آن وسعت معنا است، يعنى در اقوال و سكناتشان آن رقّت و سوز كه زير بناى تفكر عميق الهى است محسوس نيست. و اين قاعده كلى است، كه هر چه معشوق بزرگتر و فوق ادراك‏هاى صورى باشد، فكر و معنا وسيع‏تر خواهد بود، حافظ وقتى مطلع غزل را با پادشاه خوبان شروع مي‏كند، در ابيات بعدى به تزريق و القاى پيام عرفانى مي‏پردازد. به عنوان مثال:

    كفر است در اين مذهب خودبينى و خود رأيى فكر خود و رأى خود در عالم رمزى نيست

    اشعار حافظ ظاهرا از نوع پارادوكس و تشكيك است، كه در اثر فضاسازى ماهرانه و ساختن و پرداختن اصطلاحات و بافت كلمات، جلوه خاصى مي‏يابد، اما با تدقيق و تدبّر در باطن در مي‏يابيم كه سخن، چيز ديگر است و نبايد به ظاهر اكتفا كرد:

    وز درون من نَجست اسرار من هر كسى از ظنّ خود شد يار من

    تفسير موضوعى حافظ و انتظار

    انتظار، در لغت به معنى چشم به راه بودن، چشم‏داشت، و در اصطلاح، مقامى است كه، شخص يا عارف منتظر، پيوسته به پيوند دوست و محبوب خويش اميدوار و چشم به راه رايحه دلپذير اوست. در اين مقام، عاشق نه تنها دچار يأس و سرخوردگى نمي‏شود؛ بلكه، چه بسا، در اثر مراقبت و تربيت، به فيض‏هاى معنوى توصيف‏ناپذيرى هم دست مي‏يابد.

    انتظار، عصاره و نماد بي‏شايبه هفت‏خوانِ عشق و سخت‏ترين منازل است. بديهي‏ترين اقسام انتظار عبارت است از:

    1 ـ انتظار مجازى (عَرَضي)

    2 ـ انتظار حقيقى (جوهرى ـ اثيري)، كه به شرح و تحليل هر دو قسم آن، همت مي‏گماريم.

    انتظار مجازى (عَرَضي):

    مجاز در لغت، به معنى كلمه‏اى است كه در غير معنى حقيقى خود بكار رفته باشد، به گونه‏اى كه آن معنى از جهتي

    به معنى اصلى شباهت داشته باشد.

    عَرَض در لغت به معنى آنچه قايم به غير است؛ پس انتظار مجازى (عَرَضي)، يعنى اميد و تمناى رسيدن به مبداء مادى و التزام در تملك موجودى كه حدودپذير است.

     

    توضيح اين كه گاهى وجود، طالب موجودى است كه او را از تألمات و تأثرات دنيوى، انقطاع و گريزى نيست؛ و به فرموده حافظ عليه الرحمة، «آمن عيش» كه پايان‏بخش عقبه‏هاى دشوار سلوك محبت است؛ و لذا در معشوق مادى محسوس نيست؛ به عنوان مثال، از بازتاب‏هاى تكامل انتظار راستين، صبر بر جُور خلق است. به فرموده حضرت حافظ:

    كه در طريقت ما كافريست رنجيدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

     

    اگر از ما بپرسند چه چيز موجب كافريست، مي‏گوييم؛ شرك به خدا و ... ولى حافظ در طريق معرفت حتى رنجيدن را علاوه بر شرك به خدا، علّت و عين كافرى مي‏داند.

     

    بنابراين مي‏بينيم كه هر چه هدف اسباب لقاى محبوب وسيع‏تر باشد، مُحّب به طرز اعجازآميزى، بيشتر به فعليت جذبه‏هاى قدسى دست مي‏يابد. كسى يا شاعرى نمي‏تواند مدعى شود كه، رنجش خاطر از كسى، در طريقت عشق، عين كافريست؛ مگر اينكه مغروق تجليات معشوقى باشد كه، وراى توهم‏هات و تناسبهاى شهوانى است. پس، اصولاً در انتظار مجازى، تحليل ابعاد عملى عرفان ميسّر نيست، مگر اينكه با راهنمايى و توالى انفاس قدسى استادى جان سوخته، حركت ژرفِ معنوى و پيوند خاصِ الهى حاصل آيد.

     

    انتظار حقيقى (جوهرى ـ اثيري):

     

    كلمه حقيقت، در لغت به معنى اصل هر چيز، حقّ، راستى و درستى است. «جوهر» در لغت، مُعرب گوهر، يعنى اصل و خلاصه چيزى، آنچه قايم به ذات باشد، (مقابل عرض). «اثير» در لغت به معنى عالى، بلند، برگزيده و خاص است.

     

    آنچه، در انتظار حقيقى دخالت مستقيم دارد، جارى شدن در جلوه‏هاى حقّ است، در اينجا محّب صادق به راه عشق، عاشقانه چشم مي‏دوزد و مشتاق پيوند با موجودى، مافوق ادراكهاى نفسانى است. پس، در انتظار حقيقى، آلام مادى و تأثرات محيطى، محلى از اعراب ندارند؛ اگر دردى هم باشد؛ درد اشتياق و انفكاك از نيستان ازلى است.

     

    از جدايي‏ها شكايت مي‏كند بشنو از نى چون حكايت مي‏كند

     

    در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند كز نيستان تا مرا ببريده‏اند

     

    تا بگويم شرح درد اشتياق سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

     

    خلاصه اين كه، زمانى انتظار عاشق سرانجام مي‏يابد كه در اقيانوس لايتناهى لقاى خداوندى غوطه‏ور گردد. در واقع، منتظران حقيقى، كسانى هستند كه مُبلّغ و زمينه‏ساز اهداف محبوب خويشند، و پيوسته جمال سَرمد، در حضور مي‏بينند و در ترك قصور مي‏كوشند. آنچه، در منطق معرفت، حايز اهميت است درك و استخراج لطايف اخلاقى و تربيتى از معدن عشق و انتظار ابزار متقن و مطمئن اين اكتشاف غامض و پرجاذبه است و بي‏شك كشف رموز اين معدن بي‏همال، مستلزم تبيين جايگاه و پايگاه پديده انتظار مي‏باشد.

     

    شايان ذكر است كه از اهرم‏هاى نيل به اشاره‏هاى رحمانى و نفخه‏هاى سبحانى عبارت است از:

     

    1 ـ انتظار

     

    2 ـ فهم انتظار

     

    بايد اظهار داشت كه، فهم انتظار، غير از خود انتظار است. انتظار به منزله شاخ و برگ و فهمِ انتظار به مثابه ريشه است. مُحّب صادق، در وادى انتظار، ريشه‏ياب است، امّا كسى كه محبوس خسوف جهالت و مرداب متعفن اسارت است؛ از لطايف انتظار و محتواى اين هسته مقدس چه خبر دارد. خُمول و جُمود در دل منتظر واقعى راهى ندارد، چون ريشه‏ياب است؛ يعنى كسى كه سراپاى وجودش صبغه الهى يافته است و در مَجمر اشتياق عاشقانه مي‏سوزد، اهل سوز است؛ صاحب نوعى تشخيص پنهانى و قدرت ما بعد الطبيعه است و سراسر زندگي‏اش، در سوختن و ساختن با واقعيات و اضداد جريان دارد.

     

    از لحاظ موضوعى، انتظار دو نوع است:

     

    1 ـ انتظار مخرب يا خام

     

    2 ـ انتظار سازنده يا پخته

    1 ـ به طور كل انتظار مخرب يا خام، يعنى برخلاف صلاح و رضاى دوست گام برداشتن و اكتفا به جوانب صورى پديده انتظار است؛ به عنوان مثال صرفا: شركت در فعاليت‏هاى سطحى چون جشن و شبِ شعر و ... كه اينها در حكم بافندگى است نه شكافندگى. آواز است نه پرواز در آسمان بيكران جبروت.

     

    2 ـ انتظار سازنده يا پخته: آنچه در انتظار سازنده حاكميت دارد اصل عدم سكون و طلب و پويايى محض، در جهت تحقق خواسته‏هاى مطلوب است و فهم انتظار از مفتاح گشايش رموز عجيبه الهى و معضلات وجودى است.

     

    عاشقى كه مي‏فهمد منتظر چه كسى است و راز رنج انتظار چيست و درك مي‏كند كه چگونه مي‏توان از اين عنصر سازنده و پالاينده كه زيربناى آن عشق پاك

     

    خداوندى است در جهت رفع عوارض وجودى تمسك جست؛ آيا او را ياراى اين است كه در فضاى متروك و دور از آلام و حقايق عينى جامعه تنفس كند؟

     

    خصوصيات اهل انتظار

     

    از جلوه‏هاى بارز و نمادين اهل انتظار پذيرش تفاوت‏ها و تحليل آلام و شرور هستى براى مَرمّت اعوجاج و پستي‏هاست. البته، شقّ مذكور، خود از پيچيده‏ترين مراحل سلوك منتظران حقيقى است. اهل انتظار مي‏گويد همانطور كه، صانع ازل، تنها اراده‏اش مصروف تكوين خير و جمال نيست، ما هم، بايد جهت تربيت و تبديل زشتي‏ها مشتاقانه تلاش كنيم؛ چرا كه نقاش ازل، مبدع نقش‏هاى صاف و نقش‏هاى ناصاف است؛ يعنى هم يوسف را با زيبايي‏هايش طرح مي‏نمايد و هم نقش عفريت را با زشتي‏هايى كه در اوست تصوير مي‏كند؛ پس، اگر ما به حكمت وجودى تصوير زشتي‏ها پى ببريم نه تنها موضع احساسى نمي‏گيريم، بلكه عاشقانه مي‏پذيريم و در ترميم آن مي‏كوشيم.

     

    در تمام اديان، به وضوح تصريح شده است كه كره زمين آبستن بشرى است كه، منجى و خاتم همه رنج و آلام است.

     

    منتظر حقيقى صاحب سوز و لذّت‏هاى عشق است، دقايق و ظرايف نامرئى را مي‏بيند و مي‏فهمد، منتظر

     

    راستين عاشقانه و استادانه در قبول نقوش متباين، بدون هيچ تقيد و تكلّفى، پيوسته مي‏كوشد؛ اهل انتظار شكافنده پيله‏هاى مرموز مجهولهايى است كه، مُخلّ پرواز انسان به ابدّيت مي‏باشد. اعتقاد منتظران راستين بر اين است كه نقّاش اگر از عهده ساختن نقش زشت برنيايد، البته كامل نيست، چون خداوند مُبدع زشتي‏هاست، رسالت منتظر اهل سوز هم، مرمت تمام ناهمواري‏ها و معضلهاى موجود در جامعه است و اين خود از عقبه‏هاى دشوار طريق عشق به شمار مي‏آيد كه گفته‏اند:

     

    هر كه انسان خواست شد تكليف بس دشوار داشت پاسخ هرنيش را بانوش دادن مشكل است

     

    انزواطلبانِ منتظر كه معروض دستبرد خال و خطّند؛ هيچ‏وقت به ژرفاى فهم و راز انتظار دست نمي‏يايند. و البته درد و پيام متفكّر حافظ هم همين است:

     

    بنده طلعت آن باش كه آنى دارد شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد

     

    اين بيت تفسير و تحليل تمام موارد مذكور در باب انتظار و حتى به عقيده عرفا همه هستى در همين اصطلاح «آني» نهفته است.

     

    در تمام اديان، به وضوح تصريح شده است كه كره زمين آبستن بشرى است كه، منجى و خاتم همه رنج و آلام است و در شريعت، همانطور كه يادآور شديم به انتظار فرج ولى عصر (عج) تعبير شده است.

     

    بنابراين، منتظران‏عاشق؛ بايد شش دانگ حواسّشان،

     

    مصروف‏و معطوف به اين اصل باشد كه فهمِ فرج باطنى، دليل وصول به راز انتظار فرج بقية اللّه‏ (عج) است.

     

    اگر باطن وجود انسان مشحون از آلودگيها و بستگي‏ها باشد چگونه مي‏تواند مُدرك و نظاره‏گر شهود و ظهور فخر كونين يعنى حجة بن الحسن (عج) گردد.

     

    پديده انتظار، به عنوان عامل تلطيف روح و موجد تكامل معنوى انسان به شمار مي‏آيد؛ خواه اين انتظار مربوط به محبوب صورى باشد، خواه الهى.

     

    مطلب ديگر كه بسيار حائز اهميت است اين است كه، پديده انتظار، به عنوان عامل تلطيف روح و موجد تكامل معنوى انسان به شمار مي‏آيد؛ خواه اين انتظار مربوط به محبوب صورى باشد، خواه الهى. البته در مورد معشوق مادى، اگر انسان بتواند با مدد دليل راه وجود خود را از فرعونيت به سوى سلامت متبدل سازد، زمينه‏ساز آن انتظار واقعى خواهد بود.

     

    خلاصه فضايل اخلاقى منتظران حقيقي

     

    1 ـ صبر بر جور خلق

     

    2 ـ اطمينان و وقار توصيف‏ناپذير

     

    3 ـ رحمت و رأفت بر همگان

     

    4 ـ تلاش مجدّانه در انحلال تعارض و ايجاد تعاضد اجتماعي

     

    5 ـ پيگيرى مدبرانه در تحقّق آرمان‏هاى معشوق

     

    6 ـ امر به معروف و نهى از منكر، با برخوردهاى طبيبانه و حكيمانه

     

    7 ـ نفوذ در قلوب و تزريق اهداف محبوب در مويرگ‏هاى جان انسان‏ها

     

    8 ـ تشنه ايجاد و انشاى بذر معرفت و محبت الهى در جامعه

     

    9 ـ تهذيب و وارستگي

     

    10 ـ اهل انتظار دَمَش و قلمش آتشين است

     

    11 ـ برخلاف اهل تخريب، جهان‏ساز است

     

    12 ـ انزواطلب نيست

     

    13 ـ شاداب است.

     

    به طور مسلم كسى كه گرفتار جاذبه‏هاى مادى است و متهورانه در مسير طوفان القاءهاى شيطانى مي‏تازد؛ از ترنّمات رحمانى و عذّوبت دقايق خصوصيت‏هاى فوق، بهره‏اى ندارد؛ چون اين گونه كشش‏هاى خيالى و حسى، به سبب عدم تربيت معنوى، فاقد آن فضاى خاص و تراوش‏هاى قدسى است.

     

    اگر مي‏بينم، وجود حافظ و امثال او مترنّم به ترانه تنهايى و اشتياق و انتظار است، دليلِ انزواطلبى كه از موانع تنوّر وجود و وصول به مقصد است، نمي‏تواند باشد، غربت و تنهايى او عين پرواز از فرش تعين تا عرش فناست.

     

    به طور مسلم كسى كه گرفتار جاذبه‏هاى مادى است و متهورانه در مسير طوفان القاءهاى شيطانى مي‏تازد؛ از ترنّمات رحمانى و عذّوبت دقايق خصوصيت‏هاى فوق، بهره‏اى ندارد.

     

    به طور كلى مقوله‏هاى انسان‏سازى، چون درد، تنهايى، انتظار و اشتياق، اگر ريشه الهى داشته باشد، در راستاى ترميم و تحليلِ تضادها و مصايب و شدايد روزگار، به انسان نيروى مضاعف و زوال‏ناپذيرى مي‏بخشد. در چنين وضعيتى انسان صاحب هنر تطبيق با آحاد جامعه مي‏شود و فردى است مُوثِرنه تاثيرپذير؛ يعنى وجود او نه تنها تحت تأثير داد و ستدهاى شهوانى و تأثرهاى محيطى نيست بلكه حتى بر نفوس اشراف دارد؛ عاشق است ولى در عين حال پرصلابت؛ داراى پويايى فكر، و تحرك و در نهايت، هادى چشمه جوشان محبّت و معرفت در شريان اجتماع است و اين تكليفى است بس دشوار، ولى چه توان كرد كه، شرط انسان بودن همين است و دشمن نفس در كمين،

     

    قرعه فال به نام من ديوانه زدند آسمان بار امانت نتوانست كشيد

     

    اين قرعه به نام انسان زده شد كه به هر روى متحمل

     

    رنج انتظار باشد؛ چرا كه تنها اوست كه مفسر واقعى عشق الهى است.

     

    انتظار مقدمه اتصال به مبداء حقيقي

     

    انتظار دريچه مخفى و ناشناخته اتصال خداوند است، ولى گشودن اين دريچه مقدماتى دارد كه تغافل از آن، مايه خسران و هبوط ابدى است. ناگفته نماند كه وصول به نقطه كمال هر پديده‏اى منوط به شناخت و فهم آن پديده است كه نتيجه آن حركت و كمال مي‏باشد؛ توضيح اين كه، نگاه ما در ارتباط با پديده‏ها دو گونه است؛ يا گذر است يا پايدار، ما از كنار يا پايدار بسيارى از پديده‏ها، براحتى و بدون هيچ مكثى، عبور مي‏كنيم؛ در اين ميان ممكن است. نسبت به پديده‏اى، گرايش و احساس خاصى پيدا كنيم كه آن احساس و توجه ويژه مي‏تواند مقدمه شناخت گردد؛ البته نبايد اين اصل را فراموش كنيم كه از اهمّ عوامل پيوند عميق با هر پديده‏اى، تثبيت و تشديد مراقبت و مداومت در توجه به آن پديده است.

     

    براى انسانى كه نگاهش نسبت به ذرات آفرينش، تصنعى، خام و متحجّرانه و وجودش مستغرق توهّمهاى فرعونى است، ضرورت شناخت منتفى است. ولى كسى كه تشنه حقيقتِ كمال و كمالِ حقيقت است؛ حتى لرزش برگى براى او، اشاراتى است حقّانى.

     

    وصول به كمال هر پديده‏ايى، در گرو شناخت آن پديده است و شناختى مي‏تواند مثمر ثمر واقع شود كه زيربناى آن اشتياق و برخاسته از عمق وجود باشد؛ نه نتيجه تحريف ذهنى و تحكم نفس. بنابراين، محصول شناخت ژرف و مطمئن، فهم است. فهم يعنى، نفوذ و جارى شدن در حقيقت پديده‏ها.

     

    همانطور كه گفته آمد؛ وصول به كمال هر پديده‏ايى، در گرو شناخت آن پديده است و شناختى مي‏تواند مثمر ثمر واقع شود كه زيربناى آن اشتياق و برخاسته از عمق وجود باشد؛ نه نتيجه تحريف ذهنى و تحكم نفس. بنابراين، محصول شناخت ژرف و مطمئن، فهم است. فهم يعنى، نفوذ و جارى شدن در حقيقت پديده‏ها. اگر ما بتوانيم، امكانات و توانمندي‏هاى يك موجود را بفهميم، نسبت به آن نوعى قرابت و تجانس روحى احساس و تجربه مي‏كنيم و اين كشش و كوشش و خط سير شهودآميز است كه مولّد حركت و متضمن كمال است.

     

    تا انسان، مُدرك توانمندي‏هاى باطنى خود ـ از طريق مطالعه وجود خويش ـ نشود و در پيچ و تاب محبت الهى نگدازد، چهره او از هستى، جز ارعاب و

     

    تحسر و تحجّر نخواهد بود. تنها عاشقِ صادق كه خود را از خار و خاشاك چه كنم چه كنم، مصّفا كرده است، مي‏تواند به التذاد و اتحاد معنوى دست يابد. چون تحمل و تأمل دارد، با تحمل مي‏انديشد؛ يعنى تحمل ديدن و شنيدن دارد، بنابراين، با نيروى حلم، به طور عميق مي‏انديشدومي‏سازد و براي‏منتظران دوست،ارزش حياتى اين دو پديده شگرف و سترگ، غير قابل انكار است.

     

    در مورد انتظار بايد ببينيم كه، چه نوع انتظارى، حاوى امواج و پرتوهاى الهى مي‏باشد. عاشقانى هستند كه فكر و ذكر و نسيمِ نگاهشان، تفسير «موتو قبل اَن تموتو» است؛ و بر عكس عاشق نماهايى هم وجود دارند، كه حركات و سكناتشان يادآور آيه شريفه «كالأنعام بل هم اضل» است كه همواره در انتظار جوياى انتحارند؛ ولى منتظران واقعى، انتظارشان از مقوله عشقى است كه منشاء رحمانى دارد و اين محّب راستين است كه موشكاف راز انتظار محبوب خويش است. امروزه عاشقانه‏ترين انتظار، انتظار فرج حضرت امام زمان (عج) است، پس آيا به راستى ما چه كرده‏ايم؟ زيباترين عرض ارادت قلبى و چاكرى در حق مولايمان، فهم باطنى انتظار به دور از بازتاب‏هاى شيطانى است.

     

    اگر خواستگاه اين شناخت و فهم (ولو اجمالي) مقدس باشد، نتيجه آن، حصول حركت و نفوذ در محزن الاسرار انتظار و استهلاك در حكمت‏ها و مصلحت‏هاي

     

    اين پديده الهى است و در نهايت ثمره تحقق و وجدان اين گونه فهم در وجود، معراج به سوى كمال؛ يعنى وجود ملكوتى و نازنين حضرت ولى عصر (عج) خواهد بود.

     

    دل بي‏تو به جان آمد وقت است كه بازآيى اى پادشه خوبان داد از غم تنهايي

     

    درياب ضعيفان را در وقت توانايى دايم گل اين بُستان شاداب نمي‏ماند

     

    گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودايى ديشب گله زلفش با باد همى كردم

     

    اينست حريف اى دل تا باد نپيمايى صد باد صبا اينجا با سلسله مي‏رقصند

     

    كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايى مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد

     

    رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جايى يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم

     

    شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايى ساقى چمن گل را بى روى تو رنگى نيست

     

    وى ياد توام مونس در گوشه تنهايى اى درد توام درمان در بستر ناكامي

     

    لطف آنچه تو انديشى، حكم آنچه تو فرمايى در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

     

    كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست

     

    تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايى زين دايره مينا خونين جگرم مى ده

     

    شاديت مبارك باد اى عاشق شيدايى حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد

     

    تفسير لفظى و ادبى عرفانى اشعار حافظ در انتظار مولا صاحب الزمان(عج)

     

    دل بي‏تو به جان آمد وقت است كه باز آيى اى پادشه خوبان داد از غم تنهايي

     

    كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايى مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد

     

    زيبايي‏هاى بيانى و هنري:

     

    بيت اول: به جان آمد:

     

    1 ـ از زندگى سير شد

     

    2 ـ كار دل به جان كندن كشيد

     

    3 ـ از نفس افتاد

     

    4 ـ مشتاق مرگ شد، كه هر چهار معنى را به ذهن تداعى مي‏كند.

     

    بيت 2: مشتاق از مصدر اشتياق، در اصطلاح به معنى كشش ژرف باطنى به سوى پديده اثيرى مي‏باشد.

     

    مهجور = جدامانده، مهجوري؛ جدايي

     

    دور از تو = ايهام دارد:

     

    الف ـ در دورى من از تو

     

    ب ـ از تو دور باد، دور از شما.

     

    حافظ در جاى ديگر مي‏فرمايد:

     

    سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت دور از رخ تو دم به دم گوشه چشمم

     

    دور از رخِ تو = همچنان كه در گفتگوهاى محاوره‏اى مي‏گوييم: دور از جان تو.

     

    پاياب:

     

    1 ـ بر وزن شاداب، آبى كه بتوان از آن، پياده گذشت

     

    2 ـ طاقت و صبر

     

    نكته = حافظ شكيبايى خود را در برابر درياى مواّج و خروشان اشتياق و جدايى، به پاياب تشبيه كرده است، شكيبايى از نظر ناپايدارى، با پاياب تناسب دارد.

     

    تفسير لفظي

     

    بيت اول: اى پادشاه (سلطان) نكورويان، اگر از شدّت اندوه جدايى تو، فرياد و فغان از اعماق جان برآرم جاى دارد؛ چرا كه در فراق تو كار دل به جان كندن كشيد (مشتاق مرگ شد). موقع آن رسيد كه بازگردى.

     

    بيت دوم: دور از جان تو كه براى من خيلى عزيز است، اشتياق و جدايى نسبت به تو، آنچنان بلايى بر سرم آورد كه هر لحظه امكان دارد اين اندك شكيبايى من كه پايابى بيش نيست به پايان رسد.

     

    تفسير ادبى عرفاني

     

    در اين ابيات آسمانى، لطيفه‏ايست نهانى و اشارتى جاودانى. در اينجا سخن از انتظار است، آن انتظارى كه، سوختگان را در تعبى حلاوت بخش، به وحدت‏سراى نيستى، رهنمون مي‏سازد. انتظار، يعنى ترنّم ترانه جاودانه اشتياق در پس كوچه‏هاى محبت؛ عبور از سنگلاخ ترديد و سير در جاده بي‏رنگ عشق سرمدي؛ انتظار، يعنى همچون شقايق چشم به راه حقيقت دوختن تا مرز سوختن؛ انتظار هنر است، هنر باختن و بر خويش تاختن، براى ساختن و عاشق ستاره سينماى عشق الهى است، انتظار، يعنى شوق سفر با كاروان اشك تا كعبه آغوش دوست؛ سلوك عاشقانه با خار مغيلان روزگار؛ مناجات با خيال محبوب در انزواى سرخ عشق.

     

    حافظ چه مي‏گويد و چه مي‏جويد. او از يك طرف مشتاق و از سويى محروم از ديدار است؛ اوست كه عاشق

     

    اين هر دو ضد باشد:

     

    بوالعجب من عاشق اين دو ضد عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ

     

    پس چه بايد بكند؛ حافظ سنگ صبور جان سوختگان و مرهم آلام بيچارگان است. حافظ در موج خيز حوادث آنچنان قائم و معتقد به توانمندهاى روحى خود است كه بي‏پروا و فرياد زنان مي‏گويد:

     

    چرخ برهم زنم از غير مرادم گردد من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك

     

    پس چه پيش آمده كه اين گونه مي‏نالد. او عارف بي‏قرارى است كه اهل درد است، چون مرد است و درد و رنج انتظار را عين درمان مي‏داند.

     

    وى ياد توام مونس در گوشه تنهايى اى درد توام درمان در بستر ناكامي

     

    حافظ در عرصه هستى، زخم نوش حوادث است؛ ولى چه دردى در اعماق قلب او باليد كه اين گونه عالَم از او ناليد، بدانسان كه جهانيان از ثمره شعور و شهودش ارتزاق معنوى مي‏كنند، اين مشتاقى و مهجوى كه حافظ را چنين بي‏تاب و مغموم ساخته است چيست؟ و اين پادشاه خوبان كيست، آيا تاكيد و اطلاق پادشاهِ خوبان بر زيبارويان نباتى است يا وارستگان عافيت‏سوز.

     

    نكته: در اينجا، ديدگاه حافظ از خوبان، كسانى هستند كه صاحب نعمت‏ها و نغمه‏هاى موزون روحانى مي‏باشند و پادشاه، موجودى است جوهرى و جهان شمول كه علّت قوام و دوام كونين است.

     

    البته دور از انصاف است اگر بگوييم كه منظور حافظ

     

    از خوبان، موجودى است كه از لحاظ زيبايى صورى بي‏همال است، هر چند خود حافظ ـ به استناد جمله المجاز قنطرة الحقيقه ـ طعم شيريني‏ها و تلخها و جزر و مدهاى عشق مجاز را چشيده و در اثر تكامل و تربيت حقيقى، به فراسوى جاذبه‏هاى حسى بال گشوده است.

     

    حافظ در اين ابيات از زبان منتظران دلخسته مي‏فرمايد: «اى مولاى من، يا صاحب الزمان (عج) مي‏گويند، صبر سرمايه كلانى است در بازار معرفت و از كالاهاى گرانبهاى اين بازار، اشتياق و مهجورى است، مي‏دانم؛ ولى چه كنم، بي‏قرارم، در نوسانم، گوشم از نصيحت پُر است؛ هر چند، غم سازنده و علت پالايش روح است، ولى تصور نمي‏كردم از دوريت اين گونه چون بيد در ركوع، غم دورى تو، اين گونه كمر طاقت مرا بشكند، مرا درياب؛ بيا تا در سايه تبسّم نگاهت با ديده بارانى، رنگين كمان عشق را به نظاره بنشينيم سيرم از اين دنياى وانفسا، وقت است كه چهره از نقاب غيب بگشايى و مرا در آغوش بگيرى كه بي‏تو كمر طاقتم بشكند؛ چون پيچكى مست تشنه وصال توام، بگذار با وصال تو در چشمه زلال معرفت خداوندى جريان يابم. وجود خزان زده‏ام تشنه نسيم نگاه توست، تو كه مي‏دانى همواره گل اين بوستان تر و تازه نيست، بدون تو بر پيشانى باغ چين افتاده است و منتظر عطر آغوش توست. آنچنان بوى تو در رگهاى تشنه دشت جارى است كه حتى خار هم عطر آغوش تو را در نبض ثانيه‏ها به حسرت مي‏نشيند؛ آه اى انسان غافل؛ از چه

     

    نشسته‏اى، برخيز و مژه‏اى تر كن، بنشين و ناله‏اى سر كن، بنشان آتش نخوت و قساوت را و فروزان كن شعله درد و حسرت را.»

     

    وان سهى سرو خرامان به چمن باز رسان يا رب آن آهوى مشكين به ختن باز رسان

     

    يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان دل آزرده ما را به نسيمى بنواز

     

    يار مهروى مرا نيز به من باز رسان ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند

     

    يارب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان ديده‏ها در طلب لعل يمانى خون شد

     

    پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان برو اى طاير ميمون همايون آثار

     

    بشنو اى پيك خبر گير و سخن باز رسان سخن اين است كه ما بي‏تو نخواهيم حيات

     

    به مرادش ز غريبى به وطن بازرسان آنكه بودى وطنش ديده حافظ يارب

     

    معنى لغات و زيبايي‏هاى بياني

     

    1 ـ آهوى مشكين: استعاره از محبوب آهووش، مشكين؛ مشك؛ بوى خوش «ين» در مشكين افاده كثرت مي‏كند و مراد گيسوى يار است كه چون مشك خوشبوست.

     

    مراد از ختن در اينجا وطن معشوق است.

     

    سهى سرو = شاعران گاهى جهت بِنيرو ـ كردن تشبيه، جاى صفت و موصوف را تغيير مي‏دادند. يعنى به جاى سرو سهى مي‏گفتند سهى سرو يا بجاي= كمان ابرو؛ ابروكمان مي‏آوردند.

     

    سهى سرو = بالا بلند، استعاره از يار بالابلند است، سرو؛ درختى است سرسبز، پرطراوت؛ راست قامت و تهى بار؛ سرو در ادبيات، نماد يار هميشه بهار و بلند قامت و تهى بار است. تهى بار به تعبير شاعران و عرفا،

     

    سمبل محبوب يا انسان‏هايى است كه وارسته از بار تعلّقند.

     

    خرامان = خرامنده، در حال خراميدن، يعنى كسى كه با ناز و وقار راه مي‏رود، منظور معشوق است.

     

    چمن = زادگاه يار است.

     

    تفسير لفظي

     

    بيت اول) پروردگارا، محبوب آهو وش مشكين گيسوى مرا، به ختن (موطن) خود بازگردان و آن سرو بلند نازان را به چمن (زادگاهش) باز آور.

     

    يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان دل آزرده ما را به نسيمى بنواز

     

    بيت دوم) دل آزرده = خاطر اندوهگين و ملول ـ

     

    نسيم:

     

    1 ـ باد

     

    2 ـ بوى خوش، عطر و رايحه و نظاير آن است (لغت‏نامه دهخدا) و از همان آغاز در نظم و نثر فارسى سابقه دارد.

     

    خاقانى گويد:

     

    دامن گرفته بر اثر آن دويده‏ايم(1) از گلستان وصل نسيمى شنيده‏ايم

     

    عطار گويد:

     

    هر كه نابينا بود بينا شود گر نسيم يوسفم پيدا شود

     

    بويى از پيراهنش پيدا شود(2) بس كه پيراهن بدرم تا مگر

     

    حافظ خود بالصراحه نسيم را، به معناى، بو و عطر و رايحه خوش به كار برده است:

     

    كان بوى شفابخش بود دفع خمارم(3) اى باد از آن باده، نسيمى به من آور

     

    به نسيمى = به نسيم‏عنايتى، به‏شمه‏اى از عنايت خود،

     

    جان ز تن رفته = حافظ معشوق را در حكم جان خود مي‏داند كه با رفتنش جان او را هم با خود مي‏برد.

     

    تفسير لفظي

     

    خاطر آزرده و اندوهگين ما را به نسيم عنايتى (آن لطف ويژه) نوازش كن و آن جان مرا (يار) كه در حكم روان رفته من است به كالبد بي‏جان من بازگردان؛ معشوق مرا براى من بازآور.

     

    تفسير ادبى عرفاني

     

    اظهار بندگى و عبوديت در ابتداى غزل، كاملاً مشهود است؛ استعانت محض از رب ـ الارباب كه در واقع آهوى مشكين حافظ، حلقه ارتباط او با معشوق ازلى يعنى خداست، محّب صادق گداى محبت و هميشه عاشق است، عشق او در قبضه زمان و مكان نيست حتى در زير لحدهم با اوست:

     

    كز آتش درونم دود از كفن برآيد بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر

     

    شاعر در اينجا طالبِ معشوقى است كه آئينه تمام نماى جلوه الهى است، امّا خود او نمي‏داند كه خاستگاه اين مؤانست و جذبه‏هاى روحانى چيست و منشاء اين كشش و كوشش از كجاست؟ شاعر آنچنان غرق تجليات حقّ است كه از خداى خود، آهوى مشكينِ را مي‏طلبد و نمي‏داند كه در واقع تشنه و مجذوب آن خدايى است كه

     

    شمّه‏اى از آن در وجود آهو، تجلى يافته است.

     

    در نفس اين غزل، نوعى انتظار تلخ نهفته است؛ انتظارى كه ريشه در خلود و ابديت دارد. تلخ است ولى پرثمر؛ زهرى است شكرين؛ هديه‏ايست از عالم برين، بايستى قدر اين گوهر تابناك را دانست. پس هان! اى عاشق تا مژه‏ات از سوز انتظارتر نباشد تو را از آغوش دوست، خبر نباشد، حافظ سخنش مجاز است، چون وجودش پُر از نياز و سوز و گداز است مي‏سوزد و مي‏آفريند. اگر او متحمل رنج انتظار نمي‏شد، چگونه مي‏توانست بگويد كه:

     

    عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد(4) از ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد

     

    اشك مخزن الاسرار الهى است، با مدد اشك مي‏توان به لطايف اسرار عشق پى برد، هديه‏اى است از كان غيب، اشك حلاّل مشكلها و شكافنده مجهولها است، حافظ مي‏گويد: «خدايا! اين بار سرشك ناچيز خود را به عشق مولا كه هفت پرده چشم مي‏جوشد واسطه مي‏گيرم كه سهيل يمانى يعنى امام زمان(عج) مرا به من بازگردانى.»

     

    اى عاشق دلخسته، اينجا سخن از درد است و اگر در پى درمانى، بيا تا با جانى سوخته فرياد برآريم كه: اي

     

    كردگار بى همال، آن آهوى مشكين، كه كونين را از مشك وجودش معطر كرده‏اى به وطن خود خُتن باز گردان. (شايد اشاره به كوفه جايگاه ظهور بقية اللّه‏ اعظم (عج) باشد) آه! كه ما تشنه‏كامان، سخت مشتاق آن ساقى منتظرانيم.

     

    تفسير لفظى و ادبى عرفاني

     

    بيت دوم: اى خداى منّان ترديد نداريم كه نسيم عنايت و لطف تو در مويرگ‏هاى جان ما جارى است، بيا و با رايحه لطف دلپذير خويش، خاطر مجروح و دل تنهاى ما را مرهمى بگذار، يعنى آن محبوب و مولاى ما كه در حكم جان ماست به ما باز گردان.

     

    تفسير لفظى و ادبى عرفاني

     

    بيت سوم: اى خدايى كه تمام عوالم و موجودات مجذوب و مغلوب اراده تواند و به فرمان تو در منازل مقرر آسمان سير مي‏كنند و به مقصد مي‏رسد، آن يار ماه پيكر مرا كه اراده‏اش اراده و خواست توست و بنابر حكمتى در پس پرده غيب است، از پرده برون آر، بگذار غرق در جمال بي‏مثال و نورانى مولاى خود شوم؛ شايد بتوانم از اين راه، وجودم را به ضريح با صفاى جبروتت گره بزنم و دمى عاشقانه در آغوشت ترانه شوق سر دهم، هر چند ماه و خورشيد، كمال قدرت زيبايى تواند، ولى من مفتون آن محبوب ماه رويى هستم كه فخر كاينات است و نور خورشيد از فيض اوست.

     

    معنى لغات و هنر بياني:

     

    لعل: بفتح لام. معرب لال، يكى از سنگ‏هاى قيمتى به رنگ سرخ مانند ياقوت، لعل ساقي؛ موصوف و صفت نسبى از يمن كه به داشتن لعل معروفست، به استعاره، مراد لب معشوق و به مجاز، جز از كل گوهر وجود يار است. اگر لعل را در اينجا استعاره، لب معشوق بگيريم، بين لعل و يمانى تناسب وجود دارد.

     

    تفسير لفظى فرط

     

    بيت چهارم: ديده ما در جستجوى آن لعل يمانى كه معشوق من است از گريه، خونين گشت، اى خداى مهربان! آن ستاره تابناك، يعنى سهيل يمانى را به زادگاهش باز گردان.

     

    تفسير ادبى عرفاني

     

    اشك مخزن الاسرار الهى است، با مدد اشك مي‏توان به لطايف اسرار عشق پى برد، هديه‏اى است از كان غيب، اشك حلاّل مشكلها و شكافنده مجهولها است، حافظ مي‏گويد: «خدايا! اين بار سرشك ناچيز خود را به عشق مولا كه هفت پرده چشم مي‏جوشد واسطه مي‏گيرم كه سهيل يمانى يعنى امام زمان(عج) مرا به من بازگردانى.»

     

    بكام غمزدگان غمگسار باز آيد زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد

     

    بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم

     

    ز سر نگويم و سر خود چه كار باز آيد؟ اگر نه در خمِ چوگان او رودسَرِ من

     

    بدان هوس كه بر اين رهگذار باز آيد مقيم بر سر راهش نشسته‏ام چون گرد

     

    گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد دلى كه با سَرِ زلفين او قرارى داد

     

    ببوى آنكه دگر نوبهار باز آيد چه جورها كه كشيدند بلبلان ازدي

     

    كه همچو سرو بدستم نگار باز آيد(5) ز نقش بند قضا هست اميد آن، حافظ

     

    معنى لغات و اصطلاحها و زيبايي‏هاى بيانى و بديعي

     

    بكام غمزدگان غمگسار باز آيد زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد

     

    زهي: به فتح اول؛ خوشا، نيكا، براى تحسين و شگفتى به كار مي‏رود و از اصوات يا شبه فعل است؛

     

    بكام: به آرزوى و جهت خشنودى و رضاى غمخواران.

     

    بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم

     

    ابلق چشم: تشبيه صريح، به فتح اول و سكون دوم و فتح سوم؛ اسب سياه و سپيد، رنگ ديده خيل خيال: موكب خيال

     

    تفسير لفظي

     

    اسب سياه و سپيد ديده را به سوى موكب خيال وى (معشوق) رهبرى كردم، با اين اميد كه آن يكتا سوار ما هر عرصه حُسن بر اين مركب سوار شود و باز گردد، مقصود آنكه يار باز آيد و قدم بر چشم ما نهد.

     

    تفسير ادبى عرفاني

     

    در وادى عشق و معرفت، محبوب چه حقيقى باشد چه مجازى، اهرم و وسيله‏اى است جهت نيل به غايت مطلوب، يعنى خدا، چنانكه ملاحت و اشارت گل،

     

    واسطه معراج شبنم به سراپرده خورشيد است. البته به شرط دلالت دليل، راه و شكل‏پذيرى عرفانى آن كه گفته‏اند:

     

    خيال باشد كاين كار بي‏حواله برآيد به سعى خود نتوان برد پى به گوهر مقصود

     

    «حافظ»

     

    آرى هم حافظ نرد عشق مي‏بازد و هم فاجر. عابد، مُهر مي‏جويد و عاشق مِهر، اى دريغا اين كجا و آن كجا. هر زاهدى عاشق نيست ولى هر عاشقى مي‏تواند عابد باشد.

     

    بايد كوچيد؛ به كجا؟ به ناكجاآباد، به هيچستان، آنجايى كه بي‏رنگى، تنها ناجى وجود، متلوّن انسان است. بايد به صدق از خدا بخواهيم كه در حريم عشق تنفس كنيم كه اگر عاشق شويم كار تمام است و معشوق بكام؛ از دوست بخواهيم كه با دُردِ دَرد خويش ناصافي‏ها و ناخالصي‏هاى وجودمان را جلا بخشيد.

     

    خوشا به حال عاشقان هميشه عاشق؛ آن كسانى سرشان گوى چوگان صحبت معشوق است، چرا كه اگر نباشد، از سر سخنى به ميان نمي‏آورند كه به كارى نمي‏آيد:

     

    بار گرانيست كشيدن به دوش سر كه نه در راه عزيزان بُوَد

     

    «سعدي»

     

    منتظران سوخته جان، وجودشان ماه‏وش است و سرودشان نواى دلكش آتش؛ آنانى كه از رقص چشمانشان اميد مي‏بارد، و منتظرند كه معشوق قدم بر ديدگانشان نهد، آري! اينان جان باختگانى هستند كه درون را مي‏سوزانند و برون را مي‏سازند و بدين گونه زمينه‏را براي‏تجلّى محبوب‏حقيقى خويش فراهم مي‏كنند.

     

    غمزدگان منتظر زمانمند نيستند، بلكه زمان سازند؛ زمان را به نفع معشوق خويش مي‏پيرايند و مي‏سازند و در اين راه از هيچ تلاشى دريغ ندارند. اين مشتاقانند كه مي‏توانند ادعا كنند:

     

    بكام غمزدگان غمگسار باز آيد زهى خجسته زبانى كه يار باز آيد

     

    * * *

     

    بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيد مقيم بر سرراهش نشسته‏ام چون گرد

     

    مقيم: پيوسته، قيد زمان،

     

    بدان هوس: بدان اميد

     

    گرد در اينجا وجود حافظ است كه چون گرد، پيوسته منتظر است تا بر دامن معشوق آرام گيرد. بين گرد و رهگذر و راه تناسب وجود دارد.

     

    تفسير عرفانى ادبي

     

    علاج جان و دواى زخم دل، درد است. دلگشاترين و گواراترين ارمغان مُبدع كاينات، درد است:

     

    درد بى دردى علاجش آتش است(6) مرد را دردى اگر باشد خوشى است

     

    آن مردى، دردش راستين است كه اميدش پيوسته در

     

    آستين است؛ اميد، بهين سرمايه هستى انسان است؛ با نسيم اميد مي‏توان از سنگ سخت، گل‏هاى لطيف و نازك رويايند. اين اميد است كه سوزنده خاشاك گمان است. پشت پنجره مات ترديد ماندن كجا و تمناى آغوش آفتاب! هيهات!

     

    آنكس كه چون گرد، سرود سرخ تمنا سر مي‏دهد و بر رهگذار، به اميد دامن دوست، مشتاقانه مي‏رقصد، مي‏داند كه حقيقت هستى يعنى سماع در شعاع درد.

     

    ببوى آنكه دگر نوبهار باز آيد چه جورها كه كشيدند بلبلان ازدي

     

    جور: سختى، جفا و بي‏اعتنايي

     

    دي: سردى زمستان به كنايه، شدايد و طوفان روزگار

     

    بين دى و نوبهار تضاد وجود دارد. بين بلبلان و نوبهار، تناسب وجود دارد

     

    ببوي: بوى خوش، اميد و آرزو در اينجا معناى دوم مدنظر است.

     

    نوبهار: از لحاظ طراوت و لطافت.

     

    تفسير لفظي

     

    به اميد و آرزوى روزى كه شايد آن نوبهار باغ وجود (آقا امام زمان) بيايد، مشتاقان و عاشقان حضرت، سختي‏ها و ناگواري‏هاى زيادى را متحمل شدند.

     

    تفسير عرفانى ادبي

     

    گله حافظ در اينجا گله‏اى است عاشقانه، البته شكوه‏هاى همراه با شكر:

     

    گر نكته دان عشقى بشنو تو اين حكايت زان يار دلنوازم شكريست با شكايت

     

    يارب مباد كس را مخدوم بي‏عنايت(7) بي‏مزه بود و منت هر خدمتى كه كردم

     

    عاشق دوست دارد كه معشوقش در همه حال، جوياى احوال او باشد و تأخير محبوب را دليل ناز او كه نوعى جفا و داد و ستد عاشقانه است، مي‏داند؛ جور در اينجا مي‏تواند نماد سختي‏هايى كه مشتاقان راه دوست از شدايد روزگار و (دي) مي‏كشند، تا شايد شاهد آن طلوع نوبهار باغ حقيقت باشند.

     

    در نظر منتظران حقيقى، چون عشق‏هاى مجازى جور دوست مصروف ومحصول نازو غمزه معشوق نيست، در ديدگاه اربابان معرفت كه چون شفق در كوره انتظار مي‏سوزنند وزندگى مي‏كنند،تحمل وساختن‏و پرداختن ناهمواري‏هاى جامعه، مي‏تواند نوعى جور باشد.

     

    ناگفته نماند كه جور بلبلان (مشتاقان) مي‏تواند، هم نتيجه ناز، يعنى تأخير در ظهور حضرت بقية اللّه‏ (عج) (به تعبيري) و هم نتيجه تحمل و ترميم ناهمگوني‏هاى اجتماع باشد.

     

    * * *

     

    بيا كه در تن مرده روان در آيد باز درآ كه در دل خسته توان در آيد باز

     

    كه فتح باب خيالت مگر گشايد باز بيا كه فرقتِ تو چشم من چنان درست

     

    ز خيل شادى روم رخت زدايد باز غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت

     

    به جز خيال جمالت نمي‏نمايد باز به پيش آينه دل هر آنچه مي‏دارم

     

    ستاره مي‏شمرم تا كه شب چه زايد باز؟ بدان مثل كه شب آبستن است، روز از تو

     

    به بوى گلبن وصل تو مي‏سرايد باز(8) بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ

     

    دل خسته: دل مجروح يا ناتوان، روان درآيد باز: زندگى يابم و روح زندگى در من دميده شود.

     

    بيا: بشتاب،

     

    درآ: بيا، داخل شو

     

    بين دل خسته و توان، تضاد وجود دارد.

     

    بين توان و روان، سجع متوازى وجود دارد؛ بين تن و روان و دل تناسب است.

     

    بيت دوم: معنى لغات و زيبايي‏هاى بيانى و بديعي:

     

    فُرقت: بضم‏اول‏و سكون‏دوم‏وفتح‏سوم‏جدايي‏و فراق، دربست = يعنى كور شد بين فرقت و چشم، تناسب دارد.

     

    تفسير لفظي

     

    بشتاب كه جدايى و فراق تو، ديده مرا چنان بر دوخت و كور كرد كه همانا گشايش در خيال تو، آن را باز مي‏كند و روشن مي‏سازد.

     

    معنى لغات

     

    زنگ: به فتح اول و سكون دوم، ولايت زنگبار در آفريقاى مشرقى ـ سپه زنگ: لشكر زنگيان سيه فام، به استعاره مقصود سپاه ظلمت شب.

     

    خيل شادي: سپاه طرب، تشبيه صريح

     

    روم: مراد از روم، آسياى صغير يا روم شرقى است كه پايتخت آن استانبول بود ـ چون روميان سپيد چهره

     

    بودند؛ در ادبيات فارسى، رخ را به روم تشبيه كرده‏اند ـ روم رخ: روم چهره، تشبيه صريح.

     

    تفسير لفظي

     

    بيت سوم: اندوهى كه مانند لشكر ظلمت شب كشور دل را مسخر كرد، از سپاه طرب روم، چهره روشن و درخشان تو زدوده خواهد شد.

     

    تفسير لفظي

     

    بيت چهارم: در برابر آينه دل هر چه مي‏نهم به جز صورت چهره تو چيزى در آن پديدار نمي‏شود، مقصود آنكه در هر چيز نقش رخ تو را مي‏بينم و به صورت تو در آينه دلم جلوه مي‏كند.

     

    تفسير ادبى عرفاني

     

    «اى فرح بخش وجود خستـه‏ام بـه غربـت شمعـدانـي‏هـا و لالـه‏هاى در قـاب قسم بستـه‏ام، شكستـه‏ام در اين عصر انجمـاد، بي‏تـو مرا تـاب زيستن نيسـت بيا و بـا دم گـرمت كالبـد فسـرده‏ام را روح زنـدگى ببـخش. بـى تو تا كـى بايـستى در ازدحام خداجويان بي‏حـاصـل و منكـران بـي‏درد، دقـايق آمدنـت را شمـاره كنـم. مـولاى من بيـا و بـه مـن تـوانى ببـخش كـه بتـوانم چـو لالـه در اين پشت سـرخِ هستى، با همـه درد، آلام را بـه بـاد فـراموشـى بسپـارم، دل خسته‏ام از دست اين زمانه و نامردهاى آن، از دست انتظـار و دردهاى آن، آرى هـر كس بدون تو زيست، در كارگاه خيال پشم غفلت‏يست، همانا كه بي‏تو ره يافتن به

     

    آفتاب حقيقت، باد در قفس كردن است و آب در هاون كوبيدن، اين جسم بي‏جانم تنها بادم، گيرا و آتشين توست كه مستعدّ معراج به سوى ابديت مي‏شود. بشتاب كه سوزن جدايى تو چشم خونين مرا دوخت و كور ساخت، مولاى من تشنگان همچو من بسيارند كه مشتاق و منتظر رحيق عطش سوز بوسه وصال تواند؛ بيا كه، نگاه دلنواز تو پايان بخش همه سختى‏هاست.

     

    محبوب من بي‏تو غمى يلدايى و تماشايى، سراسر وجودم را فرا گرفت؛ خسوف اندوه آسمان جانم را پوشاند، غم اين زمانه بي‏حيا. چه غمى بالاتر از اين كه در خيابان زار شهوت، لاله‏ها را بهايى نيست و حرمت پروانه، هيچ است و هزاران شمع در كاشانه هيچ، مردمانش گوهر مي‏بينند و خزف مي‏خرند. تنها تويى كه با جلوه حضور آتشين خود، خود مي‏توانى نويدبخش و زداينده آلام من باشى.

     

    دلدار من (حجة بن الحسن (عج):

     

    به دريا بنگرم دريا ته وينم به صحرا بنگرم صحرا تو وينم

     

    نشان از قامت زيبا ته وينم(9) به هر جا بنگرم كوه و در و دشت

     

    به هر جا مي‏نگرم نمودى از روى توست؛ زبان آب و راز دل آفتاب و نبض شراب از توست، تو را مي‏بينم، بارها امتحان كردم و ديدم كه اين آينه وجود من جز نقش دل‏آراى تورا نمي‏پذيرد.»

     

    آرى اين از اعجاز عشق و انتظار است. اگر فضاى سينه مملو از اشتياق دوست باشد، تعلقها و تأثرهاى دنيا،

     

    هر چقدر نافذ باشد، در برابر قدرت بي‏منتهاى عشق، نهرى است در مقابل اقيانوس؛ غمى كه سراسر موجود حافظ را فرا گرفته غمى است سازنده، اين غم آنچنان آينه دل او را زدوده كه جز جمال محبوب هيچ نقشى را پذيرا نيست و عاشق تا آنجا پيش مي‏رود كه حتى وجود خويش را هم فراموش مي‏كند:

     

    كه فكر خويش گم شد از ضميرم چنان پر شد فضاى سينه از دوست

     

    نتيجه اين كه انتظار يك امر فطرى است و همه مردم جهان يك مسأله را (بالاتفاق) تعقيب مي‏كند و آن نجات به وسيله منجى و رهبر جهانى كه تحقق بخش خواسته‏هاى بشرى است؛ گفتيم كه حافظ هم از اين قاعده مستنى نيست، از طرفى يگانه راه وصول به گنجينه انتظار، نفوذ در دقايق و ظرايف اين پديده شگرف و شكافتن راز آن است و منتظران واقعى كسانى هستند كه تمام ابعاد و اهداف انتظار در وجودشان لحاظ شده باشد و اشتياقشان محصور و محدود به زمان و مكان و جاذبه‏هاى نفسانى نباشد.

     

    واژه‏نامه

     

    تشكيك: به شك و گمان انداختن

     

    التزام: ملزم شدن به امرى، ملازم شدن

     

    انقطاع: قطع شدن، بريدن

     

    اصعب: سخت‏تر، دشوارتر

     

    توالي: پي‏درپى بودن

     

    آلام: دردها

     

    غامض: پيچيده، دشوار

     

    نَفخه: دميدن، ورزيدن،پراكنده‏شدن بوي‏خوش،جمع‏نفخه

     

    خُمول: گمنامي

     

    جُمود: بسته شدن، خشكى و افسردگي

     

    متروك: ترك شده

     

    تكوين: هستى دادن

     

    معروض: عرضه داشته، عرض شده

     

    متباين: مخالف، آنچه با ديگرى دورى و تفاوت دارد

     

    تحجّر: سنگ شدن

     

    تحكّم: حكومت كردن به زور

     

    التذاد: لذت بردن

     

    شگرف: عجيب

     

    سترگ: عظيم، بزرگ

     

    استهلاك: هلاك كردن

     

    ارتزاق: روزى يافتن

     

    بي‏همال: بي‏نظير

     

    تعارض: اختلاف داشتن

     

    تعاضد: به هم كمك كردن

     

    تهوّر: بي‏باكي

     

    عذوبت: گوارايى، گوارا

     

    تعيـّن: بـه چشـم ديـدن چيـزى،

     

    جـاه و مقـام داشتـن

     

    منوط: وابسته

     

    تدقيق: دقيق شدن

     

    تنوّر: روشن شدن

    پاورقيها:

    1 ـ ديوان خاقانى

    2 ـ ديوان عطار (غزليات)

    3 ـ ديوان حافظ، غزل 325

    9 ـ بابا طاهر عريان

    8 ـ ديوان حافظ، غزل 261

    4 ـ ديوان حافظ، غزل 152

    5 ـ ديوان حافظ، غزل 235

    6 ـ مثنوى معنوى، دفتر اوّل

    7 ـ ديوان حافظ، غزل 94

    منابع:

    قيام و انقلاب مهدى از ديدگاه فلسفه تاريخ،مرتضى مطهرى، 1363

    پرتوى از زندگى چهارده معصوم،محمد محمدى اشتهاردى،سازمان عقيدتى سياسى ارتش جمهورى اسلامى ايران

    تفسير غزليات حافظ،مهدى مستشارى،مشهد،ج1370

    شيفتگان حضرت مهدى (عج)،احمد قاضى زاهدى،رنگين،5،ج1375ج1

    مجمر در كوزه، (نقد و تفسير قصه و تمثيلات مثنوي)،عبدالحسين زرين كوب،علمى،6،،تهران،ج1368

    حافظ نامه،بهاءالدين خرمشاهى،انتشارات علمى و فرهنگى،1،ج1366ج1

    منبع :سايت پژوهشکده تحقيقات اسلامى سپاه - سايت طوبى

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد