مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Thursday 09 July 2020 - الخميس 18 ذو القعدة 1441 - پنج شنبه 19 4 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • دولت قرآن در ادب فارسى  
  • 1391-08-03 18:44:59  
  • تعداد بازدید : 17   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • دولت قرآن در ادب فارسى

    نويسنده:احمد احمدى بيرجندى

    قرآن، اين مشعل فروزان جاودانى، معجزه خالده رسول اكرم (ص) است كه همه فصيحان و بليغان و حكم گزاران ملك ادب در همه جاى عالم از آغاز تا كنون در برابر آن اظهار عجز كرده و در مقابل «تحدي» آن لب فرو بستهاند.

    از سوى ديگر از زمان پيامبر عظيم الشأن كه نداى روح نواز قرآن به گوش مسلمانان و گاه به گوش كافران ميرسيد؛ مردم حق طلب در برابر آن خاضع و تسليم ميشدند و سخن حق در تمام وجودشان تأثير ميكرد؛ كافران يا از ترس از دست دادن منافع مادى يا به ملاحظات شغلى و يا نسبى و سببى و سرانجام به فرمان شهوات نفسانى - در عين پذيرش ظاهرى و بهت و حيرتى كه در برابر استماع آيات بينات قرآنى بدان دچار ميشدند، دست از دامن طاغوتهاى زمان برنمى داشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام ميزدند، گويى - به تعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود.1

    قرآن، اين چشمه سار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسيارى در تمدن با شكوه اسلام شده و از آن جمله در آثار ادبى فارسى - شعر و نثر - انعكاسى گسترده داشته است. گاه شاعران فارسى زبان از «قرآن» در اشعار خود ياد ميكنند. چنان كه «ناصر خسرو قبادياني» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ» بودن خود نيز اشارتى دارد و گويد:

    پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش پشتم به زير بار مگر فضل و منتش 2 تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت منت خداى را كه نكرده است منتى

    و نيز ميگويد:

    مگر جبرئيل آن مبارك سفير كتابت ز بر دارم اندر ضمير 3 قرآن را به پيغمبرت ناوريدمقرم به مرگ و به حشر و حساب

     

    سنائى غزنوى نيز در بسيار جاها از قرآن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همه بيت معروف اوست:

     

    يعنى اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس 4 اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سين»

     

    از كمال الدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجرى نيز به يك بيت بسنده ميكنيم:

     

    خويشتن را بدان رسن در بند 5 رسنى محكم است قرآنت

     

    از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمس الدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم هجرى نيز سخنى نقل كنيم:

     

    قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت 6 عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ

     

    سخنى هم از محمد بن حسام خوسفى شاعر شيعى قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرى كه با قرآن انس فراوان داشته و قرآنهاى زيادى را با خط خوش نوشته است، ميآوريم:

     

    آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست 7 تطهير اهل بيت به قرآن مبين است

     

    و از سخن دلنشين اقبال لاهورى كه نيز مانند ابن حسام و بسيارى از شاعران ديگر با قرآن مؤانست زياد داشته است ياد كنيم كه گويد:

     

    اين كتابى نيست چيزى ديگر است جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود پيكر ملت ز قرآن زنده است 8 فاش گويم آنچه در دل مضمر استچون كه در جان رفت، جان ديگر شود از يك آيينى مسلمان زنده است

     

    زمانى نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتى را كه مورد نظر آنان است بيان ميكنند. اين نوع بهره ورى از قرآن كريم از اندازه فزون است و مصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و در تعليقات ديوانها آوردهاند.

     

    در اين جا به نقل مواردى اندك - به جهت نمونه - اكتفا ميكنيم:

     

    عثمان مختارى غزنوى از قصيده سرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجرى، در ديوان خود به مناسبتهايى از آيات قرآن سود جسته است؛ از جمله در وصف ممدوح خود ميگويد:

     

    نتيجة سخطش كل من عليها فان كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان نشان رفقش يحى العظام و هى رميم مبشران فلك بانگ بر زمان زدند

     

    امير معزى هم در ديوان خود آورده است:

     

    نوشت دست اجل كل من عليها فان 12 بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را

     

    آنچه در اين مقال مورد نظر است نقل جلوههاى اعجاز قرآن كريم ميباشد كه در آثار منثور فارسى - از قديمترين زمان تا كنون - ديده ميشود و چون اين مبحث نيز دراز دامن است ما به نقل پارهاى از آنها بسنده ميكنيم:

     

    وليدبن مغيره مردى توانگر و در بين كفار قريش به دانايى و تجربه شهرت داشت و اعراب عموماً براى حل مشكلات خود به وى مراجعه ميكردند. يكى از مشكلاتى كه - به زعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود. روزى قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمد (ص) داورى خواستند. وليد از آنان مهلت خواست. سپس از جاى خود برخاست و بسوى حضرت رسول (ص) كه در (حجر اسماعيل) نشسته بود رفت و گفت: پارهاى از اشعارت را براى من بخوان. پيامبر (ص) فرمود: آنچه من ميگويم و ميخوانم شعر نيست بلكه كلام خداست كه براى هدايت شما نازل شده است. سپس وليد تقاضا كرد مقدارى از آيات را تلاوت كند. پيامبر(ص) سيزده آيه از آغاز سوره فصلت را خواند. هنگامى كه به اين آيه رسيد: «فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود.» «هر گاه روى برگردانند، پس بگو شما را از صاعقهاى مانند صاعقه عاد و ثمود؛ بر حذر ميدارم.» وليد سخت به خود لرزيد و موهايش بر بدنش راست شد. همچون بهت زدهاى راه خانه در پيش گرفت و چند روزى بيرون نيامد؛ تا بدان جا كه قريش پنداشتند از دين نياكان دست برداشته و راه «محمد(ص)» را پيش گرفته است.

     

    و نيز نوشتهاند: روزى كه سوره غافر بر پيامبر مكرم (ص) نازل شد، پيامبر با صدايى جذاب به منظور ابلاغ آيات الهى آن را ميخواند. از اتفاق، وليد نزديك پيامبر (ص) نشسته بود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب...» «اين كتاب از سوى خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايى كه بخشاينده گناهان و پذيرنده توبههاست. خدايى كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جز او خدايى نيست. سرانجام هر چيزى به سوى اوست. درباره آيات الهى جز كافران مجادله نميكنند. [ اى پيامبر (ص) ] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»

     

    اين آيات وليد را سخت تحت تأثير قرار داد. وقتى افراد قبيله بنى مخزوم دور او را گرفتند و از وى خواستند كه درباره قرآن محمد(ص) داورى كند، او قرآن را چنين ستود:«و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه المثمر و ان اسفله لمغدق و انه يعلو و ما يعلى عليه.» «يعنى كلامى كه محمد آورده است، شيرينى خاصى دارد و زيبايى ويژهاى، شاخسار آن پر ميوه است و ريشههاى آن پربركت. سخنى است برجسته و هيچ سخنى از آن برجستهتر نيست.»

     

    وليد اين جملهها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحت تأثير آيات قرآنى قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.

     

    برخى از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظى ميدانند كه بر زبان فردى رفته است.

     

    در يكى از متون نثر فارسى به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامى عروضى داستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: (...آوردهاند كه يكى از اهل اسلام، پيش وليدبن المغيره اين آيت همى خواند:«قيل يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر واستوت على الجودى و گفته شد اى زمين! فرو بر. آب خود را واى آسمان! باز گير [ آب خويش را ] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [ كشتى ] بر كوه جودى قرار گرفت» (سوره هود/46) فقال الوليد بن المغيره: و الله ان عليه لطلاوة و ان له لحلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و ما هو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادين انصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام».

     

    قرآن كلامى است شفابخش و مايه رحمت

     

    صاحب چهار مقاله، نظامى عروضى، حكايت ديگرى را در مقاله «طب»، چهارمين مقالت، نقل ميكند: در سنه اثنتى عشره و خمسمائه [ 512 هـ ] در بازار عطاران نشابور بردكان محمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين و خمسمائه [ 502 هـ ] يكى از مشاهير نشابور را قولنج بگرفت و مرا بخواند و بديدم و به معالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاى آوردم. البته شفا روى ننمود، و سه روز بر آن بر آمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار در گذرد. درين رنج بخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روى بدان جانب آوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازى نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودى. سوره فاتحه بخواندم و از آن جانب بدميدم و گفتم:«الهى و سيدى و مولاي! تو گفتهاى در كلام مبرم و كتاب محكم و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين (سوره اسرى /84) و فرو فرستم از قرآن آنچه را كه [ موجب ] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همى خوردم كه جوان بود و منعم و متنعم و كام انجامى تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلى شدم و سنت بگزاردم. يكى در سراى بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت دادكه: بگشاي» گفتم:«چه شد؟» گفت: «اين ساعت راحت يافت» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت از داروخانه ربانى رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همه موافق افتاد و شفا بحاصل آمد.

    تسلط بر آيات قرآن

    نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را به نيكوترين وجه ميآموخته و بدان فوز و فلاح ميخواسته و رحمت ايزد منان را آرزو ميكرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفت سالگى و حتى كمتر قرآن را ياد ميگرفتند و سپس به كتابهاى ديگر ميپرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآنى و بويژه قرائت، تفسير و احكام القرآن با قرآن كريم انس دائمى داشتند. بسيارى از مسلمانان در هر روز هفته سبعى از قرآن را ميخواندند. در ماه مبارك رمضان برخى چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختم قرآن ميكردند و گوش بچهها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مييافت. حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاى دينى و اسلامى بود. بدين جهت كتابهاى ادبى ما مانند تاريخ بيهقى، تاريخ طبرى، تاريخ يمينى، گرديزى و تاريخ سيستان و تذكرة الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآت قائم مقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازى سخن خواهد شد، همه نشان دهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاست بر آيات و تلاوت اين منشور الهى.

    كتابهاى اخلاق مانند اخلاق ناصرى و محتشمى و حتى كتابهاى علمى همه و همه چنين اند و در واقع همه بلاغت خود را از قرآن آموختهاند.

    امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهى براستى تجديد و احيا شود.

    اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامى عروضي» رفت؛ داستان ديگرى كه نظامى عروضى درباره (اسكافي) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشانى از همين انس است. ميگويد: اسكافى دبير آل سامان بود و صناعت دبيرى نيكو آموخته بود و از مضايق سخن نيكو بيرون ميآمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود؛ قدر او را چنان كه بايد نميشناختند. ناچار از بخارا به هرات رفت به نزد الپتگين.

    الپتگين با استخفافى كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا به زاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشگر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگين مقابله و مقاتله كنند. امير نوح، على بن محتاج الكشانى را كه حاجب بود با نامهاى چون آب و آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد. الپتگين كه آزردهتر شده بود، به على بن محتاج گفت:«من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او را به من سپرد نه مرا بدو...و آنها كه او را برين بعثت همى كنند ناقض اين دولتاند، نه ناصح؛ هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگى به اسكافى اشارت كرد كه چون نامه جواب كنى از استخفاف هيچ باز مگير...پس اسكافى بر بديه جواب كرد و اول بنوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا فأكثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين» (سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان دولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشت به دندان گزيدند.

    ...چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافى متوارى گشت و ترسان و هراسان همى بود تا يك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيرى بدو داد و كار او بالا گرفت و در ميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.

    در پايان اين حكايت نظامى عروضى ميگويد: اگر قرآن نيكو ندانستى در آن واقعه بدين آيت نرسيدى و كار او از آن درجه، بدين غايت نكشيدى.

    به همين جهت «در ماهيت دبيرى و كيفيت دبير...» پس از بيان شرايط و نحوه كسب مهارت در صناعت دبيرى و به دست آوردن كيفيات لازم از قيبل: كريم الاصل و شريف العرض و دقيق النظر و عميق الفكر و ثاقب الرأى بودن و قسم اكبر از ادب و ثمرات آن داشتن نظامى ميگويد:«اما سخن دبير بدين درجه نرسد تا از هر علم بهرهاى ندارد و از هر استاد نكتهاى ياد نگيرد و از هر حكيم لطيفهاى نشنود و از هر اديب طرفهاى اقتباس نكند. پس عادت بايد كرد به خواندن كلام رب العزه و...مطالعه آن فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند و دماغ را صقال دهد و طبع را بر افزود و سخن را به بالا كشد.»

    آيات قرآن همچون فروغى دلها را روشن ميكند:

    ابن عباس گويد رضى الله عنه:«له ما فى السموات و مافى الارض و ما بينهما و ما تحت الثري» اين آيت سبب اسلام عمر خطاب (رض) بودست و آن آن بود كه چون آيت آمد كه: «انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم» بوجهل بر در كعبه بر پاى خاست بر سر قريش گفت: «يا معشر قريش، كار بدان رسيد كه محمد ما را و خدايان ما را همه هيمه دوزخ ميگويد؛ هر كه او را بكشد من او را صد شتر سرخ موى سيه چشم بدهم و هزار اوقيه نقره. عمر ان بشيند بر پاى خاست [ و عمر آن روز كافر بود ] دست ابوجهل بگرفت و گفت: يا اباالحكم، اين ضمان صحيح هست؟ گفت: بلى، او را به در كعبه برد پيش هبل با وى عهد كرد و ديگر بتان را بر آن گواه كرد. [ عمر ] برفت به خانه شد، كمان و جعبه [ تير ] و شمشير بر گرفت و آهنگ به كشتن محمد داد. مردى از بنى زهره او را پيش آمد گفت: «يا عمر!الى اين؟» گفت: ميروم كه سر محمد برگيرم: زهرى گفت: نترسى از بنى هاشم و بنى عبدالمطلب؟ عمر گفت: «اصبوت» اى تو در دين محمد شدهاي؟ سوگند به لات و هبل كه اگر بدانمى كه تو در دين محمد شدهاى اول تو را كشتمى آنگه محمد را. گفت: كلا و حاشا، من بر دين پدران خويشم...» عمر برفت. مردى از بنى عبدالمطلب او را پيش آمد؛ گفت: يا عمر!خبردارى كه خواهر تو، بنت الخطاب، فاطمه، و دامادت سعيدبن زيد هر دو در دين محمد شدهاند؟ عمر گفت: به چه نشان / گفت: نشان آن است كه از دست كشت تو بنخورند. عمر برفت به در سراى خواهر شد. هيمنهاى شنيد، گوش فرا داشت. فاطمه و سعيد هر دو اين آيت همى خواندند: «له ما فى السموات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثري» و اين سورت آن روز فرود آمده بود. عمر در بزد. گفتند: گيست؟گفت: منم عمر. ايشان بترسيدند، مصحف پنهان كردند و در بگشادند. عمر در آمد گفت: آن چه بود كه ميخواندند؟ ايشان بترسيدند. گفتند: سخنى بود كه با يكديگر ميگفتيم. عمر فرا شد و گوسپندى بكشت و جگر آن بر آتش بريان كرد، فرا پيش ايشان نهاد. گفت: بخوريد !ايشان گفتند: ما گوشت نميخوريم. عمر گفت: «هذا هو العلامه». قصد زخم خواهر كرد. گفت: هان!تو در دين آن جادو شدهاي؟ وى را ميزد. سعيد خواست كه او را باز دارد، عمر او را نيز بزد و مجروح كرد. خواهر گفت: اى عمر!توبه كره مردمان را بر هواى خويش خواهى داشت، پنهان چرا دارم. «اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله» هر چه باداباد!.

    عمر متحير فرو ماند. شب در آمد و همچنان ميبود تا پاسى از شب بگذشت، خواهر و [ سعيدبن ] زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت (طه) ابتدا كردند، چون بدين آيت رسيدند كه «له ما فى السموات و ما فى الارض...»عمر آن بشيند. گفت: يا فاطمه! آن خداى شماست كه اين همه او راست؟ گفت: بلي!يا عمر. گفت: ما را هزار و پانصد بت است، خدايى ايشان از حرم فراتر نميشود، يك خداى تواند بود كه هفت آسمان و هفت زمين«و ما بينهما و ما تحت الثري» او را بود؟ فاطمه گفت: بلى يا عمر!عمر گفت: به من ده آن مصحف تا بنگرم. خواهر گفت: ندهم. تو آلودهاى به كفر. خداى تعالى ميگويد:«لايمسه الا المطهرون» عمر برخاست و غسلى بياورد. گفت: به من ده تا بنگرم كه دلم در آن آويخت. خواهر گفت: ترسم كه بدرى. گفت: مترس، در ضمان خطاب مراده. وى را داد. عمر در آن نگريست، گفت: بخ بخ. دريغ بود جز از اين خداى را پرستيدن. دلش گشاده گشت به اسلام.

    همه شب ميگفت:«و اشوقاه الى محمد» و هر چند آوازش برآمد بگفت: «اشهد ان لااله الاالله و اشهد...» و بدين سان عمربن خطاب ايمان آورد.

    از آثار ديگر ادب و عرفان فارسى تذكرة الاولياء شيخ فريدالدين عطار نيشابورى است.عطار در بيان حال «فضيل عياض» كه بعد از دگرگونى احوال به مرتبهاى ميرسد كه به قول نويسنده كتاب «از كبار مشايخ و ستوده اقران ميشود.» مينويسد:«اول حال از آن بود كه در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسى پوشيده و كلاهى پشمين بر سر نهاده و تسبيحى در گردن افكنده و ياران بسيار داشتى همه دزدان و راهزن بودند وشب و روزه راه زدندى و كالا به نزد فضيل آوردندى كه مهتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردى...» «يك روز كاروانى شگرف ميآمد و ياران او كاروان گوش ميداشتند. مردى در ميان كاروان بود، آواز دزدان شنوده بود، دزدان را بديد بدره زر داشت. تدبيرى ميكرد كه اين را پنهان كند با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند؛ اين بضاعت سازم. چون از راه يك سو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه، او را ديد بر صورت و جامه زاهدان، شادشد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنج خيمه بنه. مرد چنان كرد و بازگشت به كاروان گاه رسيد، كاروان زده بودند. همه كالاها برده و مردمان بسته و افكنده. همه را دست بگشاد و چيزى كه باقى بود جمع كردند و برفتند. آن مرد به نزديك فضيل آمد تا بدره بستاند، او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت ميكردند. مرد چون چنان بديد، گفت: بدره زر خويش به دزد دادم.

    فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مرد چو بيامد گفت: چه حاجت است؟ گفت: همان جا كه نهادهاى برگير و برو. مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت. ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم. توده هزار درم باز ميدهي؟ فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداى گمان نيكو بردهام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق، گمان من راست گرداند. بعد از آن روزى كاروانى بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام ميخوردند. يكى از اهل كاروان پرسيد كه مهتر شما كدام است؟ گفتند: با ما نيست. از آن سوى درختى است بر لب آبى آنجا نماز ميكند. گفت: وقت نماز نيست. گفت تطوع كند گفت: با شما نان نخورد؟ گفتند: بروزه است. گفت: رمضان نيست. گفتند: تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد، به نزديك او شد. با خشوعى نماز ميكرد. صبر كرد تا فارغ شد. گفت: الضدان لايجتمعان روزه و دزدى چگونه بود و نماز و مسلمانان كشتن را با هم چه كار؟ فضيل گفت: قرآن داني؟ دانم. گفت: نه آخر حق تعالى ميفرمايد: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سيئاً مرد هيچ نگفت و از كار او متحير شد. نقل است كه پيوسته مروتى و همتى در طبع او [ =فضيل عياض ] بود. چنان كه اگر در قافله زنى بودى كالاى وى نبردى و كسى كه سرمايه او اندك بودى مال او نستدى و با هر كسى به مقدار سرمايه چيزى بگذاشتى و همه ميل به صلاح داشتى و در ابتدا بر زنى عاشق بود. هر چه از راه زدن به دست آوردى بر او آوردى و گاه به گاه بر ديوارها ميشدى در هوس عشق آن زن و ميگريستى. يك شب كاروانى ميگذشت در ميان كاروان يكى قرآن ميخواند. اين آيت به گوش فضيل رسيد. الم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله... آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد، تيرى بود كه به جان او آمد چنان به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت اى فضيل! تا كى تو راه زنى. گاه آن آمد كه ما نيز راه تو ميزنيم. فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت: گاه، گاه آمدم از وقت نيز بر گذشت. سراسيمه و كاليو و بيقرار روى به ويرانهاى نهاد. جماعتى كاروانيان بودند. ميگفتند: برويم يكى گفت: نتوان رفت كه فضيل بر راه است. فضيل گفت: بشارت شما را كه او ديگر توبه كرد. پس همه روزه ميرفت و ميگريست و خصم خشنود ميكرد...»

    بارقه قرآن كريم در دلها آن چنان بوده است كه دزد، بظاهر، در بيان دليل خود به آيت قرآن متمسك ميشود و خصم را مجاب ميكند. سعدى نيز كه خود واعظى است عارف و سخندانى است كم نظير، چنان با قرآن انس دارد كه تنها در گلستان و بوستان خود دهها آيه و تلميح ميآورد و ما را به كتاب آسمانى كه اعجاز و پند و عبرت و حكمت و معرفت است توجه ميدهد. از مستى لايعقل در گلستان سخن ميگويد:

     

    «يكى بر سر راهى مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابد [ ى بر وى ] گذر كرد و در [ آن ] حالت مستقبح او نظر كرد. مست سر بر آورد و گفت: اذا مروا باللغو مرواكراماً» [ مؤمنان چون به كارى دور از خرد برگذرند بزرگوارانه از آن ميگذرند. ] (سوره فرقان/72).

     

    مؤمنان به يقين پند ميگيرند و به آيات قرآن دل ميسپارند، منكران نيز از اين مشعل فروزان طلب نور و رحمت ميكنند و به دامن قرآن چنگ در ميزنند.

    كليله و دمنه بهرامشاهى اثر نصرالله منشى از كتب خواندنى و معتبر زبان فارسى است ميگويد:«...در قصص خوانده آمده است كه يكى از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيت بشنود كه: «ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون.(نحل/90) متحير گشت و گفت: تمامى آنچه در دنيا براى آبادانى عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان احتياج افتد مثلاً نفاذ كار دهقان هم بى از آن ممكن نگردد، در اين آيت بيامده است، و كدام اعجاز ازين فراتر، كه اگر مخلوقى خواستى كه اين معانى در عبارت آرد بسى كاغذ مستغرق گشتى و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدى، در حال ايمان آورد و در دين منزلت شريف يافت.

    آخرين سخن درين مقاله آن كه بايد به قرآن روى آورد و از پيشوايانى كه وصل به معدن وحى الهى بودهاند رمز و رازهاى اين كتاب مبين را آموخت و به كار بست.

    دل به ماهى ندهد تا چه رسد مصباحى چون گشايند درى بى مدد مفتاحي؟ گر فتوحيطلبى، رو بطلب فتاحى هر كه در مطلع خورشيد نشيند، هرگزعلم قرآن نتوان جست ز كس جز معصوم زنده كن فطرت خود را و به قرآن روآر

    پاورقيها:

    1- افلا يتدبرون القران ام على قلوب اقفالها «آيا منافقان در آيات قرآن تدبر و تفكر نميكنند يا بر دلهاشان قفل (جهل و نفاق) زدهاند(محمد(ص)/24).

    2- ناصر خسرو قباديانى، ديوان، جلد اول، به اهتمام مجتبى مينوى، مهدى محقق، تهران، ص 181.

    3- همان، ص 400.

    4- سنائى غزنوى، ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، چاپ سنائى، تهران، ص 309.

    5- كمال الدين اصفهانى (خلاق المعاني)، ديوان، به اهتمام حسين بحرالعلومى، انتشارات كتابفروشى دهخدا، تهران، 1348 هـ.ش، ص 563. اشاره دارد به آيه «و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا» (آل عمران/103).

    6- ديوان حافظ، به تصحيح محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، تهران، ص 66.

    8- احمد احمدى بيرجندى، داناى راز، زوار، مشهد، 1349 هـ.ش، ص 77 به بعد.

    7- ديوان محمدبن حسام خوسفى، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمد تقى سالك از انتشارات اداره كل اوقاف خراسان، مشهد، 1366 هـ.ش، ص 226. (اشاره دارد به آيه تطهير: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيراً (احزاب/33)).

    منبع :نشريه گلستان قرآن، شماره 149

    احمد احمدى بيرجندى  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد