مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Thursday 09 July 2020 - الخميس 18 ذو القعدة 1441 - پنج شنبه 19 4 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • مثنوى طاقديس ؛ گمشده اى در آسمان  
  • 1391-08-03 18:55:0  
  • تعداد بازدید : 19   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • مثنوى طاقديس ؛ گمشده اى در آسمان

    نويسنده:رضا بابايى

    نگاهى به جايگاه مثنوى ملا احمد نراقى در ادب فارسى

    بيست و دوم تير ماه سالروز ارتحال عالم ربانى ، مرحوم ملا احمد نراقى (1245-1185 ه ق ) است . آنچه در پى مى آيد، گزارش تحليلى از « مثنوى طاقديس » سروده آن دانشمند ژرف انديش ، عارف پيشه است :

    در ميان چند مجموعه شعرى كه از گروه عالمان پر آوازهء شيعى ، باقى مانده است طاقديس اثر طبع و خامه مرحوم ملا احمد نراقى متخلص به صفايى زنگ و بويى ديگر و سمت و سويى متفاوت دارد. على القاعده بايد از وجه تسميه و ساختار هندسى طاقديس سهن را آغاز كرد و اين شايد مناسب تر نيز باشد اما نگارنده سخن درباره اين گونه مباحث نه چندان مهم را به اجمال لرگزار خواهد كرد و پس از توضيحاتى كوتاه درباره خصوصيات شكلى طاقديس پيگير شباهت هاى اين اثر دلپذيرى با مثنوى معنوى مولانا جلال الدين ( مولوى) خواهد بود و از آن رهگذر پاره اى از معم ترين ويژگى هاى شكلى و معنايى طاقديس را بر خواهد نمود.

    طاقديس كلمه اى است مركب از طاق و ديس معناى طاق روشن است اما كلمه ديس در لغت مشابه پسوند شباهت و مانندگى است همچون تنديس كه به معناى مانند تن است در فرهنگنامه هاى لغت آمده است كه ديس يا ديز كلمه اى است در فارسى پهلوى به معناى شبيه، مانند، نظير، همتا كه با بعضى كلمات تركيب مى شود و معناى مثل و مانند مى دهد. [1]

    از معناى لغوى طاقديس كه بگذريم ،‌مهم معناى اصطلاحى و تاريخى آن است كه در آن باره نيز گفته اند:

    1 – از فريدون ، پادشاه افسانه اى ايران باستان تختى به خسرو پرويز به ارث رسيد كه نام آن طاقديس بود . خصوصيت شگفت و زبانزد اين تخت افسانه اى آن است كه جميع حالات فلكى و نجومى در آن ظاهر مى شده و آن را سه طبقه بوده است.[2]

     

    مرحوم على اصغر حكمت در مقاله اى تحت عنوان تخت طاوس پاره اى از مهمترين تخت هاى پادشاهى را بر مى شمرد و چون به طاقديس مى رسد، مى نويسد:

     

    در داستان هاى ايران اشاره به تخت بسيار مهمى شده است به نام طاقديس كه اصل آن را به زمان افسانه اى ضحاك و فريدون منتسب مى دارند و مى گويند كه بعد از ايشان سلاطين كيان و پس از ايشان اسكندر و ساسانيان آن را نگاه داشته و بر تجمل و زينت آن افزوده اند تا آن كه نوبت به خسرو پرويز رسيده ، وى آن را به حد اعلاى هنرنمايى رسانده است. شاهنامه فصلى طولانى در خصوص اين تخت دارد كه با اين بيت آغاز مى شود:

    زتختى كه خوانى ورا تاقديس

    كه بنهاد پرويز در عصر خويش[3] شرح مبسوط در وصف آن تخت آورده از فلزات قيمتى و جواهرات گرانبهايى كه در آن تعبيه كرده بودند و تصوير ستاره ها و ماه و خورشيد در آن به كار برده بودند، به تفصيل سخن گفته (است). اين تخت ظاهراً بعد از فتح مداين ببه دست لشكر اسلام از ميان رفته است.[4]

    2 – ايوان پادشاهان و برآمدگى تاج مانند عمارت بزرگ را نيز طاقديس مى گفتند.[5]

    3 – صفه حضرت سليمان [6]

    مرحوم ملا احمد نراقى درباره وجه نامگذارى مثنوى اش به طاقديس ، سخنى نگفته است و تا آن جا كه راقم مى داند، در جايى ديگر نيز در اين باره راى قاطع و پايانى داده نشده است . بدين رو چاره اى جز گمانه زنى و حدس ، نيست . از سه معناى اصطلاحى طاقديس كه گفته آمد، هر سه براى نامگذارى مثنوى طاقديس ، مناسبت دارند؛ اما معناى سوم كه صفه حضرت سليمان است تناسب بيش ترى براى نانگذارى طاقديس دارد. به ويژه آن كه فرزانه نراق بخش هاى مثنوى طاقديس را نيز صفه ناميده و برآن بوده است كه آن را تا چهار صفه ادامه دهد كه البته اجل رشته مجالش را بريد. در ابيات پايانى صفه اول نيز هر دو كلمه ( صفه و طاقديس ) را با هم مى آورد.

    داستانم را كنون آمد خنام

    صفه اى از طاقديسم شد تمام .[7]

    نا گفته نماند كه براى معانى ديگر طاقديس نيز مى توان وجهى شمرد يا تراشيد كه تناسب آن را با مثنوى حاضر نشان مى دهند . به هر روى ناميدن چنين كتابى به «طاقديس» نشان از آن دارد كه فاضل نراقى براى اين اثر خود اهميت و شايستگى بسبارى قائل بوده و صفه هاى آن را همتر از با مكانت اوليا و جلالت انبيا مى دانسته است چنان كه مولوى نيز بارها مثنوى خود را از جهاتى با قرآن مقايسه مى كرده و مى سنجيده است .[8]

    جايگاه علمى – ادبى طاقديس

    طاقديس مرحوم ملا احمد نراقى در ميان مجموعه هاى شعرى عالمان شيعى جايگاهى بسيار بلند و ويژه دارد. اين كتاب مستطاب را اگر چه نمى توان با آثار معم ادبى همچون ديوان حافظ و مثنوى معنوى و منطق الطير عطار و حديقه الحقيقه سنايى سنجيد به عتم در ميان ديوان هايى كه از دانشكندان بزرگ شيعى در چند سده اخير باقى مانده است مقامى در خور تحسين و حتى تقليد دارد زيرا در ديوان عالمانى مانند شيخ بهايى و حاج ملا هادى سبزوارى ، به مباحث علمى از زبان ادبى ، كمتر پرداخته شده است و بيش تر تغزل و بيان حالات عشقى و درونى است . به همين دليل است كه آنان غزل را پسنديده و در همين قالب طبع آزمايى كرده اند. البته جناب شيخ بهايى مثنوى هايى نيز سروده است ولى روح حاكم بر آن مثنوى ها همان تغزل و شرح و بيان عشق و عاشقى است يعنى عزل مثنوى آن كه بى پروا و ماهرانه مباحث عرفانى را به بيان صريح و مستقيم در قالب شعر آورده است فاضل نراقى است و ديگران بيش تر به اشارت و كنايات شعرى كه مشحون از استعاره و تمثيل است بسنده كرده اند آرى در طاقديس نيز زبان تمثيل و استعاره بسيار مجال حضور يافته است اما به اقتضاى نوع شعرى (نثنوى) و سبك بيانى كنايات و استعارات طاقديس فاصله كنترى با معانى مستقيم عرفانى دارند در واقع مى توان تفاوت عمده طاقديس را با ديوان هايى مانند دفتر شعر شيخ بهايى و حاج ملا هادى سبزوارى از نوع تفاوت مثنوى مولوى با ديوان حافظ دانست ، البته با نظر داشت اهميت و ارزش ادبى آنها.

    راقم سطو معتقد است اگر مثنوى طاقديس از شبات هاى خود با مثنوى معنوى مى كاستن و اگر چاپ هاى انتقادى آن كماّ ً و كيفاً بيش تر مى شد و اگر نويسندگان و محققان نگاه جدى ترى به اين كتاب مى گردند اين مثنوى شريف اينك جايگاه ديگرى مى داشت و اهميت و ارزش آن شناخته تر مى گرديد.

    شباهت هاى بسيار و گاه افراطى – كه توضيح آن خواهد آمد به مثنوى مولوى، از جمله موانع شهرت و ظهور اين اثر بر سر قلم ها و زبان هاست زيرا هماره «‌پايه»‌ و « پيرو»‌ را در محاق فراموشى و غفلت قرار مى دهد.

    ساختار شكلى طاقديس

    مثنوى طاقديس با بيتى آغاز مى شود كه شاعر در آن بيت خوانندگان خود را به شنيدن داستانى از راستان دعوت مى كند و بر خلاف شيوه معمول ، بدون مقدمه و حمد و ثناى الهى و نعمت رسول (ص) بر سرنكته اى عرفانى مى رود. يعنى نخستين ابيات طاقديس ، نخستين ابيات داستانى است كه در آن به فلسفه خلقت انسان و رابطه او با آفريدگارش مى پردازد . اين شيوه آغاز جز در مثنوى معنوى سابقه ندارد و از همين جا مى توان به ماهيت طاقديس و راهبرد شعرى سراينده آن پى برد.

    از لحاظ نوع ادبى طاقديس به وزن رمل محذوف است كه آثار مهم در اين بحر ، عبارتند از :

    منطق الطير عطار و مثنوى معنوى ،‌ آميختن كتاب به حكايات تمثيلى تاريخى و دينى از ديگر ويژگى هاى شكلى طاقديس است . آنچه در اين سبك شعرى ، كمتر سابقه داشته

    استفاده از احاديث شيعى و حكايات مربوط به ائمه هدى (ع) است كه طاقديس به آنها به چشم عنايت نگريسته است .

    طاقديس مانند بسيارى از كتب كلاسيك عرفانى مشحون از داستان هاى كوتاه و بلندى است كه از هر گوشه آن ها معنا و معرفتى مى تراود. به دليل اهميت اين وجه از آثار منظوم عرفانى ، جا دارد قدرى درباره حكايت و قصه بيفزاييم تا معلوم گردد كه مصنفان آثارى مانند طاقديس چه انگيزه هايى براى پرداختن به قصه و حكايت دارند.

    حكايات و تمثيلات با همه سادگى و كوتاهى شان پر نقش و نگارترين صفحه در كتاب تمدن و فرهنگ بشرى اند. صاحبان انديشه هاى پيچيده و افكار بلند وقتى به اهميت حكايات ملى و آيينى خود پى مى برند كه دوران خامى و نارسيدگى را پشت سر گذاشته و پختگى و بلوغ يافته باشند.

     

    يكى از همين حكايت گويان كه از هيات و هيبت عالمان بيرون درآمد و به راهى ديگر رفت مولوى است صابون نقد داستان سرايى و قصه گويى به تن او نيز خورده است و در دفتر سوم مثنوى سخن منتقدان خود و كتابش را بهتر از خود آنان نقل مى كند كه گفته اند :‌مثنوى سخن سبك و بى مقدارى نيست آن مباحث دقيق عرفانى كه در آن ها از مقامات تبتل تا فنا سخن مى رود و ذكر بحث و اسرار بلند جايى در مثنوى ندارد و همه اساطير و افسانه هاى كهنه است.

    اين سخن پست است يعنى مثنوى

     

    قصه پيغمبر است و پيروى

     

    نيست ذكر بحث و اسرار بلند

     

    كه دوانند اوليا آن سو كمند

     

    از مقامات تبتل تا فنا

     

    پايه پايه تا ملاقات خدا

     

    شرح و حد هر مقام و منزلى

     

    كه به پر زو بر پرد صاحبدلى [9]

     

    اما پاسخ مولوى به اينان فقط يك كلمه است : «‌قرآن را چه مى گوييد؟»

     

    چون كتاب الله بيامد هم بر آ“

     

    اين چنين طعنه زدند آن كافران

     

    كه اساطير ست و افسانه ى نژند

     

    نيست تعميقى و تحقيقى بلند

     

    كودكان خرد فهمش مى كنند

     

    نيست جز امر پسند و نا پسند

     

    ذكر يوسف ، ذكر زلف پر خمش

     

    ذكر يعقوب و زليخا و غمش

     

    ظاهرست و هر كسى پى مى برد

     

    كوبيان كه گم شود در وى خرد[10]

     

    پس پاسخ قرآن را به منتقدان خود (قرآن ) نقل مى كند و از همان جا پاسخ طاعنان مثنوى را نيز پيش وى آنان مى نهد:

     

    گفت اگر آسان نماد اين به تو

     

    اين چنين آسان يكى سوره بگو

     

    جنتان وانستان و اهل كار

     

    گو يكى آيت از اين آسان بگو[11]

     

    از آنجا به بعد به حقيقت قرآن و اين كتاب بزرگ آسمانى ،‌غير از ظاهر بطونى نيز دارد، مى پردازد و آن را به عصاى موسى تشبيه مى كند كه به ظاهر ، چوبى خشك است اما در جاى خود اژدهايى است كه هر مكر و سحرى را مى بلعد و صولت موسى را مى نماياند.

     

    خداوند ابايى ندارد از آن كه خود را قصه گو بخواند بنگريد:

     

    و لقد ارسلنا رسلا من قبلك منهم من قصصنا عليك (غافر 78)

     

    - تلك القرى نقص عليك من انبائها ( اعراف 101)

     

    به همين خاطر بود كه منكران و مخالفان قرآن آن را « اساطير الاولين » مى خواندند و اين شيوه و حيانى را نقص مى شمردند.[12]

     

    آنان در قرآن « تعميقى و تحقيقى بلند» نمى ديدند و مفاد آن را عامه پسند و كودكانه مى پنداشتند و همه اين تهمت ها از آن جا ناشى مى شد كه قرآن ژست عالمانه به خود نگرفته و پر از تمثيل و داستان است .

     

    از داستان هاى قرآن كه بگذريم ، حكايات ملى و مذهبى ما نيز خود حكايتى ديگر دارند. قصه هاى بلند و كوتاهى كه در كتب اخلاقى عرفانى و حتى فلسفى ( ماند حى بن يقطان نوشته ابن سينا و سلامان و ابسان نوشته جامى )‌ آمده اند، به مثابه « معجون فرهنگ »‌اند؛ زيرا چندين دانش و بينش گاه در حكايت كوتاهى به هم مى رسند و مشى حكيمانه را باز مى گويند گاه جهانى از معنا را مى توان در يك داستان فشرد و چون پاى تلخيص و ايجاز در ميان است ، پس گاه مى توان چندين جهان تو در تو و پهلوى هم را در معجونى ساخت و در حلق بيمارانى ريخت كه طبيبان دانشمند از عهده شناخت و درمان درد آن ها بر نيامده اند.[13]

     

    از ديگر خصوصيات طاقديس ، شيوه منبرى و خطاى آن است . گريزها و تن دادن به تداعى هاى پى در پى طاقديس را از شكل كتابى تعليمى و منسجم خارج كرد و آن را در سلك آثار ذوقى در آورده است . مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب اين گونه سخن سرايى را كه بر آن هيچ خط و سيرى حاكم نيست و شاعر خود را براى بيان هر مطلبى در هر جاى اثر آزاد مى بيند، « شيوه منبرى » ناميده و آن را يكى از اثر گذارترين شيوه هاى سخنورى خوانده است .[14]

     

    تقسيم كتاب به بخش هايى كه ميان آن ها هيچ حايل و مرز مرسومى نيست ،‌ديگر ويژگى ساختارى طاقديس است . ملا احمد نراقى طاقديس را به چهار صفه تقسيم مى كند[15]كه تنها فرق آن ها با يكديگر زمان سرودن آن ها است يعنى در جايى كه شاعر خود را براى ادامه راه ناتوان ديده صفه اول پايان مى يابد و صفه دوم بدون هيچ برنامه از پيش تعيين شده اى از جايى مى آغازد كه مى توانست ادامه صفحه اول باشد. بنابر اين صفه هاى طاقديس هيچ گونه شباهت و همسانى با فصول يك تاب ندارد و گويا فقط نفس تقسيم و چند پارگى در آن مهم و منظوره بوده است.

     

    اين گونه آثار كه نظم و نسق روشنى ندارند و سخت تسليم تداعى ها و گريزهاى منبرى اند، بسيار خواندنى تر و اثر گذارتر از آثار تعليمى و آموزشى ا ند. به همين رو ، ارزش آثارى همچون گلشن راز شبسترى يا حتى منطق الطير عطار ، به دليل نظم و برنامه اى كه دارند، بيشتر از حيث علمى و معرفتى آن هاست ، نه از جهت احساسى و اثر گذارى و احيا گرى و هدايت گرى. اهميت كتاب هايى همچون مثنوى معنوى نيز به همين جهت است كه آفريننده آنها ،‌ به هيچ بند و اسلوبى تن نداده اند و هيچ ترتيب و آدابى نجسته اند و آزادانه به هر سو ، نظر انداخته و نكته گفته اند. به حتم اين شيوه سخنورى كه نمونه بارز آن را در خطابه هاى منبرى شاهديم اين توان را دارند كه شنونده خود را با خود همراه كنند و به راه هايى ببرند كه از عهده سخنرانى هاى علمى و آكادميك بر نمى آيد . از اين جهت طاقديس نيز مثال زدنى است ، مثلاً وى صفه دوم را از بيان عشق و كيفيت آن آغاز مى كند ولى ناگهان از «‌حقيقت اسلام» و «‌هيبت قرآن »‌ و «‌گريستن شعيب »‌ و …. سر در مى آورد. از اين رو مى توا ن مهمترين وجهه ساختارى طاقديس را «‌گريزهاى آن از نكته اى به نكته اى و از حكايتى به حكايتى ديگر » . دانست؛ يعنى همان شيوه خطابى و منبرى كه نخستين بار و در مرتبه اعلا، در مثنوى معنوى رخ داد.

     

    درباره ارزش ادبى طاقديس ، همين قدر مى توان گفت كه غث و سمين در او بسيار است . برخى ابيات آن در اوج فصاحت و زيبايى لفظ است و گاه نيز ابيات سست بدان راه يافته است .

     

    ملا احمد نراقى به پيروى از مقتداى خود در شعر ،‌ يعنى مولوى، چندان به آرايش هاى لفظى و فصاحت رسمى اعنمام نداشت و اگر چه در كتاب او اشعار بسيارى را مى توان يافت كه با بهترين قطعات مثنوى مولوى و منطق الطير عطار پهلو مى زند. در مجموع ، همه همّ خود را بر سر اين كار نگذاشته است .

     

    به گفته آقاى حسن نراقى در مقدمه طاقديس : يكى از نويسندگان متتبع در ادبيات فارسى درباره يك قطعه جذاب از طاقديس و گوينده آن مى نويسد:

     

    به واسطه استغراق اوقات او در تدريس و تدرب براى رفع كسالت و تفريح دماغ ،‌گاهى شعر هم مى سرود، ليكن كثرت اشتغال و مجال تصحيح و مراجعه را نمى داده . بدين جهت در آثار نظميه ايشان شعرهاى سست ديده مى شود.

     

    راجع به قطعه جذاب او چون تا كنون از فضلاى نخبه حتى استاد مرحوم از فضلاى نخبه حتى استاد مرحوم اديب نيشابورى هم شنيده ام كه اين قطعه را به مولوى نسبت داده در حالى كه در اين اشتباه چندان معلوم نيستند؛ زيرا از حيث رشاقت لفظ و رقت معنى و متانت و جذب در مقامى است كه با اشعار مولوى اشتباه مى شود. آن قطعه بلند،‌ با اين ابيات آغاز مى شود:

     

    از قضا مجنون ز تب شد ناتوان

     

    فصد فرمودش طبيب مهربان

     

    آمد آن فصّاد و پهلويش نشست

     

    نشترى بگشود و بازويش ببست

     

    گفت مجنون از دو چشم خون چكان

     

    كز كدامين رگ كنى فصد اى فلان

     

    گفت از اين رگ ، گفت از ليلى پر است

     

    اين رگم همپر گوهر است و پر دراست …..

     

    مرحوم ملا احمد نراقى در چندين جاى طاقديس درباره سياست سخن گزارى خود، سخن گفته است .

     

    در جايى ، همچون مولانا، قافيه انديشى و در انديشه وزن و سجع بودن را سزاوار خود نمى داند و خود را در خلوتى مى بيند كه سخن را در آن جا ، جايى نيست و از طبع خود مى خواهد كه « بى زبان مى گو حديث دلبران » زيرا « يار در بند لفظ و سجع نيست».[16]

     

    انديشه ورزى در طاقديس

     

    فرزانه نكته سنج نراق در طاقديس – همانند ديگر آثارش – نكته هاى بديع و ارزنده بسيار دارد. غير از نكات كلى و اساسى كه در ذيل عنوان هاى متعددى آمده است ، هر از گاه به مناسبت ، آموزه هاى ريز و درشتى از مكتب عرفان را نيز بازگو مى كند.

     

    طاقديس با حكايت پادشاهى آغاز مى شود كه سخت به طوطى خويش علاقه داشت. شاه اراده مى كند كه طوطى او ، چندين زبان بياموزد و او را از سر همگان با هر زبانى ، آگاه سازد. بدين رو ، او را به جزيره اى مى فرستد كه تا پايتخت ،‌شش ماه فاصله بود. پيش از فرستادن طوطى به جزيره دور دست ، از او عهد و پيمان مى گيرد كه وى را فراموش نكند و در آن جا نزد پيرى روى كه «‌در نصيحت گسترى جفت من است » . طوطى راهى سفر مى شود و به جزيره مى رسد اما عهد نگاه نمى دارد و بلاها مى بيند اين قصه پايانى خوش دارد و فاضل نراقى ظرايف بسيارى در لا به لاى آن مى گويد. مثلاً در وصف پير جزيره ، شرح عميقى از حديث «‌من مات و لم يعرف امام زمانه فقد مات ميته الجاهليه» مى دهد و دربارهء عليت ميل شاه به آموختن زبان هاى متفاوت از سوى طوطى ، به نكات مهمى در خلقت انسان اشاره مى كند. نظير اين حكايت و نكته سنجى هاى ميانى آن در طاقديس فراوان است و فقط اشاره و نمايه سازى برخى از آن ها ،‌مقال و مجالى ديگر مى طلبد.

     

    از نكات خواندنى و دلپذير در طاقديس ، جنبه انتقادى و اصلاحى آن است . مرحوم ملا احمد نراقى در جاى جاى طاقديس ، از اين كه برخى عالمان دين از عمل بركنارند و مهم تر از آ“ عمر خويش را صرف جزئياتى مى كنند كه به كار كسى نمى آيد، بر مى آشوبد و گاه ابيات نغزى مى آفريند.

     

    چند تخييلى به هم در مى نهى

     

    خويش را عالم نهى نام آنگهى

     

    فقه خوب آمد ولى بهر عمل

     

    نى براى بحث و تعريف و جدل

     

    پشگلى گر جست از گون بزى

     

    كور شد ز آن چشم مرد هرمزى

     

    آن ديت آن به صاحب بز بود؟

     

    يا ديت بر قاضى هرمز بود؟

     

    اين غلط باشد غلط اندر غلط

     

    صرف كردن عمر خود را زين نمط

     

    همچنين از اين كه گاه نام ظن و تخيل هاى خود را فلسفه و حكمت مى نهيم ، خورده مى گيد و مى گويد:

     

    ظن و تخيلى به هم يافتن

     

    نام آن را علم و حكمت ساختن

     

    در ضمن حكايت شكم پرستى كه از قرآن كريم ، فقط « كلوا و اشربوا » را آموخته بود ، قدج تند و تيزى نصيب اهل فلسفه مى كند و آنان را به بى مبالاتى در دين و خطاهاى آشكار در عقايد ،‌ متهم مى نمايد. او از اين كه گروهى «‌محو فلسفه »‌ شده اند و از تشريح حيوان و نبات سخن مى گويند، اما از احكام دين بى خبرند، سخت بر مى آشوبد و مى گويد:

     

    نغز مى گويد اشارات شفا

     

    مبتلا ليكن بى درد و دوا

     

    همين شدت و حدّت را در تنقيص و تقبيح صوفيان عصر خود دارد:

     

    هيچ دانى چيست صوفى مشربى

     

    ملحدى ،‌بنگى ، مباحى مذهبى

     

    قيد شرع از دوش خود افكنده اى

     

    كهنه انبانى ز كفر آكنده اى

     

    راه و رسم صوفيان خواهى تمام

     

    حلق و جلق و دلق باشد والسلام [17]

     

    سپس حكايت تلخى از سرنوشت ساده مردى را مى آورد كه مريد يكى از صوفيان شده بود.[18] پس از اتمام حكايت ، به سراغ فقيهان بى عمل مى رود و از آنان مى خواهد كه در كنار « فقه اعضا» به «‌فقه جان » نيز بپردازند:

     

    فقه اعضا را سراسر خواهده اى

     

    نيك اندر فقه جان درمانده اى [19]

     

    نراقى در طاقديس ، چندين آيه و روايت را شرح و تفسير مى كند و ديدگاه هاى علمى خود را درباره مسائل دينى ، با زبانى روشن و گويا، باز مى گويد. وى « امانت »‌ را در آيه «‌انا عرضنا الامانه …» [20]

     

    كه در پايان سوره احزاب آمده است ، بر « اختيار» حمل مى كند .[21]

     

    و از اين گونه تفسيرها بسيار دارد. همچنين روايات فراوانى را به شرح مى گيرد و به طريق اهل معرفت ،‌ درباره آنها سخن مى گويد؛ از جمله روايت « الطريق الى الله ……[22] و حديث «‌لو لا ان الشياطين ….[23] و روايت « نيه المؤمن خير من عمله….[24]

     

    در همه اين شرح و تفسيرها ، كمابيش نظريه پردازى هاى محدثانه وعارفان در هم مى آميزد و خواننده را به جهانى از معنا رهنمونند.

     

    در ذيل عنوان «‌شرح قدسى كنت كنزاً مخفياً ….» مى گويد:

     

    ….جملگى عاشق ظهور خويش را

     

    در طلب مرآت نور خويش را

     

    خواست تا رزاقى اش گردد عيان

     

    آفريد آن طايفه محتاج نان

     

    تا رسد از قهر جانسوزش خبر

     

    كفر و اهريمن برآورند سر

     

    خواست تا غفاريش گردد پديد

     

    اهل جرم و معصيت را آفريد

     

    اى گنه كاران كنون با صد اميد

     

    خانه غفاريش را در زنيد….[25]

     

    مثنوى معنوى مولانا كه به گفته جامى ، «‌هست قرآنى به لفظ پهلوى » به حتم مهمترين اثر عرفانى منظوم در همه جهان بشرى است . پس از او ، بسيارى از عارفان و شاعران ، دست به تقليد يا تحقيق درباره آن يازيدند ،‌اما جز بر اهميت و آبروى مثنوى مولانا نيفزودند. با اين همه ،‌قصد ساختن كتابى به عمق و شيوه مثنوى ، خود همتى بلند مى طلبد ،‌ هر چند از سر تقليد و دنباله روى.

     

    بى هيچ شك و واهمه اى مى توان طاقديس را در همه اضلاع لفظى و اكثر زواياى معنوى ، نوعى همانند سازى با مثنوى دانست. شباهت ها ، آن چنان است كه مطالعه حتى چند بيت از طاقديس ، خواننده را به دنياى مثنوى مولانا خاطر نشان مى سازد و گويى دفترى ديگر – البته با كم و كيفى نازل تر – از همان ديوان را مى خواند. با اين همه ، مرحوم ملا احمد نراقى در طاقديس ، مولانا را به احترام و سپاس ياد نمى كند و در جايى از وى خرده مى گيرد بر خلاف كتاب اخلاقى « معراج السعاده»‌ كه هماره به ابيات ناب مثنوى تمسك مى كند، در طاقديس كه تمام آن در فضا و اسلوب مثنوى است به چشم عنايت بدو نمى نگرد.[26]

     

    همانندى هاى طاقديس و مثنوى معنوى از نوع ادبى و وزن آغاز مى شود و تا همه شكل هاى گفتارى و طريقه معرفت گسترى پيش مى رود. آرى ، طاقديس در يك جا، راه خود را از مثنوى جدا مى كند ، و آن در اشاره به احاديث شيعى و حكايات مربوط به ائمه هدى (ع) است كه در مثنوى بسيار اندك شمار است .

     

    طاقديس به شيوه سخنرانى هاى مذهبى در محافل شيعى با ذكر مصايب اهل بيت (ع) پايان مى پذيرد و بدين رو ، تفاوت آشكارى با مقتدا و مرجع تقليد خود پيدا مى كند. مرحوم ملا احمد نراقى آخرين حكايت طاقديس را به مقتل منظومى تبديل مى كند كه از « پيغام آوردن جبرئيل به حضرت رسول و شهادت امام حسين » [27]

     

    آغاز مى شود و انجام آن « اجازه خواستن حضرت على اكبر از حضرت براى رفتن به جهاد [28] است . اگر به اين مقطع حزن انگيز ، اشارات شاعر را به پاره اى از دعاى كميل و داستان هايى از حسنين (ع) و …. بيفزاييم ، خواهيم ديد كه طاقديس از اين حيث ، به كمال راه خلاف منظومه هاى بزرگ عرفانى را پيموده است .

     

    طاقديس همانند مثنوى ، بر وزن زمل محذوف ( فاعلاتن فاعلاتن فاعلات ) است و مانند آن بى مقدمه و حمد و ثناى الهى آغاز مى گردد. اين گونه مطلع آورى و آغازيدن ، اختصاص به مثنوى معنوى دارد و به حتم ، جناب نراقى در اين شيوه نيز پيرو مولانا است . نخستين بيت طاقديس كه مطلع نخستين حكايت آن نيز هست ، بسيار شبيه بيت نخست حكايت اول مثنوى است .

     

    طاقديس :

     

    اى رفيقان بشنويد اين داستان

     

    بشنويد اين داستان از راستان[29]

     

    مثنوى:

     

    بشيويد اى دوستان اين داستان

     

    خود حقيقت نقد حال ما است آن

     

    و چون حكايت هر دو مربوط به شاهى از شاهان لايق است وصف شاه در هر دو به يك شيوه صورت گرفته است مثلا نيراقى اين شاه را هم مالك جهان مى شمارد و هم مالك الملك جان كه در مثنوى نيز چنين است :

     

    بود شاهى در زمان پيش از اين

     

    ملك دنيا بودش و هم ملك دين[30]

     

    از همه شگفت تر شيوه نراقى در سخن گسترى و داستان سرايى و نكته گويى است كه بسيار شبيه و همگون با شيوه مولانا در مثنوى است و از آن شگفت تر گريزهاى طاقديس كه آن را بى نهايت به مثنوى شبيه و مانند مى كند. مى دانيم كه مولانا در مثنوى هر از گاه از مسير سخن خارج مى شود وفيل خيالش ياد هندوستان وصل مى كند در چنين مواقعى مولوى عنان از كف مى دهد و مثنوى را به راهى مى برد كه دلخواه او است نه پسند عقل و اسلوب شعر و سخن از اين تداعى هاى شگفت و نابهنگام به گريز ياد مى كنند و هر دو كتاب ( طاقديس و مثنوى ) مشحون است از آن . در مثنوى نمونه روشن آن داستان « محمود و اياز»‌ در دفتر ششم است كه ناگهان در اثناى داستان مولانا به ياد اياز و محبوب خود مى افتد و از سلطان محمود و اياز مى خواهد كه بايستند و قصه او را بشنوند كه بسى شور انگيزتر است :

     

    اى اياز از عشق تو گشتم چو مو

     

    ماندم از قصه تو قصه ى من بگو

     

    بس فسانه عشق تو خواندم به جان

     

    تو مرا كافسانه گشتستم بخوان

     

    چنين گريزهايى در طاقديس نيز فراوان است و معمولا به مناجاتى خالصانه با خوداوند مى انجامد و چنان در طاقديس فراوان و پخش است گه نگارنده را از آوردن نمونه و شاهد بى نياز مى كند.

     

    تو در تو كردن حكايات نيز وجه شبه ديگرى است كه طاقديس را تالى و ثانى مثنوى كرده است . فاضل نراقى نيز همچون مولانا در مثنوى هنوز حكايتى را به انجام نرسانده است كه به مناسبت بر سر حكايتى ديگر مى رود و گاه به دليل طولانى شدن حكايت فرعى به خود نهيب مى زند كه خواننده منتظر شنيدن حكايت اصلى است :

     

    اى صفايى ! اين سخن را واگذار

     

    رانكه اصحابند اندر انتظار[31]

     

    ديگر از شباهت هاى روشن و مهم طاقديس با مثنوى ، نوع نتيجه گيرى آن دو است . مولانا بر خلاف اسلاف خود و حتى پسينيان براى گفتن نتيجه و نكته اى كه در حكايت او است منتظر تمام شدن حكاست نمى شود و در هر جاى داستان گريزى و نتيجه اى و نكته اى به چنگش مى آيد در همان جا باز مى گويد و وقت را غنيمت مى شمارد. اين شيوه در منظومه هايى مانند منطق الطير عطار ، بوستان سعدى و حديقه الحديقه سنايى نيز به چشم نمى آيد و به حتم از بدايع مثنوياست به مقتضاى اين روش بيانى و سياست گفتارى مولانا از هر گوشه داستان معرفتى مى آفريند و از هر شخصيت حكايت ، اسطوه اى . طابق النعل بالنعل ، طاقديس نيز چنين است فرزانه نراق هر جا هر نكته معرفت آموزى كه به ذهن زنده و بيدارش مى رسد آن را مغتنمى مى شمارد و همان جا به شعر در مى آورد. در عين حال در پايان حكايات نيز نتيجه اى كلى و فراگير به دست خواننده مى دهد.

     

    از ديگر مشابهت هاى طاقديس با مثنوى استفاده از كلمات غير رسمى و گاه خارج از عرف محاورات عالمانه است . روشن است كه ملاى رومى هيچ گونه مبالاتى در استفاده از كلمات ركيك و نامعمول در عرف خاص ندارد به همين منوال در طاقديس نيز گاه شاهد چنان كلماتى نيز هستيم كه البته به دليل فضا و شيوه ادبى شاعر تو جيه ناپذيرند. مولانا خود در جايى از مثنوى روشن كرده است كه چرا قادر به پرهيز از كلمات و عبارات ركيك نيست :

     

    در چنان مستى مراعات ادب

     

    خود نباشد ور بود باشد عجب

     

    جمع صورت با چنان معناى ژرف

     

    نيست ممكن جز ز سلطان شگرف

     

    اين توجيه صوفيانه ترك ادب را به دليل آن كه در حين مستى ممكن نيست مجاز مى شمارد و بر عدم جمع ميان صورت و معنا صحه مى گذارد.

     

    در طاقديس كمابيش گاه كلماتى به ابيات راه پيدا كرده اند كه سزاوارى ورود به كتب و مقالات علمى و يا سخنان سنگين معنا دار را قاعدتاً ندارند ؛ اما گويا فرزانه نراق نيز به مشكل «‌جمع صورت با چنان معناى ژرف »‌دچار بوده است .

     

    غير از همه آنچه گفته آمد ، ساختار كلى و هندسى طاقديس نيز بسيار شبيه به نقشه داخلى ساختمان مثنوى است . طاقديس نيز مانند مثنوى به فصول و بخش هاى معنا دار و با مرزهاى روشن تقسيم نشده است . بلكه يك جايى صفه اول پايان مى پذيرد بدون اين كه علائم اتمام به چشم آيد . سپس مطالب تحت عنوان « صفه دوم »‌ آغاز مى شود و هيچ برنامه اى در آن اتمام و اين آغاز نيست . با اين تفاوت كه مثنوى بخش هاى مجزاى خود را « دفتر» ناميده است و طاقديس همين بخش هاى مثلا ميزا را « صفه » نام گذارى كرده است . از قضا صفه اول طاقديس به همان دليل يا بهانه پايان مى پذيرد كه دفتر اول مثنوى به انجام مى رسد. مولانا در پايان دفتر اول سخن از مانعى درونى مى گويد كه او را از گفتن باز مى دارد. معلوم نيست چه پيش آمده بود ؛ ولى مولانا ناگهان نطق خود را بسته مى بيند و سخنش را خاك آلود .

     

    سخت خاك آلود مى آيد سخن

     

    آب تيره شد سر چه بند كن

     

    تا خدايش باز صاف و خوش كند

     

    او كه تيره كرد هم صافش كند

     

    صبر آرد آرزو رانى شتاب

     

    صبر كن ولله اعلم بالصواب [32]

     

    بدين ترتيب دفتر اول پايان مى پذيرد و دفتر ديگر با عذر از تاخير آغاز مى شود و اين كه :

     

    مدتى اين مثنوى تاخير شد

     

    مهلتى بايست تا خون سير شد.[33]

     

    شگفتا كه فرزانه نراق نيز صفه نخست طاقديس را به همين شكل و شمايل تمام مى كند و صفه دوم را اين گونه مى آغازد:

     

    روزگارى از سخن لب دوختم

     

    تا سخن از شاه خود آموختم

     

    مدتى بودم چو طفل شير نوش

     

    گنگ و خاموش و سراپا جمله گوش

     

    تا زبانم لطف آن شه باز كرد

     

    پس سخن در مدح شه آغاز كرد[34]

     

    باقى ابيات نيز كاملاً در حال و هواى طليعه هاى دفاتر مثنوى است .

     

    در پايان اين مقاله نگارنده نمى تواند شگفتى خود را از تعريض تند و هشمگينانه فاضل نراقى به مولوى پنهان كند . وى در بيان فرق ميان عقل و ادراك به مناسبت به سراغ مولوى مى رود و او را « بيچاره نفس » مى خواند . اين تعريض شگفت انگيز شايد به دليل روحيه ضد صوفى گرى فاضل باشد و شايد اختلاف مذهب وى را به چنين سخنانى واداشته است به هر روى براى خواننده طاقديس كه از بيت بيت آن بوى مثنوى مولوى به مشامس مى رسد اين دوسه بيت بسيار ناباورانه است :

     

    مولوى گيرم كه فهمد نيك و زشت

     

    راه دوزخ داند و راه بهشت

     

    چون بيچاره ، نفس سركش است

     

    افكند خود را اگر چه آتش است

     

    اين روا آن ناروا داند درست

     

    ليك پايش در عمل لنگ است و سست

     

    فقه و حكمت خواند ،جهلش كم نشد

     

    عالم و دانا شد و آدم نشد…..[35]

    پانوشتها:

    [1] رك : فرهنگ فارسى عميد، انتشارات امير كبير، ص 671

    [2] مثنوى طاقديس ،‌ انتشارات امير كبير ، پيشگفتار مصحح ص 5 به نقل از برهان قاطع.

    [3] در شاهنامه به كوشش پرويز اتابكى بيت مذكور چنين آمده است:

    ز تختى كه خوانى ورا طاقديس كه بنهاد پرويز در اسپريس = اسب ريس، يعنى ميدان اسب دوانى فردوسى در ادامه شرح مفصلى از اين تخت مى دهد از جمله اينكه خسرو پرويز با نگاه به آ“ تخت اوضاع فلكى و حوادث كشور خويش آگاه مى شد ـ ر ك :‌همان ابيات 3 – 3711).

    [4] هوشنگ اتخاد، پژوهشگران معاصر ايران فرهنگ معاصر ج 2 فصل چهارم ص 515

    [5] طاقديس ، پيشگفتار مصحح ص 5 به نقل از برهان قاطع

    [7] همان ص 178

    [8] درباره شباهت هاى مثنوى با كتب آسمان در پاره اى جهات نگاه كنيد به :

    رضا بابايى ، مولوى و قرآن ، انجمن معارف اسلامى ايران ص 9-26

    [9] مولوى ، مثنوى مهنوى تصحيح نيكلسون دفتر سوم ابيات 6-4233

    [10] همان ابيات 41-4237

    [11] همان ابيات 4-4243

    [12] قرآن كريم اين نقدهاى ظاهر بينانه را چندين جاى گزارش كرده است از جمله سوره هاى انعام ،‌آيه 35 و انفال آيه 31 و نحل آيه 24 و مومن آيه 83

    [13] رك : رضا بابايى ،‌حكايات پارسيان ،‌نشر هستى نما ، مقدمه نگارنده در اين مقدمه به تفصيل درباره ارز و ارزش حكايات و تمثيلات كهن فارسى و كارآيى آنها سخن گفته است .

    [14] ر . ك :‌عبدالحسين زرين كوب سر نى ،‌ انتشارات علمى ، ص 17-67

    [15] مع الاسف ، موفق به سرودن صفه هاى سه و چهار نمى شود.

    [16] همان ، ص 11

    [17] همان ص 120

    [18] همان ص 120-123

    [19] همان ص 124

    [20] سوره احزاب آيه 33

    [21] صاقديس ص 304و311

    [22] همان ص 206

    [23] همان ص 33

    [24] همان ص 104

    [25] همان ص 102

    [26] همان ص 183

    [27] هما ، ص 414

    [28] همان ص 430

    [29] همان ص 215

    [30] مثنوى معنوى دفتر اول بيت 36

    [31] طاقديس ص 97

    [32] آخرين ابيات دفتر اول مثنوى

    [33] بيت نخست دفتر دوم

    [34] ابيات آغازين صفه دوم

    [35] طاقديس ص 283

    منبع: سايت بنياد انديشه اسلامى

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد