مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Wednesday 23 September 2020 - الأربعاء 06 صفر 1442 - چهارشنبه 2 7 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • عذاب قانون‏شكنان و تماشاچيان‏  
  • 1392-10-08 19:1:44  
  • تعداد بازدید : 32   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • عذاب قانون‏شكنان و تماشاچیان‏
    عصر پیامبرى حضرت داوود علیه‏السلام بود. در این عصر گروهى در شهر ایله كه در ساحل دریاى سرخ قرار داشت، زندگى مى‏كردند،
     عصر پیامبرى حضرت داوود علیه‏السلام بود. در این عصر گروهى در شهر ایله كه در ساحل دریاى سرخ قرار داشت، زندگى مى‏كردند، خداوند آن‏ها را از صید ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پیامبران این نهى خدا را به آن‏ها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت میكردند كنار دریا ظاهر مى‏شدند ولى روزهاى دیگر به قعر دریا مى‏رفتند.
    دنیاپرستان بنى اسرائیل براى صید ماهى فراوان، كلاه شرعى و نقشه عجیبى طرح كردند و آن نقشه این بود كه حوضچه‏ها و جدول‏هایى در كنار دریا درست كنند، به طورى كه ماهى‏ها به آسانى وارد حوضچه شوند، و آن‏ها را روز شنبه در آن حوضچه‏ها محبوس نمایند، و روز یكشنبه اقدام به صید آن‏ها كنند و همین نقشه عملى شد.
    با همین نیرنگ و ترفند ماهى زیادى نصیبشان مى‏گردید و ثروت سرشارى را از این راه به دست مى‏آوردند و مدتى زندگى را به این منوال پشت سر نهادند.
    در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگى مى‏كردند، اینها مطابق روایاتى كه نقل شده سه دسته بودند: یك دسته از آن‏ها (حدود هفتادهزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یك دسته از آن‏ها كه حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى‏كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهى كنندگان مى‏گفتند: لِمَ تَعِظُونَ قَوماً اللهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهم عذاباً شدیداً؛
    چرا قومى را كه خدا هلاكشان مى‏كند یا عذاب بر آن‏ها نازل مى‏كند، پند مى‏دهید؟
    نهى‏كنندگان در پاسخ مى‏گفتند: ما این قوم را پند مى‏دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظیفه‏اش را انجام نداده و معذور نیست؟)
    كوتاه سخن آن كه: گفتار این دسته كه مكرر نهى از منكر مى‏كردند، تأثیر نكرد، وقتى كه در گفتار خود اثر ندیدند از آن‏ها دورى كرده و در قریه دیگرى سكونت نمودند و با خود گفتند: هیچ اطمینانى نیست، چرا كه ممكن است ناگهان نیمه شبى عذاب نازل شود و ما در میان آن‏ها باشیم.
    پس از رفتن آن‏ها، شبانگاه خداوند تمام ساكنین شهر ایله را به صورت بوزینه‏ها مسخ كرد. صبح كه شد كسى دروازه شهر را باز نكرد، نه كسى وارد مى‏شد و نه كسى از شهر بیرون مى‏آمد خبر این حادثه به روستاهاى اطراف رسید، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع، كنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساكنان آن جا به طور كلى به صورت بوزینه‏ها مسخ شده‏اند، و همه آن‏ها بعد از سه روز هلاك شدند.
    امام صادق علیه‏السلام مى‏فرماید: هم آنان كه این حیله را كردند و هم آنان كه در برابر این قانون شكنى، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولى آنان كه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات یافتند. آرى این است مجازات قانون شكنان و آنان كه، مفاسد را مى‏بینند ولى تماشا كرده و بى تفاوت مى‏مانند.
    نكته قابل توجه در این داستان این كه: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله گرى و بى ارادگى و تقلید كوركورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتى استعمارزده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقلید بى قید و شرط، در حقیقت آن‏چه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به این سیه روزى كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و میمون صفتى آن‏ها بود، گروهى همچون میمون (كه گاهى حیله مى‏كند) از راه حیله وارد شدند، در صورتى كه قطعا داشتند قانون شكنى مى‏كنند و گروهى دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده سكوت كردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آن‏ها فرمود:
    كُونوا قِرَدَة خاسِئینَ؛
    بشوید بوزینگان خوارشده.
    امام سجاد علیه‏السلام فرمود: اهالى روستاهاى اطراف آمدند و از دیوار قلعه ایله بالا رفتند دیدن همه اهل قریه از زن و مرد، میمون شده‏اند. اهالى روستاهاى خویشان و دوستان خود را مى‏شناختند، نزد آن‏ها رفته و از تك تك آن‏ها مى‏پرسیدند آیا تو فلانى نیست؟ او گریه مى‏كرد و با سرش اشاره مى‏نمود و مى‏گفت: آرى، همانم. آن‏ها سه روز همین گونه ماندند، روز سوم طوفان شدیدى برخاست همه آن‏ها را به دریا افكند و به این ترتیب همه آن‏ها نابود شدند، و به طور كلى هر انسانى كه بر اثر عذاب الهى مسخ شد بعد از سه روز به هلاكت رسید.
    ویژگى‏هاى همسایه داوود علیه‏السلام در بهشت‏
    روزى داوود علیه‏السلام عرض كرد: خدایا همسایه من در بهشت كیست؟ خداوند به او وحى كرد: او متَّى پدر حضرت یونس است.
    داوود علیه‏السلام از خداوند اجازه خواست تا به زیارت و دیدار متّى برود. خداوند اجازه داد داوود دست پسرش سلیمان علیه‏السلام را كه در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به دیدن متّى رفتند.
    پس از ورود به خانه متّى، دید خانه او بسیار ساده و با حصیر ساخته شده است، ولى متّى نبود. از همسر متّى پرسید: متى كجاست؟ او گفت: براى كندن هیزم به بیابان رفته است. داوود و سلیمان صبر كردند تا متى آمد، دیدند پشته‏اى از هیزم بر پشت گرفته است و پس از رسیدن هیزم را به زمین گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: كیست كه این مال حلال را به درهمى از حلال از من خریدارى نماید؟
    داوود و سلیمان علیهماالسلام جلو آمدند و سلام كردند. متى آن‏ها را به خانه برد. مقدارى گندم خرید و آسیا كرد، و در گودالى از سنگ خمیر نمود. سپس آن را بر روى آتش نهاد و پخت. آن گاه آن را با آب مقدارى نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ایشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آن‏ها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‏اى كه به دهان مى‏گذاشت در آغاز آن بسم‏الله مى‏گفت و پس از خوردن آن اَلْحَمْدُلِلَّه را به زبان مى‏آورد. تا این كه اندكى آب نوشید و آن گاه گفت:
    خدا را سپاس مى‏گویم، اى خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامتى دادى، و مرا دوست خود گردانیدى و آن همه نعمت را كه به من داده‏اى به چه كسى دیگرى دادى؟ زیرا گوش، چشم و دست‏ها و همه اعضایم سالم است، و به من نیرو بخشیدى تا به كندن هیزم بپردازم و آن را بیاورم و بفروشم، هیزمى را كه در كشت آن زحمتى نكشیده‏ام، كسى را فرستادى تا آن را از من خریدارى كند، و من از بهاى آن گندم را تهیه كنم، كه خودم از آن گندم را نكاشته‏ام، و برایش زحمت نكشیده‏ام، و سنگى را در اختیار نهادى تا گندم را آرد كنم، و آتشى را در اختیار نهادى تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براى اطاعت تو تقویم كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است. آن گاه با صداى بلند و جانسوز گریه كرد.
    داوود علیه‏السلام به سلیمان علیه‏السلام گفت: فرزندم! سزاوار است چنین بنده‏اى در بهشت داراى مقام ارجمند، باشد زیرا بنده‏اى شاكرتر از متّى ندیده‏ام.
    گفتگوى خدا با داوود علیه‏السلام‏
    خداوند به حضرت داوود علیه‏السلام وحى كرد:

    چرا تو را تنها، دور از مردم مى‏نگرم؟

    داوود: من به خاطر تو از آن‏ها دورى گزیدم، آن‏ها نیز از من دور شدند.

    خداوند چرا تو را خاموش مى‏نگرم؟
    داوود: خوف و خشیت از مقام تو، مرا خاموش نموده است.
    خداوند چرا تو را آن گونه مى‏نگرم كه همواره مشغول عبادت من هستى؟
    داوود: حب و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است.
    خداوند چرا تو را فقیر مى‏نگرم، با این كه به تو از نعمت‏ها، عطا كرده‏ام؟
    داوود: اداى حق تو، مرا فقیر ساخته است.
    خداوند چرا تو را این گونه خاشع و فروتن مى‏نگرم؟
    داوود: عظمت و جلالت كه قابل توصیف نیست، مرا ذلیل و فروتن كرده است.
    خداوند تو را به فضل و رحمت خود بشارت مى‏دهم، و آن چه را دوست دارى در روز ملاقات (قیامت) براى تو فراهم است، از مردم فاصله نگیر، در اخلاق نیك با آن‏ها محشور باش و از اخلاق زشت آن‏ها دورى كن، كه در این صورت، در قیامت به آن چه خواستى، از جانب من به آن نایل مى‏شوى.
    هدایت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است‏
    روزى حضرت داوود علیه‏السلام به تنهایى به سوى بیابان حركت مى‏كرد. مى‏خواست به جاى خلوتى (مثلاً یكى از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت كند. خداوند به او وحى كرد: تنها كجا مى‏روى؟ او عرض كرد: شوق دیدارت مرا به آن داشته تا در جاى خلوت با تو به راز و نیاز پردازم.
    خداوند به او فرمود: به میان مردم باز گرد، و به هدایت مردم همت كن. كه اگر بنده گنهكارى را از گناه باز دارى و او را به سوى هدایت بكشانى نام تو را جزء بندگان شایسته و استوارم ثبت مى‏كنم.
    داوود علیه‏السلام فرمان خدا را اطاعت كرد و به میان قوم بازگشت و به هدایت آن‏ها مشغول شد.
    داوود علیه‏السلام بر سر كوه عرفات‏
    مراسم عرفات بود. حاجى‏ها سراسر اطراف كوه عرفات را فراگرفته بودند، و به دعا و مناجات اشتغال داشتند. از امام صادق علیه‏السلام نقل شده فرمود: حضرت داوود علیه‏السلام وارد سرزمین عرفات شد، و تصمیم گرفت بالاى كوه برود و در همان جا تنها به عبادت خدا مشغول گردد (شاید مى‏خواست ادب در دعا را رعایت كند، زیرا در كنار مردم، صداهاى مختلف در داخل هم مى‏شدند و مخلوط مى‏گشتند) بالاى كوه رفت و در آن جا به دعا و مناجات پرداخت. پس از پایان اعمال، جبرئیل از سوى خداوند نزد او آمد و گفت: پروردگارت مى‏گوید: چرا بر بالاى كوه رفتى، آیا گمان بردى كه صداى كسى بر من پنهان مى‏ماند؟ سپس جبرئیل او را به قعر دریاى جده برد. در آن جا سنگى بزرگ را دید. آن را شكست. ناگاه كرمى در میان آن سنگ دیده شد. آن كرم گفت: اى داوود! پروردگارت مى‏فرماید: من صداى این كرم را در دل این سنگ كه در قعر این دریا است مى‏شنوم، آیا گمان مى‏كنى كه صداى كسى از من پنهان بماند؟
    پایان عمر داوود علیه‏السلام‏
    حضرت داوود علیه‏السلام صد سال عمر كرد، كه چهل سال آن را بر مردم حكومت و رهبرى نمود. او كنیزى داشت كه وقتى شب فرا مى‏رسید همه درها را قفل مى‏كرد، و كلیدهاى آن‏ها را نزد داوود علیه‏السلام مى‏آورد. شبى مردى را در خانه دید، پرسید: چه كسى تو را وارد خانه كرد؟
    او گفت: من كسى هستم كه بدون اجازه شاهان بر آن‏ها وارد مى‏گردم. داوود علیه‏السلام این سخن را شنید و گفت: آیا تو عزرائیل هستى؟ چرا قبلا پیام نفرستادى تا من براى مرگ آماده گردم؟
    عزرائیل گفت: من قبلا پیامهاى بسیار براى تو فرستادم.
    داوود علیه‏السلام گفت: آن پیام‏ها را چه كسى براى من آورد؟
    عزرائیل گفت: پدرت، برادرت، همسایه‏ات و آشنایانت كجا رفتند؟
    داوود علیه‏السلام گفت: همه مردند.
    عزرائیل گفت: آنها پیام رسان‏هاى من به سوى تو بودند كه تو نیز مى‏میرى همان گونه كه آن‏ها مردند.
    سپس عزرائیل جان داوود علیه‏السلام را قبض كرد. او نوزده پسر داشت. در میان آن‏ها، یكى از پسرانش، حضرت سلیمان علیه‏السلام حكومت و مقام علم و نبوت داوود علیه‏السلام را به ارث برد.

     

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد