مرکز مطالعات شيعه
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
Tuesday 04 August 2020 - الثلاثاء 14 ذو الحجة 1441 - سه شنبه 14 5 1399
 
 
مجموعه کتب
 
 
 
 
 
 
كتابخانه بزرگان دین
 

کتابهای حضرت امام خمینی ره

کتابهای شهید مطهری ره

کتابهای حجه السلام قرائتی

کتابهای آیت الله جوادی آملی 

کتابهای آیت الله مکارم شیرازی

 
 
 
 
 
فرقه هاي نوظهور
 
 
 
 
 
 
نمایش مطلب
 
  • داستان حضرت ابراهيم (ع) در قرآن  
  • 1392-10-09 9:27:33  
  • تعداد بازدید : 109   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • داستان حضرت ابراهیم (ع) در قرآن
    نام مبارك حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) در بیست و پنج سوره قرآن، حداقل شصت و نه بار تكرار شده است
     نام مبارك حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) در بیست و پنج سوره قرآن، حداقل شصت و نه بار تكرار شده است.[1] راجع به این پیامبر و حالات گوناگون او از كودكی تا شیخوخیت قریب صد و نود و پنج آیه و نیز سوره‌ای مستقل به نام او در قرآن وجود دارد.
    ابراهیم (علیه‌السلام) نامی است سریانی به نام «اُبٌ رَحیم» بوده یعنی پدر مهربان، سپس «حاء» آن به «هاء» تبدیل گردیده، و بعضی گویند معنی ابراهیم از «بَریٌ مِنَ الاَصنام» و «هامَ اِلی رَبِّه» می‌باشد، یعنی از بت‌ها دوری می‌جسته و به خداوند خویش گرویده است. [2] آن حضرت سه هزار و سیصد و بیست و سه سال بعد از هبوط حضرت آدم (علیه‌السلام) به دنیا آمد.
    اهل تاریخ نام پدر ابراهیم(علیه‌السلام) را تارح (با حاء و خاء) نوشته‌اند.[3] و نام مادرش «اوفا» دختر آذر،[4] و برخی نام وی را «نونا» فرزند كربتا بن كرثی،[5] و گروه سوم «رقیه» دختر لاحج می‌دانند.[6]
    ابراهیم(علیه‌السلام) دومین پیامبر اولوالعزم است، كه دارای شریعت و كتاب مستقل بوده،[7] و دعوت جهانی داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوح(علیه‌السلام) ظهور كرد و سلسله نسب او تا نوح را چنین نوشته‌اند: «ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفكشاذ بن نوح».
    ابراهیم(علیه‌السلام) هنوز متولد نشده بود ككه پدرش از دنیا رفت و آزر عموی ابراهیم(علیه‌السلام) سرپرستی او را به عهده گرفت. از این رو ابراهیم(علیه‌السلام) او را به عنوان پدر می‌خواند.[8]
    این پیامبر بزرگ در شهر «اور» از شهر‌های بابل به دنیا آمد[9] و سرانجام در سن صد و هفتاد و پنج سالگی فوت كرد. او را در باغ عفرون بن صرصر، پهلوی قبر ساره دفن كردند و اكنون مدفن او شهر الخلیل (در كشور فلسطین) نام دارد.[10]
    پادشاه زمان ابراهیم(علیه‌السلام) و اعتقادات مردم
    ولادت ابراهیم(علیه‌السلام) در دوران «نمرود بن كنعان بن كوش بن حام بن نوح»بوده است.
    نمرود علاوه بر بابل، بر سایر نقاط جهان نیز حكومت می‌كرد، چنانكه امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: چهار نفر بر سراسر زمین سلطنت كردند، دو نفر از آن‌ها از مؤمنان به سلیمان بن داوود و ذوالقرنین(علیهماالسلام) و دو نفر از آن‌ها از كافران به نام نمرود و بخت النصر بودند.[11]
    در عصر ابراهیم(علیه‌السلام) علاوه بر بت پرستی، پرستیدن ستاره و ماه و خورشید هم وجود داشته،[12] «بابلیان خدایان زیادی داشتند ... به این ترتیب كه هر شهری خدایی داشت، كه نگاهبان آن بود و شهر‌های بزرگ و روستاها، خدایان كوچكتری داشتند كه آن‌ها را پرستیده و به آنان اظهار علاقه می‌كردند.
    هر چند به طور رسمی، همه در مقابل خدای بزرگ‌ترشان كرنش می‌كردند، ولی پس از آن كه روشن شد، خدایان كوچك جلوه و یا صفات خدایان بزرگ‌ترند. رفته رفته تعداد خدایان اندك شد و بدین سان «مردوك» عنوان خدای بابل را، كه بزرگ خدایان بابل بود، گرفت.
    پادشاهان، نیاز شدیدی به آمرزش و بخشش خدایان داشتند، از این رو برای آن‌ها پرستشگاه و معبد ساخته و اثاثیه و خوراك و شراب برایشان تهیه می‌كردند».[13]
    چگونگی تولد ابراهیم(علیه‌السلام)[14]
    در زمان تولد ابراهیم(علیه‌السلام) منجمین به «نمرود بن كنعان» خبر دادند: به زودی پسری متولد می‌گردد كه حكومت تو را به هم می‌ریزد و سبب نابودی و از بین رفتن عزت و شوكت تو می‌گردد!
    نمرود كه ادعای خدایی می‌نمود و با استفاده از جهالت مردم، بر آنان حكومت مطلقه داشت، از شنیدن این خبر تكان خورده و به خود پیچید و سؤال نمود: در كجا پدید می‌آید؟ گفتند: در همین بابل عراق.
    نمرود برای پیشگیری از این خطر قطعی دستور داد كه: زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور كلی آمیزش زن و مرد غدغن گردد، و برای زنان باردار نیز مأموران و قابله‌ها را گماشت، كه مواظب آنان باشند و جنس نوزاد را گزارش نموده و چنانچه پسر باشد به قتل برسانند.[15]
    كنترل شدید در همه جا اجرا گردید. جلادان نمرود همه جا را زیر نظر داشتند، نوزادهای پسر را می‌كشتند. كار به جایی رسید كه به نوشته بعضی از تاریخ نویسان هفتاد و هفت تا صد هزار نوزاد كشته شد.[16]
    مادر ابراهیم(علیه‌السلام) بارها توسط مأموران و قابله‌های نمرودی آزمایش و معاینه شد، ولی آن‌ها نفهمیدند كه او باردار است و این از آن جهت بود كه خداوند رحم مادر ابراهیم(ْع) را به گونه‌ای قرار داده بود كه نشانه بارداری آشكار نبود. [17]
    خداوند این وجود با بركت را در رحم مادر از چشم بد اندیشان مصون داشت، تا این كه دوران زایمان فرا رسید در آن زمان قانونی در میان مردم رواج داشت كه زنان در هنگام قاعدگی به بیرون شهر می‌رفتند و پس از پایان آن، به شهر باز می‌گشتند.
    مادر ابراهیم(علیه‌السلام) تصمیم گرفت به بهانه این رسم و قانون از شهر بیرون رود و در آن جا دور از دید مردم، شاهد تولد نوزادش باشد، همین تصمیم اجرا شد، مادر از شهر خارج گردید، به غاری در اطراف شهر پناه آورد و در انتظار قدوم خلیل الله(علیه‌السلام) ثانیه شماری می‌كرد، نخستین روز ذی‌الحجه فرا رسید و خلیل الله(علیه‌السلام) با قدوم خود دنیا را منور، و آیین توحیدی را قوت بخشید.
    مادرش چند روزی در كنار او نشست و از ترس مأموران نمرود نتوانست وی را به منزل منتقل كند، سرانجام برای حفظ او تصمیم گرفت او را در پارچه‌ای پیچیده و درون همان غار بگذارد و برای حفظ او از گزند جانوران، در غار را با سنگ‌هایی مسدود نمود و به شهر بازگشت.
    او به قدرت الهی انگشت ابهامش را می‌مكید و از همان طریق تغذیه می‌كرد و به اندازه چندین برابر دیگران رشد می‌نمود!‌ مادر هم، چند روز یك بار مخفیانه به دیدن فرزندش می‌رفت و به او شیر می‌داد و نوازش می‌كرد.
    به این ترتیب این مادر و پسر، در آن دوران وحشتناك با تحمل مشقت‌ها و رنج‌های گوناگون، به زندگی خود ادامه دادند تا اینكه او دوران كودكی را پشت سر گذاشت و به سن سیزده سالگی رسید.
    یك روز دامن مادر را گرفت و از ا و خواست كه وی را به خانه ببرد، ولی مادر نگران بود و از خطر نمرودیان ایمن نبود. لذا گفت: نور دیده! صبر كن، تا در این باره با سرپرستت (آزر) مشورت كنم و راه‌های انتقال به خانه را بررسی كنم، اگر صلاح باشد بعد نزدت آیم و تو را به شهر می‌برم.
    تا اینكه در یكی از دیدارها در حالی كه هوا رو به تاریكی می‌رفت، ابراهیم(علیه‌السلام) را از غار بیرون برد و با خود به خانه آورد، ولی ابراهیم(علیه‌السلام) از دیدن ستارگان و ماه، و فردایش از دیدن خورشید، خداشناسی و توحید را در عالم آن روز ترسیم كرد و گفت: همه این‌ها دلیل خداشناسی است و نشان می‌دهد كه آفریدگاری این اجرام آسمانی را پدید آورده است، قرآن مجید آن لحظه را در چند آیه بازگو می‌نماید.[18]
    شخصیت حضرت ابراهیم(علیه‌السلام)
    ابراهیم(علیه‌السلام) نزد پیروان ادیان سه گانه یهود و مسیحیت و اسلام دارای جایگاهی والاست. سراسر زندگی آن حضرت كوشش و فداكاری در راه پروردگار خود بود. و وی از جنبه اخلاص و فداكاری در راه عشق به خدا، الگویی زنده برای همه آیندگان است، چنانكه جایگاه والا و برجسته آن حضرت، نهفته در مقام ابوالانبیایی وی بود، دین مبین اسلام همان دین ابراهیم(علیه‌السلام) است.[19]
    ابراهیم(علیه‌السلام) دارای آن چنان جایگاهی است، كه قرآن او را پدر اعراب،[20] و پدر پیامبران پس از او خوانده[21] ، و نیز به خلیل الله و خلیل الرحمن، یعنی دوست خدا ملقب گردیده است.
    گفتگوی ابراهیم با آزر[22]
    آزر عموی ابراهیم(علیه‌السلام) بود، ولی ابراهیم(علیه‌السلام) به خاطر سرپرستی آزر، او را پدر می‌نامید.
    وی تصمیم گرفت، نخست آزر را به خداپرستی دعوت كند، از این رو با آزر به گفتگو پرداخت، چنانكه در قرآن می‌فرماید: هنگامی كه ابراهیم(علیه‌السلام) به پدرش –عمویش- آزر گفت: ای پدر! چرا بت بی‌جان كه چشم و گوش ندارد، و هیچ رفع نیازی از تو نمی‌كند، می‌پرستی؟
    ای پدر! علمی را به من آموخته‌اند كه تو از آن بهره‌ای نداری؛ پس از من پیروی كن، تا تو را به راه راست هدایت كنم.
    ای پدر! هرگز شیطان را نپرست، چرا كه شیطان نسبت به خدای رحمان سخت نافرمان است.
    ای پدر! من از تو بیمناك هستم كه عذاب خداوند رحمان بر تو فرا رسد و یار و یاور شیطان باشی.
    آزر گفت: ای ابراهیم! مگر تو از خدایان من روگردان شده‌ای؟ اگر از مخالفت بت‌ها دست برنداری، تو را سنگسار خواهم كرد و اكنون برای مدتی طولانی از من دور شو.
    ابراهیم(علیه‌السلام) در پاسخ گفت: تو به سلامت باشی، من از خدا برایت آمرزش می‌خواهم، كه خدایم درباره من بسیار مهربان است، من از شما و بت‌هایی كه به جای خدا می‌پرستید، دوری می‌گزینم و خدای یكتا را می‌خوانم و امیدوارم مرا از لطف خویش محروم نگرداند.»[23]
    ابراهیم(علیه‌السلام) از تهدید و هشدار آزر نترسید و با توكل به خداوند به طور مكرر، او را به سوی خدا دعوت نموده و از بت‌ها بر حذر داشت، ولی نتیجه‌ای نبخشید و برای او روشن شد كه آزر دشمن خداست، لذا از او بیزاری جست.[24]
    آوازه مخالفت ابراهیم(علیه‌السلام) با بت پرستی در همه جا پیچیده و به عنوان یك حادثه بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت.
    نمرود پادشاه عصر دستور داد تا ابراهیم(علیه‌السلام) را نزد او حاضر كنند. ابراهیم (علیه‌السلام) را آوردند. نمرود گفت: «خدای تو كیست؟» ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: خدای من كسی است كه زنده گرداند و بمیراند، یعنی مرگ و زندگی به دست اوست.
    نمرود گفت: من نیز چنین توانم كرد. دو زندانی را خواست، یكی را كشت و دیگری را آزاد ساخت – ابراهیم(علیه‌السلام) باز گفت: همانا خداوند خورشید را از طرف مشرق بیرون آورد، تو اگر توانی آن را از مغرب بیرون آور. آن نادان كافر در جواب عاجز ماند و خداوند راهنمای ستمكاران نخواهد بود.[25]
    نمرود دید اگر آشكارا با ابراهیم (علیه‌السلام) دشمنی كند، رسوائیش بیشتر می‌شود، ناچار دست از ابراهیم(علیه‌السلام) كشید، تا در یك فرصت مناسب از او انتقام بگیرد. جاسوسان خود را در همه جا گماشت، تا مردم از تماس با ابراهیم(علیه‌السلام) بترسانند و دور سازند.[26]
    شكستن بت‌ها توسط ابراهیم(علیه‌السلام)
    ابراهیم(علیه‌السلام) از راه‌های مختلف، نمرود مشرك و مردم بت پرست او را به خدای بزرگ دعوت می‌نمود، ولی هیچ اثری نكرد و مردم از ترس نمرود به او ایمان نمی‌آورند.
    وی می‌اندیشید كه چطور توحید را به آن‌هایی كه بت می‌پرستیدند بقبولاند، او در مبارزه خود مرحله جدیدی برگزید و با كمال قاطعیت به بت پرستان اخطار كرد و چنین گفت كه: «به خدا قسم در غیاب شما، نقشه‌ای برای نابودی بت‌هایتان می‌كشم».[27]
    ابراهیم(علیه‌السلام) در پی فرصتی می‌گشت تا اینكه عیدی كه از آن مردم زمان بود، فرا رسید و رسم چنین بود كه همه مردم (جز بیماران) هنگام عید از شهر بیرون می‌رفتند و به گردش می‌پرداختند.
    آن روز همه از شهر بیرون رفتند، حتی ابراهیم(علیه‌السلام) را نیز دعوت كردند كه با آن‌ها به خارج از شهر برود، ولی ابراهیم(علیه‌السلام) در پاسخ دعوت آن‌ها گفت: «من بیمار هستم[28] و نتوانم با شما به گردش پرداخته و از شهر بیرون آیم، (منظور ابراهیم(علیه‌السلام) از این گفتار، دروغ گفتن نبود، زیرا به روش و طریقه مردم زمان خود سخن گفت و آن پندار را بهانه‌ای برای نرفتن به گردش نمود).
    وقتی كه شهر كاملاً خلوت شد، ابراهیم(علیه‌السلام) یك تبر با خود برداشت، و به پرستشگاهی كه بت‌های آنان در آن قرار داشت رفت. دید برخی از بت‌ها در كنار برخی دیگر نهاده شده، بتی بزرگ در صدر همه قرار داشت و در برابر همه آن‌ها قربانی‌های خوراكی و آشامیدنی دید كه برایشان نذر كرده بودند. تا به گمان خودشان، از آن‌ها بخورند.
    ابراهیم(علیه‌السلام) با تمسخر، بت‌ها را مخاطب ساخت: ایا غذا نمی‌خورید؟ و چون كسی پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمی‌گویید؟ و سپس با دست راست خود به وسیله تبری، همه بت‌ها را شكست و قطعه قطعه ساخت و از شكستن بت‌ بزرگ – كه بزرگترین خدایان آن‌ها بود – خودداری كرد و تبر را به دست تبر بزرگ آویخت و سپس معبد را ترك گفت.[29]
    مردم پس از برگزاری مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه بر سر بت‌ها آمده بود، ملاحظه كردند. آنان وحشت زده از خود پرسیدند، كدام فرد ستم پیشه به مقدسات ما چنین كرده است؟
    برخی از آنان گفتند: شنیده‌ایم جوانی به نام ابراهیم(علیه‌السلام) به بت‌ها اهانت می‌كند، و عادت اوست كه از بت‌ها عیب جویی می‌كند، ما تصور می‌كنیم همین شخص است كه دست به چنین عملی زده.
    محاكمه حضرت ابراهیم(علیه‌السلام)
    خبر تعرض به بت‌ها به فرمانروایان رسید و آن‌ها به نیروهای خودمان فرمان دادند، تا ابراهیم(علیه‌السلام) را برای محاكمه در برابر دیدگان مردم حاضر كنند. (و آنان كه شنیده‌اند وی از بت ها عیب‌جویی كرده و آن‌ها را تهدید نموده است، می‌بایست به این مطلب گواهی دهند).
    هنگامی كه ابراهیم(علیه‌السلام) را حاضر كردند، سران حكومت از او پرسیدند: آیا تو با خدایان ما چنین كردی؟
    آن حضرت احساس كرد، فرصت مناسبی برای او پیش آمده، تا به اهداف و واقعیتی كه می‌خواست قوم او به آن اعتراف كنند دست یابد، از این رو با شیوه‌ای حكیمانه در پاسخ آن‌ها گفت: شكننده بت‌ها، بت بزرگ است و سایر بت‌ها گواه بر این كار او هستند، ا گر سخن می‌گویند ماجرا را از آن‌ها بپرسید؟
    مردم به طور ناخودآگاه در ورطه لغزش و اشتباهی كه ابراهیم(علیه‌السلام) آن‌ها را به اعتراف از آن ناگزیر ساخت گرفتار آمدند، برخی از آن‌ها به بعضی دیگر می‌گفتند: شما با پرستش معبودهایی كه قادر به سخن گفتن نیستند و نیز متهم ساختن ابراهیم(علیه‌السلام) بر خود ستم روا داشته‌اید.
    ولی پس از آن كه حقیقت را دریافتند و از شرم سرافكنده شدند، یكبار دیگر به بحث و مناقشه با ابراهیم(علیه‌السلام) پرداختند و گفتند: تو كه می‌دانی این بت‌ها سخن نمی‌گویند، پس چرا از ما می‌خواهی از آن‌ها بپرسیم؟
    اینجا بود كه دلیل و برهان ابراهیم(علیه‌السلام) در گوش آنان طنین افكند و با این سخن رسا، زبان آن‌ها را از سخن گفتن باز داشت: آیا به جای خدا، چیزهایی را كه به شما سود و زیانی نمی‌رسانند، می‌پرستید؟ اف بر شما و معبودانی كه به جای خدا می‌پرستید، آیا اندیشه نمی‌كنید؟‌
    قوم ابراهیم(علیه‌السلام) وقتی كه احساس شكست و رسوایی كردند و از سویی هیچ دلیل و برهانی هم نداشتند، از بحث و مناظره صرفنظر كرده و برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی خود، به زور متوسل شدند و او را محكوم به مرگ با آتش كردند[30] و گفتند: او را در آتش بسوزانید و بدین وسیله خدایانتان را یاری كنید، اگر انجام دهنده این كارید. ولی خداوند با قدرت خویش او را از آتش رهایی بخشید و بنابر فرمان الهی، آتش بر او گلستان شد.[31]
    دلیل ابراهیم(علیه‌السلام) بر بطلان خدایان متعدد
    از بررسی تاریخ چنان برمی‌آید كه: در زمان و محیطی كه ابراهیم(علیه‌السلام) می‌زیست، مردم خورشید و ماه و ستارگان را پرستش می‌كردند. ابراهیم(علیه‌السلام) كه به خدای یگانه ایمان آورده بود، بی آنكه هیچ فرصتی از دست بدهد، با قوم خود به گفتگو می‌نشست و درباره خدایانشان با آن‌ها به بحث و مناقشه می‌پرداخت، از جمله مناقشات آن حضرت این بود كه بر پرستش ستارگان و خورشید و ماه خط بطلان بكشد.
    در یكی از روزها چون تاریكی شب فرا رسید، میان گروهی از قوم خود آمد و به ستاره‌ای در حال حركت كه مورد پرستش قومش بود، نگاهی انداخت و در حضور همه به عنوان این‌كه اظهار موافقت با آنان نموده و كنایه از هم رأیی وی با آنان باشد گفت: این پرودگار من است.
    ولی دیری نپایید كه این ستاره هنگام روشنایی روز، از دیده‌ها نهان گردید، در این هنگام ابراهیم(علیه‌السلام) به آنها گفت: من خدایی كه ابتدا آشكار و سپس ناپدید شود ایمان نخواهم آورد.
    ابراهیم(علیه‌السلام) در جلسه دیگری كه با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه كرد كه با روشنایی خود، از آن سوی افق، تاریكی شب را می‌شكافت، وی دیگر بار جهت موافقت با عقاید آنان گفت: این پروردگار من است. ولی طولی نكشید كه ماه از دیدگان ناپدید شد.
    در این هنگام ابراهیم(علیه‌السلام) اظهار داشت: اگر خدایی كه مرا آفریده، هدایت و ارشادم نكند، در زمره گمراهان خواهم بود.
    روز دوم خورشید طلوع كرده و با نور افشانی در وسط آسمان هویدا شد، ابراهیم(علیه‌السلام) به اطرافیانش گفت: این پروردگار من است و این بزرگتر است.
    وی هنگام ناپدید شدن خورشید، هدفی را كه در پی آن بود اعلان داشت، و آن اعلان بیزاری از خدایان آن‌ها بود و گفت: ای مردم، من از آنچه كه شریك خدا قرار می‌دهید بیزارم. من با ایمان و اخلاص رو به سوی خدایی آوردم، كه آفریننده آسمان و زمین است و هرگز به خدا شرك نخواهم ورزید.[32]
    مشاهده زنده شدن مردگان
    ایمان به قیامت و معاد و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با قدرت الهی، از مهم‌ترین اصول اعتقادی به شمار می‌آید.
    در قرآن كریم نیز برای اثبات این‌كه زنده شدن مردگان كار محالی نیست. نمونه‌های فراوان می‌آورد، از جمله داستان حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) را نقل می‌كند:[33] در یكی از روزها ابراهیم(علیه‌السلام) در صحرا و بیابان مشغول سیر و سیاحت و تفكر بود. به سیر خود ادامه می‌داد، تا به كنار دریایی رسید.
    او با كنجكاوی عمیق به دریا و امواج آن می‌نگریست، ناگاه لاشه حیوان مرده‌ای را دید كه گوشه‌ای از آن در دریا و قسمت دیگرش در خشكی قرار داشت. و حیوانات دریایی و صحرایی و پرندگان بر سر آن ریخته و هر ذره‌ای از ان را یك نوع حیوان می‌خورد، طولی نكشید كه همه پیكر او را خوردند.
    این صحنه ناخودآگاه ابراهیم(علیه‌السلام) را به این فكر فرو برد كه: «ذرات این لاشه حیوان در دریا و صحرا و فضا پخش و هر قسمت بدنش، جز بدن حیوان دیگری گردید، در روز قیامت چگونه تكه‌های بدن او در كنار هم جمع شده و زنده می‌گردد؟!»
    البته ابراهیم(علیه‌السلام) به قدرت الهی ایمان داشت كه او در روز قیامت مردگان را زنده می‌گرداند، ولی از خدای خویش خواست تا نمونه‌ای ملموس از آن را، برای وی ارائه دهد تا دلش آرامش بیشتری یابد، از این رو دست به سوی آسمان بلند كرد و گفت: خدایا! به من بنمایان كه چگونه چنین مردگانی را زنده می‌كنی؟!
    خداوند از او پرسید: مگر تو به روز قیامت و قدرت من ایمان نداری؟ ابراهیم(علیه‌السلام) گفت:: چرا! لكن با مشاهده عینی آرامش دل پیدا می‌كنم (آری استدلال و منطق تنها مغز و فكر را آرام می‌كند، ولی تجربه و مشاهده، دل را).
    خداوند به ابراهیم(علیه‌السلام) فرمود: «چهار پرنده را بگیر، و سر آن‌ها را ببر و سپس گوشت آن‌ها را بكوب و مخلوط و ممزوج كن. آنگاه گوشت درهم آمیخته را، به ده قسمت تقسیم كن و هر قسمت آن را، بر سر كوهی بگذار و سپس در جایی بنشین و یك یك آن‌ها را به اذن خدا صدا كن. آن چهار پرنده شتابان به سوی تو آیند.»
    حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) چهار پرنده،[34] را گرفت و آن‌ها را ذبح كرد، گوشتشان را كوبیده و مخلوط كرده و هر قسمت را بر سر كوهی نهاد، سپس هر یك از آن پرنده‌ها را صدا زد: «ای پرندگان به اذن خدا زنده شوید و به نزد من پرواز كنید.»
    در همان لحظه‌ گوشت‌های مخلوط شده پرندگان از هم جدا شدند و به صورت چهار پرنده درآمدند و روح در آن‌ها دمیده شد و به سوی ابراهیم(علیه‌السلام) پریدند و به او پیوستند.
    به این ترتیب ابراهیم(علیه‌السلام) با چشم خود، صحنه معاد و زنده شدن مردگان را مشاهده كرد. و سخن قلبش را به زبان آورد: «آری خداوند بر هر چیزی قادر و تواناست، خدایی كه هم بر ذره‌های پراكنده مردگان آگاه است و هم می‌تواند آن‌ها را جمع كند و به صورت اولشان زنده كند.»[35]
    ازدواج حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) با ساره (علیهاالسلام)
    در تاریخ بلعمی،[36] ترجمه تاریخ طبری كه مربوط به نیمه قرن سوم هجری است چنین آمده است: بعد از آن‌كه ابراهیم(علیه‌السلام) از آتش نمرود نجات یافت، به تبلیغ رسالت خویش ادامه داد. و مردم از ترس نمرود به او نمی‌گرویدند، تا اینكه روزی نمرود، ابراهیم(علیه‌السلام) را احضار كرد و به او گفت: بودن تو در این شهر كار سلطنت مرا به تباهی می‌كشاند، بهتر آن است كه از این شهر بیرون روی، زیرا خدایی داری كه تو را در همه حال حفظ می‌كند.
    ابراهیم(علیه‌السلام) آمده رفتن از شهر گردید و لوط(علیه‌السلام) را كه از خویشاوندانش بود، نزد خود فرا خواند و او را به كیش خود دعوت كرد. لوط(علیه‌السلام) پذیرفت و به ابراهیم(علیه‌السلام) ایمان آورد.[37]
    حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) در آن هنگام كه در سرزمین بابل (عراق كنونی) بود، در سن سی و شش سالگی با ساره ازدواج كرد[38] و زندگی مشتركی را تشكیل دادند و ساره را نیز به دین و آیین خود دعوت نمود. ساره هم پذیرفت و به او ایمان آورد.
    حضرت ساره(علیه‌السلام)
    ساره در قریه‌ای به نام «كوثی ربا» از اطراف بابل (عراق) در یك خانواده نبوت، در سال دو هزار و هشتصد و پنجاه و پنج قبل از هجرت نبوی متولد شد. نام پدرش «لاحج» نام مادرش «ورقه» و برادرش «حضرت لوط(علیه‌السلام)» می‌باشد.[39]
    مطابق بعضی از روایات مادر لوط و ساره(علیهماالسلام) با مادر ابراهیم(علیه‌السلام) خواهر بودند، و ساره دختر خاله ابراهیم(علیه‌السلام) بود.[40]
    ساره طبق نقل امام صادق(علیه‌السلام) مثل حوریان بهشت زیبا بود و ابراهیم(علیه‌السلام) شدیداً او را دوست می‌داشت و در تكریم و احترام همسرش همت می‌گماشت. او از جهت اموال و اغنام نیز خیلی ثروتمند بود، همه را یكباره در اختیار شوهر قرار داد و ابراهیم(علیه‌السلام) آن اموال را در راه خدا مصرف نمود.[41]
    وی از زنان بسیار با فضیلت و از جمله بانوان مورد عنایت پروردگار عالم است كه نام او در كنار زنان بهشتی ذكر شده. در آیات فراوانی كه نام ابراهیم و اسحاق و اسماعیل (علیهم‌السلام) آمده، به نام و شخصیت ساره نیز اشاره شده است.[42]
    مهاجرت حضرت ابراهیم(علیه‌السلام)[43]
    ابراهیم(علیه‌السلام) پس از ازدواج با ساره، به او پیشنهاد كوچ كردن از شهر را نمود، ساره هم قبول كرد، ابراهیم(علیه‌السلام) كه قصدمهاجرت پیدا نمود، به تمام كسانی كه به او ایمان آورده بودند، اطلاع داد كه می‌خواهد كه از شهر كوچ نموده و مهاجرت كند.
    گروندگان او را اجابت كردند و گفتند: ما نیز با تو خواهیم بود، اگر چه از زن و فرزند هم جدا شده باشیم.
    خداوند روش گروندگان به ابراهیم(علیه‌السلام) را از برای امت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سرمشق قرار داده و در طی آیه‌ای از قرآن به امت محمد(صلی الله علیه و آله) جریان آن‌ها را گوشزد نموده كه دانسته باشند، مخصوصاً هنگامی كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مكه به مدینه مهاجرت نموده.[44]
    ابراهیم(علیه‌السلام) از شهر بابل با زوجه خود ساره و لوط و كسانی كه به وی ایمان آورده بودند، رهسپار شام(سوریه) كه در آن زمان كنعان می‌گفتند گردید و در شهری كه نام آن «حران یا حاران» بود اقامت گزید.
    در آنجا پادشاهی بود كه شیوه بت پرستی داشت، ابراهیم(علیه‌السلام) از او كه مبادا به خاطر توحید و یكتاپرستی وی را آزار دهد، در هراس افتاد.
    لذا پس از چندی از آنجا هم كوچ كرد، به سرزمین مصر رفت و در جایی وارد شد كه كسی او را نشناسد، ولی خبر ورود ابراهیم(علیه‌السلام) به مصر پخش شد و مردم از اطراف به دیدن او می‌شتافتند، مخصوصا شنیدند زنی با او همراه است كه زیباترین زنان شهر خود به شمار می‌رفته، خبر ورود ایشان نیز به پادشاه مصر رسید، ابراهیم(علیه‌السلام) را احضار نموده و از وی پرسید كه: اهل كجاست؟
    ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: اهل بابل.
    پرسید: برای چه به این سرزمین آمدی؟‌
    گفت: دادگری تو را شنیدم و به این سو عزیمت نمودم.
    پادشاه گفت: این زن كه با تو همراه است كیست؟
    گفت: خواهر من است(زیرا اگر می‌گفت زن من است، ممكن بود به خاطر زیبایی و تصاحب او، ابراهیم(علیه‌السلام) را بكشد.)[45]
    قبل از ملاقات با پادشاه، ابراهیم(علیه‌السلام) به ساره سپرده بود، كه اگر از او سؤال شود، او هم بگوید كه خواهر ابراهیم(علیه‌السلام) است.
    پادشاه، ساره را نیز نزد خود خواند و به او گفت: این مرد با تو چه نسبتی دارد؟ ساره گفت: برادر من است.
    پادشاه گفت: در این صورت من به تو نسبت به برادرت مهربان تر خواهم بود. خواست نزد ساره برود، ساره از او دوری جست، پادشاه قصد كرد خود را به او نزدیك‌تر نماید، دست فرا داشت كه ساره را در آغوش بگیرد.
    ساره دعا كرد، دست پادشاه خشك شد. سلطان متعجب گردید و از ساره دست برداشت، كنیزكی داشت به نام «هاجر» كه از قبطیان بود،[46] به ساره بخشید و گفت: تو با این كنیز و برادرت از شهر من بیرون بروید.
    ساره داستان خود را با پادشاه برای ابراهیم(علیه‌السلام) بازگو كرد، ابراهیم(علیه‌ السلام) خداوند را سپاسگزاری نمود و فردای آن روز با ساره و هاجر از مصر بیرون رفتند و دوباره به سوی شام آمدند، آن‌هم به سرزمین فلسطین، در جایی كه هیچ كس در آنجا وجود نداشت، هاجر وساره را در صحرایی بنشانید، خود به دنبال آب رفت و هر چه جستجو كرد نیافت، به ناچار چاهی حفر نمود و از آن چاه آب بیرون آمد.
    ابراهیم(علیه‌السلام) پس از توقف در صحرا هر قدر آذوقه كه به همراه داشت تمام شد و تا شهر مسافت زیادی بود، به ساره گفت: در این مكان باشید تا من به دنبال آذوقه روم، پس از پیمودن یك فرسنگ راه، سرگردان و متحیر ماند كه چه كند. به ناچار جوالی كه همراه داشت، پر از ریگ صحرا كرده و با دست خالی به سوی ساره برگشت. ساره با دیدن جوال كه پر بود خوشحال شد. ولی از اندرون جوال بی‌خبر بود، ابراهیم(علیه‌السلام) پس از ورود از كثرت خستگی چیزی نگفت و به خواب رفت.
    ساره به هاجر گفت كه: جوال را بیاور، هاجر آن را نزد ساره آورد، وقتی باز كردند، در آن گندم یافتند، آن را آرد و خمیر كرده و نان پختند و ابراهیم(علیه‌السلام) خفته را، از خواب بیدار نمودند كه نان بخورد.
    ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: چه بخورم كه چیزی نداریم. گفتند: از گندمی كه آوردی نان پخته‌ایم. ابراهیم(علیه‌السلام) با تعجب فهمید كه لطف خداوندی شامل حال وی گشته، لذا بر سر جوال رفت و به جای ریگ گندم دید، به ساره چیزی نگفت و از آن گندم به كشت و زرع پرداخت. از آن گندم مردم خریدند و ابراهیم(علیه‌السلام) توانگر شد، مردم نزد وی گرد آمده و خانه‌ها ساختند. در آن مكان شهركی به وجود آمد و ابراهیم(علیه‌السلام) در آن مسجدی ساخت. بعدها شهرك مزبور، شهری بزرگ شد، از این شهر تا «مؤتفكات» كه روستاهای لوط(علیه‌السلام) باشد، یك شبانه روز راه بود و ابراهیم‌(علیه‌السلام) از وضع لوط (علیه‌السلام) با خبر می‌شد.
    در این شهر كه ابراهیم(علیه‌السلام) آن را بنا كرده بود، مردم آن سرانجام به وی بدی‌ها كردند و بر او ستم روا داشتند، وی از آن شهر با عیال و گوسفندان و چارپایان خویش كه به دست آورده بود، به شهری دیگر كوچ كرد، آن هم در سر حد فلسطین بود. مردم از كرده خویش پشیمان شدند و به دنبال ابراهیم(علیه‌السلام) راه افتادند كه از او پوزش بخواهند و او را برگردانند، ولی ابراهیم(علیه‌السلام) اجابت نكرد و به شهر جدید فرود آمد.
    آرزوی ابراهیم و ساره (علیه السلام)
    ابراهیم و ساره(علیهماالسلام) هر دو آرزومند بودند كه دارای فرزند پسر باشند. ولی این آرزو برآورده نمی‌شد، علتش این بود كه همسرش ساره بچه‌دار نمی‌شد، و طبق آیه قرآنی وی عقیم و نازا بود.[47] ابراهیم(علیه‌السلام) نذر كرد كه اگر دارای فرزند پسر بشود، او را برای خدا قربانی نماید.
    یك روز ساره به ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: از من كه فرزندی به دست نیاوردی، اگر مایل باشی، هاجر كنیز خود را به تو می‌بخشم. ابراهیم(علیه‌السلام) راضی شد، ساره هاجر را به ابراهیم(علیه‌السلام) بخشید، از این پس وی همسر ابراهیم(علیه‌السلام) گردید و پس از مدتی دارای فرزندی شد كه نام او را «اسماعیل»[48] گذاشتند.
    این همان فرزند صبور و بردباری بود كه ابراهیم(علیه‌السلام) از درگاه خدا درخواست نموده بود و خداوند بشارت او را به ابراهیم (علیه‌السلام) داده بود.[49]
    با داشتن این فرزند، كانون زندگی ابراهیم(علیه‌السلام) زیبا و شاد شد، چرا كه اسماعیل(علیه‌السلام) ثمره یك قرن رنج و مشقت‌های ابراهیم(علیه‌السلام) بود، طبیعی است كه ساره نیز به خصوص هنگامی كه چشمش به چهره اسماعیل(علیه‌السلام) می‌افتاد آرزو می‌كرد كه دارای فرزند باشد، حس هووگری گاهی به صورت‌های رنج آور در ساره بروز می‌كرد، او وقتی كه می‌دید ابراهیم(علیه‌السلام) نوگلش اسماعیل(علیه‌السلام) را در كنار مادرش در آغوش می‌گیرد، و او را می‌بوسد و نوازش می‌نماید، در درون ناراحت می‌شد و در غم و اندوه فرو می رفت.
    سرانجام آتش رشك و حسد ساره، نسبت به هاجر زبانه كشید و نتوانست تحمل وجود هاجر را با ابراهیم(علیه‌السلام) بنماید، از این رو به ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: این زن و كودك خود را برگیر و برو در جایی كه شما را نبینم، زیرا می‌ترسم كاری ا نجام دهم، كه مورد خشم خداوند قرار گیرم.
    ابراهیم(علیه‌السلام) هاجر و اسماعیل(علیهماالسلام) را بر الاغی بنشاند و خود هم با ایشان به راه افتاد، مقداری آب و خوراك هم با خود بردند و به سوی مقصدی نامعلوم رهسپار شدند. ابراهیم(علیه‌السلام) سر به بیابان نهاد، نمی‌دانست كه به كجا برود، تا اینكه جبرئیل (علیه‌السلام) فرود آمد و گفت: ای ابراهیم(علیه‌السلام) این زن و فرزند را به خداوند بسپار، كه خدا خود حافظ و نگهبان آن‌ها خواهد بود. و تو هم از سرگردانی و اندوه رهایی می‌یابی.
    ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: ای جبرئیل!‌آن ها را به كجا ببرم؟
    گفت: به حرم خدای در سرزمین مكه، در آنجا آن‌ها را بگذار و برو. [50] ابراهیم (علیه ‌السلام) رو به سرزمین حجاز نهاد و چون به حرم خدا رسید و وارد مكه شد، جایگاهی دید كه جز زمین خشك و كوه، چیز دیگری نیست. نه مردمی دارد و نه گیاهی و نه آبی و نه طعامی.
    پیش خود گفت: چگونه این زن و كودك را بدون سرپرست رها كنم، بالاخره دل به خدا بست و گفت: خدای بزرگ خود نگهبان آن‌هاست، هاجر را از الاغ پایین آورد و در جایی كه اكنون خانه كعبه و چاه زمزم است، بنشاند و گفت: «پروردگارا! من برخی از اعضای خانواده‌ام را در منطقه‌ای بی‌آب و علف نزدیك خانه محترم تو سكونت دادم...»[51]
    اسماعیل(علیه‌السلام) را كه كودكی دو ساله بود، در كنار هاجر گذاشت، خواست كه آن‌جا را ترك كند. هاجر دامن ابراهیم(علیه‌السلام) را گرفت و گفت: ای ابراهیم!‌از خدا بترس و مرا با این كودك در این بیابان تنها مگذار.
    ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: ای هاجر! من از خداوند دستور دارم كه شما را در این بیابان بگذارم، زیرا او خود نگهدار شما خواهد بود و از شما محافظت و نگهبانی می‌كند، به ناچار ابراهیم(علیه‌السلام)، هاجر او اسماعیل(علیهماالسلام) را، در آن بیابان تنها گذاشت و به سوی فلسطین حركت كرد.
    سرانجام طعام و آبی كه همراه هاجر بود تمام شد، تشنگی بر كودك غلبه كرد و گریان و نالان شد. هاجر كه وضع را بدین منوال دید، از جا برخاست و بر كوه «صفا» بالا رفت و به راست و چپ خود نگریست، كه شاید كسی را ببیند و یا آبی به دست آورد، ولی نه كسی را دید و نه آبی یافت، باز فرود آمد و چون انسانی خسته و درمانده شتابان به حركت درآمد، تا بربلندی دیگری بنام «مروه» بالا رفت و نگاهی كرد باز چیزی نیافت و دوباره به كوه «صفا» بالا رفت و پایین آمد.
    به همین كیفیت تا هفت بار از كوه صفا به مروه بالا و پایین می‌رفت و بالاخره چیزی ندید و نیافت.
    اسماعیل هم از شدت تشنگی گریه می‌كرد و پاشنه پای خود را بر زمین می‌زد، تا اینكه از زیر پاشنه پای او آب جوشیدن گرفت و بر روی زمین جاری شد و آن آب اكنون همان چاه زمزم است.
    هاجر چون صدای گریه كودك خود را شنید، از كوه به زیر آمد تا شاید كودك را ساكت كند، چون به نزدش آمد، گودال كوچكی دید كه در اثر فشار پاشنه پای كودك در زمین پدیدار شده بود، و آب كم كم جوشیدن می‌گرفت. خوشحال شد و ترسید كه مبادا آن آب ضایع گردد، خاك جمع كرد تا جلوی آب را مانند سدی بگیرد، آب زیاد شد و پرندگان هوا بر آن آب جمع شدند.
    قبیله «جرهم» كه در آن اطراف، با فاصله بسیار دوری زندگی می‌كردند و در اثر كم آبی جویای آب بودند، پرندگان هوا را كه دیدند، دانستند كه پرندگان در جایی گرد می‌آیند كه آب باشد. از این راه كم كم به جایگاه هاجر و اسماعیل راه یافتند و آب مشاهده كردند، لذا از هاجر پرسیدند: این آب از كجا آمده است؟
    گفت:‌ این آب را خداوند به من داده.
    از هاجر درخواست نمودند تا نزد وی بمانند و با او انس گیرند و او را از دلتنگی و تنهایی بیرون آورند.
    هاجر نیز پذیرفت و در همسایگی وی اقامت گزیدند.
    ابراهیم(علیه‌السلام) كه به فلسطین برگشته بود، ولی كراراً برای دیدار فرزندش اسماعیل و همسرش هاجر(علیه‌السلام) به مكه می‌آمد، این راه طولانی را طی می‌كرد و از آن‌ها خبر می‌گرفت و از این كه مشمول لطف الهی شده‌اند و از مواهب الهی برخوردارند، بسیار خوشحال می‌شد، ولی چندان در مكه نمی‌ماند و به خاطر این‌كه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطین برمی‌گشت.
    اسماعیل(علیه‌السلام) در كنار مادرش كم كم بزرگ شد و به سن جوانی رسید و با قوم «جرهم» معاشرت می‌كرد و فوق‌العاده مورد احترام آنان بود، تا اینكه زبانشان را یاد گرفت و طولی نكشید كه با دختری از آن قبیله به نام «سامه» ازدواج كرد و پیوند ارتباط و امتزاجش با ایشان محكم شد.
    كم كم داشت اسباب خوشی و آسودگی فراهم می‌شد، ولی روزگار با مرگ هاجر،[52] این بساط خوشی و آسایش را در هم پیچید.
    ابراهیم(علیه‌السلام) اگر چه در سرزمین دور از اسماعیل(علیه‌السلام) به سر می‌برد، ولی نمی‌توانست فرزند عزیزش را فراموش كند، از این رو گاه و بیگاه، به سراغ اسماعیل (علیه‌السلام) می‌آمد و از حالش تفقد می‌كرد.
    در یكی از سفرها كه به سوی مكه رهسپار شد سوار بر الاغ، خسته و كوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود می‌گفت: تمام این رنج‌ها با دیدار اسماعیل و هاجر رفع خواهد شد، ولی این بار نزدیك رسید، دید هاجر به پیش نمی‌آید. كم كم به پیش آمد با زنی روبرو شد كه همسر اسماعیل(علیه‌السلام) بود، پس از احوال پرسی فهمید كه هاجر از دنیا رفته. قلب مهربان ابراهیم(علیه‌السلام) به طپش افتاد، به یاد مهربانی‌های هاجر اشك ریخت و از این مصیبت جانكاه به خدا پناه برد.
    از همسر اسماعیل پرسید: شوهرت كجاست؟
    گفت: او در پی تحصیل روزی بیرون رفته است. آنگاه از سختی معیشت و تلخی زندگی، پیش ابراهیم(علیه‌السلام) گله كرد. این گله‌مندی و نارضایتی از زندگی، ابراهیم (علیه‌السلام) را خوش نیامد و آن زن را شایسته همسری فرزند خود نیافت و بیدرنگ از آنجا بازگشت و هنگام بازگشتن، به وسیله آن زن سلام و تحیت خود را به فرزند ابلاغ كرد و به او پیغام داد كه: «آستانه خانه‌اش را تغییر دهد.» و مقصود ابراهیم(علیه‌السلام) از این كنایه آن بود كه اسماعیل(علیه‌السلام) همسرش را تبدیل كند و با زنی متناسب با مقامش همسری گزیند.
    طولی نكشید كه اسماعیل (علیه‌السلام) باز آمد و از مشاهده اوضاع و احوال دریافت كه كسی در غیاب او به منزلش درآمده. از همسر خود پرسید: آیا امروز كسی از اینجا گذشته است؟ گفت: آری، پیرمردی با این علائم و صفات به اینجا آمد و سراغ تو را گرفت و از حال و گزارش زندگانی تو جستجو كرد. پس من وضع زندگی و شدت دست تنگی خود را، با او باز گفتم.
    اسماعیل(علیه‌السلام) گفت: آیا پیغامی برای من نفرستاد؟ گفت: چرا؟ او به تو سلام فرستاد و پیغام داد كه آستانه خانه‌ات را عوض كنی. اسماعیل(علیه‌السلام) گفت: او پدر من است و مرا فرمان داده است تا تو را طلاق دهم، آنگاه به فرمان پدر، او را طلاق داد و با یك زن دیگر به نام «حیفا» ازدواج كرد كه او بسیار شایسته بود، وی دختر «حارث بن مضاضن الجُرهُمی» بود، كه با سختی‌ها ساخت و با اخلاق و رفتارش، شوهرش را یاری كرد.[53]

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :
     
     
     
    ليست مقالات
     
     
     
     

    درباره ما | تماس باما  |  نقشه سایت |خبرخوان

    هرگونه کپی برداری ازسایت محفوظ می باشد فقط با ذکر منبع مانعی ندارد